پايگاه اطلاع‌رساني آيت الله سيد حسين كاظميني بروجردي تحت نظر دفاتر ايشان در اروپا

بخش آرشيو سايت


از هر دري سخني

 

پيشگفتار چاپ اوّل "كتاب حكيم"

پيشگفتار چاپ دوّم "كتاب حكيم"

پيشگفتار كتاب "باراني در كوير سوخته"

كاوشى در مبانى علمى، اجتماعى ،روانى و عرفانى آفرينش

مقدمه‌ای بر توحید

دستهاى جبروتى را عاشقانه‏تر بفشاريد

پلكانى در آشنائى با خدا

لا اله الّا اللّه

عدل ‏شناسى

مبعث، بعثت حيات بشر است

فاطمه

آئينه فضايل

در پس پرده هر چه بود آمد

به على شناختم من به خدا قسم خدا را

عيد غدير خم، هويّت شيعه اصيل

تجزيه علمى غدير و تحليل ادبى فرهنگ عينى آن

كوكب نور فشان از ره فيض آمده است

رنجنامه‏اى از درياى اشك و كوير درد

منقبتى بر تربت جنّة المأوى

مُحرّم نامه

سَفر در صَفر با سفينه عرفان عيني

از كاظمين به بقيع

يادواره شهادت امام صادق

نوشتارى در معرفت امام خدائى (امام رضا)

پيشنهادهايى در ارائه خدمات ضرورى براى زيارتگاه هشتمين كوكب فروزان كهكشان امامت

به مناسبت   ميلاد امام رضا

از دروازه خراسان به سلطان سرير ارتضاء

سلام بر سلطان شرق ، همزمان با تحويل سال

از رضا المرتضى به رضاالرّبّ العزيز

از كاظمين ايران به كاظمين عراق

وظايف فرهنگي و ديني

پيام عمومي

شفاف سازي قداست تشرف به محضر امام عصر

ساختمان دنيا در انتظار معمارى جديد

اكنون كه در پايانه غيبت، زندگى مى‏كنيم

انتظار

چگونگي انتظار

يك انتظار قديمى

مقدّمه‏اى بر كتابچه معرفت امام غايب

مُصلح موعود و مدّعيان اصلاحات!

مدعيان مهدويّت

اكثريت و اقليت

حكمت تقرير دو ادعيه فرجيّه در دعاى افتتاح ماه رمضان

پنجاه‏ونه باب در عرفان امام بر حق، ولىّ منتخب آسمان

تاخير در وعده‌هاي الهي ،‌ تنبيه النّفوس

عرض ارادتي به ساحت مقدّس قطب عالَم امكان، به مناسبت نيمه شعبان

مسافر من كِى مى‏آيد!

وَجه تمايز مكتب عرفان عيني و ساير فِرق

جايگاه عرفان عيني

تقويت اراده عرفانى

بحثى در كم كردن معاصى

طهارت روح و روان، نقطه عطف خيزشهاى عرفاني در وصال مجارى غيبى

آداب چلّه نشينى

آياخداوند از ما راضى مى‏باشد؟

نسخه‏اى در اصلاح اعتقادات

كيفيت نماز

تدبير در معناي شكيبائى

حج، به روايت عرفان عيني

قربان ، سكوئى در تقرّب

امانت

بررسى حقوق و عقوق متقابل در جامعه بشرى

غيبت كردن

قطار پيوند را در ريل فداكارى استقرار دهيد

فلسفه حجاب

بخشى از حديث قُدسى

جايگاه منّت

تدريس در كلاس شريعت

وابستگى‏هاى غير ارادى

توصيه به دستياران

حكمت بالغه تقويم

بيلان محاسبات يك‏سال و كاوشى در 365 روز و شب

آمادگي معنوي در آستانه‌ي سال جديد

به مناسبت سال نو

نوشتاري در مجله جوانان

عرض ادب و احترام به ساحت مقدس سفراي عرشي

دو هزار و یک سلام بر عیسی مسيح

خُلق و خوى عيسوى را تضمين‏بخش اعتدال جهان بدانيد

روزه در مفاهيم فكرى و عملىِ برگزيدگان جبروت

سلام بر راهيان شهر رمضان

توصيه‏هاى عرفانى در برگزارى ليالى قدر و اقامه نماز عيد فطر

گشت و گذارى در سفره‏هاى رنگارنگ رمضان

اعمال نيك براى اقدامات درون رمضانى

رمضان، فرهنگ مبارك در جهان‏بينى عرفان عيني

اندر آداب نيّت كردن، براى ماه مبارك رمضان

شكوفايى رمضان در نيمه آن است ، براى تشنگان قرب حق

سرگذشت روزه‌هاي من

دانشگاه رمضان، فراورده‏هاى خود را اعلام مى‏دارد

تعريف و تفسير دنيا از لسان‏اللّه على

پاسخى به ابراز محبّت‏هاى شاگردان ودستياران

پایداری در آخرین لحظات

ارسال مجموعه‌اي از مقالات و اشعار به حوزه‌هاي علميه

هشدار به مؤمنانی كه در محافل مذهبی آلوده به سیاست شركت می‌كنند

اوصاف منافقين واقعي از دانشگاه اميرالمؤمنين

ويژگيهاى متّقين حقيقي از منظر علىّ‏ابن‏ابيطالب

برگى از جهان‏بينى اميرالمؤمنين از كتاب غررالحكم

اخلاق در فرهنگ اهل البيت

توصيفي از اثر تاريخى ونگوگ، مردي كه زير سايه درختي، به آن تكيه داده

اعلاميّه‌هائي ازجلسات تدريس و نيايش

مبعث پيامبر اكرم

ميلاد اميرالمؤمنين 1

ميلاد اميرالمؤمنين 2

ميلاد اميرالمؤمنين 3

شهادت حضرت زهرا

ماه محرم

عاشوراي حسيني

نيمه شعبان

ميلاد ثاراللّه

شهادت امام جواد

اربعين

چهلم امام حسين

شهادت امام صادق

شهادت امام رضا

احياء شبهاي قدر

شبهاي قدر ماه رمضان

عيد فطر 1

عيد فطر 2

عيد قربان

 

پيشگفتار  چاپ  اوّل  "كتاب حكيم"

چگونه مى‏توان بر اوراقى مقدّمه نوشت كه مجموعه اسنادِ مباحثى است كه از سوى مقامات آسمانى براى ساختن اجتماع بشرى ارسال شده كه خود بهترين تعريف براى صفحات موجود است و حقير به تكليف شيعه بودن عمل نموده و آنها را از مصادر و منابع مختلف جمع‏آورى و طبقه‏بندى نموده و مطابق با نياز جامعه در جلسات چند ساله مطرح كرده‏ام. چون محافل ما داراى ويژگيهاى خاصّ معنوى و اخلاقى است فرآورده‏هايش براى تمامى ايّام و ليالى عمر به كار مى‏آيد و منحصر به يك زمان محدود نمى‏باشد، بنابراين آنها را بصورت كتابى مستقل درآورديم تا براى همه كسانى كه در فوران تمدّن و اوج خودنمايى دنيا، به يك خطّ آرام بخش و حقيقى تمايل دارند تا در سايه آن، مسير طولانى و خطير دنيا و برزخ و آخرت را سپرى كنند مورد استفاده قرار گيرد.

براى همه آنهايى كه با مشرب فكرى و اعتقادى اين حقير آشنايى دارند روشن و عيان است كه در هر محفلى كه كلاسى تشكيل مى‏دهيم عناوين گوناگونى از نسخ مقدّس و منوّر آموزگار الهي را بررسى كرده و به قدر درك و فهم خويش، از آن در اصلاح نفْس استفاده مى‏كنيم و هرگز براى درمان دردهاى عقيدتى و علاج خواسته‏هاى درونى، به غير برگزيدگان حق، رو نمى‏آوريم چراكه بر ما مسلّم شده است كه براى رسيدن به خدا، بايد از خلفاى منصوب او بهره گيريم و به ابواب نجات سر بزنيم و از امدادگران عرشي سوژه‏هاى روحى و قلبى بگيريم و در مدّتى كه به اين امر اشتغال داشته‏ايم همواره از بركات خفيّه و عنايات جليّه واسطه‏گان لاهوت برخوردار بوده‏ايم و اين معجزه، مصداق آيه كريمه "وَالَّذينَ جاهَدوا فينالَنَهدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا" است كه هركس نيّت ارادت به حضرات معصومين كند، كفايت حوائجش كنند و هرگز او را تنها نگذارند.

از اين رو به كسانى كه اين سطور را مى‏خوانند، عرض مى‏كنم: اگر به ماهيّت دنيا واقف شويد و هويّت خود را بشناسيد، قضاوت خواهيد كرد كه پايگاه خودسازى با نسخه‏هاى آسماني، انصافاً بهترين كانون براى اِسكان است، به آن دليل كه پرچم بانيان تمدّن جبروتى، هرگز سقوط نمى‏كند و به هر جا كه رَوى، مصداق سوره عصر خواهى بود كه حق‏تعالى در آن قسم ياد نموده كه بنى‏آدم، همواره در زيانكارى به سر مى‏برند مگر آنان كه با معيارهاى اصيل ديني ايمان آوردند.

ايمان خالص در پيروى از وارثان ولايت تكوينى و تقديرى است كه بر مواضعشان آيات بسيار و اخبار بى‏شمار و احاديث متواتر و روايات مستند وارد شده و هر بيننده عاقل و آزادى را بسوى كوثر حياتبخش خود، جذب مى‏كند. پس تو اى مسافر ديار فنا! چنانچه لحظه‏اى از خواب غفلت بيدار شوى و تسليم نفْس لوّامه‏ات گردى، مى‏فهمى كه جز دژ تسخير ناپذير اصيل واليان واصل، هيچ مكتبى از تعرّضات شيطانى در امان نخواهد بود و معتقدان به فرهنگ اين و آن، در خسارت دو جهان قرار خواهند گرفت.

لذا به نسل جوان عرض مى‏كنم كه فريب ظاهرسازيهاى گذرا و پوشالى دنيا و اصحاب آن را نخوريد و به دامن پرمهر معماران تمدّن برتر، رو آوريد و فضاى زندگى را با نسخه‏هاى شفابخش و زيباى رهبران دنيا و آخرت، عطرآگين سازيد و اين چند صباح را غنيمت دانيد كه همانا شمع سرنوشت بسرعت خاموش مى‏شود.

اگر نگاهى به گورستانها كنيد، مى‏بينيد كه اكثر ساكنان آن را زير چهل ساله‏ها تشكيل داده‏اند. نبايد گول سنّ و سال خود را بخوريم كه جوان هستيم و هنوز وقت عيش است، چراكه عيش و عشرت به ضربه‏اى زايل خواهند شد و عالَم، پر از ضربه‏هاى مهلك و غير منتظره است.

بهوش! كه دوران غيبت عدالت به انتها رسيده است و هر گونه غفلت و خودسرىِ ما نيز عذاب ابدى به دنبال خواهد داشت كه توبه، قبل از بلا مؤثّر مى‏باشد و استغفارِ جوانان زيبنده‏تر است.

وجه تسميه اين مجموعه :

بايد گفت، قرار نبود كه براى كتاب، عنوانى انتخاب شود زيرا مراجع آسمانى ما، خود گوياى عناوين رسا و روشنِ صفحات حاضر هستند. ولى به گفته مسؤول چاپ كتاب : "انشاى بدون نام، به دور از ضوابط فنّى آن به شمار مى‏آيد". لذا اجباراً دست به دامن كتاب رهگشا و گلِ هميشه بهارِ دشتِ حقايق زدم و با سر انگشت‏هاى لرزان خود، به كوه برافراشته علوم اوّلين و آخرين، تفأل نمودم كه سوره يونس باز شد و آيات زيبا و گُهربارِ الهى، چنين فرمود :

الرتلك آيات‏الكتاب‏الحكيم

وه! چه كلماتى، با كدامين تركيبى، در چه مقياسى، بر چگونه مخاطبه‏اى. شما را دعوت به مرورى هر چند گذرا بر آن آيات مقدّسه مى‏نمايم كه لطايف ذيل از تراوشات آن است.

چگونه بودن و به چه شيوه رفتن را به سالكان رستگارى آموخته‏ايم. آيا جاى تعجّب است كه گردانندگان علوم آسماني و غيبيّه، نوازشگران روح و جسم انسانها باشند؟

يكى از اسرار اين بازگشايىِ صحيفه كريمه، يونس نبى است كه در شرايطى بس دشوار به آزمايشات جبروتى تن داد و خداوند قهّار، بدون هيچ گونه اغماضى به تنبيه او فرمان داد. پس ما را چنين تبصره آمده كه تبعيّت از مقام منيع ايزدى، قهرى و ضروريست كه او هر گونه سرپيچى را با عذاب اَليم، پاسخ مى‏دهد و داستان رسولان گوشمالى شده، همواره زنگ خطريست براى جامعه بشرى كه آفريدگار بى‏همتا، نافرمانى هيچ كسى را ناديده نمى‏گيرد.

در پايان، براى تمامى انسانهاى بيداردل و تيزبين كه در انتخاب دنيا و آخرت به سياستِ كار براى دوران نقاهت، معتقدند، آرزوى تزكيه و تهذيب نفْس را مى‏نمايم و از ايزد منّان مسألت دارم كه همه مشتاقان ارزشهاى والاى انسانى را توفيق درك محضرِ صاحبِ كتاب و قلم، عنايت كند و نامشان در جريده اصحاب نور ثبت گردد.

زمستان 1376  

 

پيشگفتار  چاپ  دوّم "كتاب حكيم"

سخنى در باب انتشار اين كتاب

راهى را كه مطالعه‏كننده، در صفحات كتاب حكيم تعقيب مى‏كند، جويبار ايده‏آل و دست‏نخورده و پاينده‏اى است كه از جهات ايدئولوژيكى و اجرائى، مبرّاى از هر خطا و انحراف مى‏باشد، زيرا با پشتوانه‏هاى قديم، به طرح مسائل جديد پرداخته و سر و سامان معقول و مقبول به نيازهاى مشروع و مفروض مى‏دهد و ما در اين چندسطر كه مى‏تواند نقش واژه‏شناسى كتاب را ايفا كند، از منظر خواننده آن، يك رشته موضوعات كلامى و توحيدى را مى‏گذرانيم تا به تفاوتها و تمايزات موجود، پى برده و آگاهانه بين آن و ساير كتب در تخصّصهاى جامعه‏شناسى و انسان‏شناسى قضاوت نمايد.

مأخذ براهين ما، صحيفه آسمانى بوده كه زبان وحى مى‏باشد و از ناحيه ايزدى صادر گرديده و به وساطت فرشته‏اى امين به پيام‏آور منتخب و منصوب منتقل شده و لذا مجموعه مدارك ما بسته‏بندى ملكوت و طبقه‏بندى شده ماوراء مى‏باشد كه جائى براى دست‏اندازى و دستكارى و عيب‏يابى ندارد و داراى مُهر و موم اوّليّه مى‏باشد: انّا نحن نزّلنا الذّكر و انّا له لحافظون، صاحب مَرسولات جبروتى با قواى قهرى و ولائى خويش از ودايع سماوى نگهبانى و نگهدارى مى‏نمايد.

ناگفته مبرهن است كه بافتهاى علمى موجود، يافته‏هاى مغزهاى محدود بشرى بوده كه در كاوشهاى مختلف، تحت عناوين اختراعات و اكتشافات، به دست آمده كه به مرور زمان مورد نقد و تكامل دانشمندان بعدى قرار گرفته و گاهى مشاهده گرديده كه محقّقى، تمامى فرمولهاى ديگرى را نفى نموده و فرضيه‏هاى جديدى را عرضه داشته و اين بخاطر وجود اشتباهات و شبهات و تشبيهات ذهنى و بالينى در منويّات فنّى و حرفه‏اى مى‏باشد كه در سيستم مخاطبت عرش، اين فقرات ملاحظه نمى‏گردد، زيرا سازنده خلايق، بر تمام فنون كار خويش وارد و حاذق است، همچنين هيچ‏گونه انحراف و انسداد و اعوجاجى، ملموس نخواهد گرديد، چرا كه تحت مديريت واحد و پرورش فردى و قانونگذارى صمدى صورت گرفته كه به قول خودش در سوره توحيد: تك‏رو و بى‏غرض و بى‏نياز و بدون نسبت با ديگران و خالى از گرايشات ناعادلانه است و چنين منبعى، دور از رقيب و خالى از حريف و كاملا استثنائى و خاص مى‏باشد.

عنوان "حكيم" به اوراقى منتسب است كه خوشه‏چين مكتب فكرى و اعتقادى آسماني بوده و خواننده را به عوالمى غير از آنچه كه در ذهنيّات اسيران فرهنگ قرن بيستم قرار دارد مى‏برد. اگر به مجموعه روش و منش اهالى قرن حاضر بنگريد، خواهيد ديد كه بناى منعقده در سيستم زندگى ايشان، در يك كلام، دنياپرستى و همنوع‌پرستي بوده كه زيرمجموعه آن، تمامى قساوتها و شرارتهاى به نمايش در آمده در حوادث و وقايع جارى در بستر ايالات و ولايات مى‏باشد كه از سراسر گيتى، اخبار بحرانى و اعلانات تكان‏دهنده را بروز مى‏دهد كه همگى ناشى از اُفت اميال معنوى و سقوط ارزشهاى عرفانى بوده و زنگ خطر را در تمامى نقاط دنيا به صدا در آورده كه كاروان بشريّت با چنين افسار گسيختگى به كجا مى‏رود و سرانجام كارش به چه وخامتى منتهى مى‏گردد!؟

اگر به تبليغات خالص الهيّون بنگريد، متوجّه مى‏شويد كه كفّه نابرابرى را حكايت كرده كه هيچ نوع توازنى را در مسير حركت اين ميهمان تازه به دوران رسيده كه فرصتى براى طرح خواسته‏هاى خود ندارد اعلام نداشته و حقير با احساس مسؤوليتى كه در مجارى تربيتى وحى مى‏نمودم و با برداشتى كه از جامعه بى‏خيال و گرفتار كنونى، طىّ سالهاى اخير داشتم، بر آن شدم كه مباحثى را براى تشنگان معنويت تنظيم نمايم و در طول چند سال در مجالس وعظ، عرضه دارم.

البته ناگفته پيداست كه پيشوايان خير، در عصر خودشان نيز همواره امامت اقلّيّتى را بر عهده داشته‏اند و هميشه خيل اكثريّت اجتماع، در جهت ديگرى قرار داشته و غربت ستارگان حقيقت، گوياى فزونى تحرّكات نااهلان و اشرار زمان بوده و بى‏لياقتى انسان‏نماها براى نيل به مقاصد ملكوتى، موجبات انزواى نمايندگان پروردگار را در طول تاريخ فراهم آورده و بلندگوى ارشاد را از آنها گرفته و رسانه‏هاى مبتذل و منكر را بر سكّوى تمدّن كاذب، استقرار داده تا جايى كه اَبَرمرد هستى، براى بيان اسرار خلقت، به گورستان مى‏رفته و با اهل قبور راز مى‏گفته و با فرياد، عجايب را در دهانه چاه مى‏سروده و كمتر آدمى، در كوير جهالت، به جستجوى آب حيات رفته و غصّه‏هاى مكرّر زمان، حاكى از اشتغال نامناسبِ افراد عامّى در سرابها و خيالات بي‌حاصل بوده كه غريوِ اِنّ‏الْاِنْسانَ لَفى خُسر را در فضاى موجوداتِ خاكى طنين داده و ناله‏هاى انفعالى متقابل كوته‏بينان و سيه‏دلان را برانگيخته كه يا لَيتَنى قَدَّمْتُ لِحَياتى، يعنى وقتى فرصت تمام مى‏شود و دستها از انجام هر عملى كوتاه مى‏گردد، تازه آقاى زرنگ از خواب جهالت مى‏پرد كه اى واى! كاش از ثانيه‏هاى گذشته، بهره مى‏گرفتم و به اين راحتى دچار ضرر و زيان نمى‏شدم.

آرى، هدف اين جانب از ارائه خدمات اخلاقى و اعتقادى، همين است كه مسافرين ناآگاهِ اين گذرگاه مخاطره‏آميز را قبل از جا ماندن از قطار صداقت و سلامت، مطّلع گردانم كه همه ما آفتابِ لبِ باميم، نه آن كه مختصّ به كهنسالان باشد كه از وقتى پا به عرصه پل ارتباطى پَست و بى‏مقدار دنيا نهاديم (همان طور كه از نامش استنباط مى‏شود) نواى اِرْجِعى، بدنهاى هوشياران را لرزانده و جفت هر نوزادى، حامل اين پرچم است كه اِنّالِلّه و اِنّااِلَيهِ راجِعُونَ، يعنى از هر جا آمده‏اى به همان مكان باز مى‏گردى و كتاب مقدّسمان در هر بخشى، پرانتزى تحت عنوان "اِنَّكَ مَيِّتٌ" باز كرده. از اين رو، با اين كوه‏هاى سر به فلك كشيده كه تكيه‏گاههاى هدايتى و هشدارى ماست، در برابر هر طوفان تصنّعى و قلّابى كه معلول مكتبهاى ذليل مادّى است مى‏ايستيم و خم به ابرو نمى‏آوريم كه انتساب ما به وارثان عرش بوده و هرگز تعهّد ديروزمان را كه در عالَم ذَر بسته‏ايم در پيمان نامه اَلَسْتُ بِرَبِّكُم فراموش نمى‏كنيم و اين سربلندى را كه به قيمتِ جان پيامبر و جوانى فاطمه و فرقِ على و خون حسن و جسم حسين و اسارت زين‏العابدين و اشك باقر و ناله صادق و سياه‏چال كاظم و غربت رضا و شكنجه جواد و تبعيد هادى و زندان عسگرى و غيبتِ مهدى، تمام شده از دست نمى‏دهيم و حاضر به معامله و معاوضه با تمامى سفره‏هاى رنگارنگِ زر و زور و تزوير اين جهان نخواهيم بود.

براين اساس است كه كتاب مذكور، ساختارى غير معمولى دارد و با هيچ يك از نشريّات عصر حاضر، همسويى ندارد و عبارت كتاب، به مفهوم وسيع كلمه قرآنى، مبيّن قلم تقدير بوده، حكيم، نمودار تخصيص مشروعيّت مديريّت فردى سرنوشت بوده كه جمعاً اشاره به حضرت حق‏تعالى مى‏باشد.

به هر حال، چند روز بعد از اوّلين انتشار، ناياب گرديد و هم‏اكنون به لطف خداوند، با فراهم آمدن امكانات آن، با اصلاحات لازم و الحاقات جامع، تجديد چاپ گرديد.

و لا يُمْكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكومَتِك

تابستان 1378  

 

پيشگفتار كتاب "باراني در كوير سوخته"

اين مجموعه، تفكّراتى است توحيدى كه به سياق آيات الهى مى‏نگرد، اقلام غيبى را رايزنى مى‏نمايد، مباحث قرآنى را به عينك عرفانى مى‏سپرد، مسائل ماوراء را از آنتن جامعه‏شناسى مى‏گيرد، تشنگان عصر خشكسالى را آرامش مى‏دهد، زنگار از وجدان عموم بر مى‏دارد، نگاهى نوين به الواح عتيق مى‏كند، مواعظ قديم را به ترازوى تجدّد مى‏آورد، دريچه واقع‏بينى را به ناظران اجتماعى عرضه مى‏دارد و دروس فرقانى را به اصلاح‏طلبان، تقديم مى‏نمايد.

هدف ما، زدودن غبار از افكار عمومى بوده تا با بينشى فراتر از احوال زمان به مندرجات سمائى نگريسته و از مفادّ كلمات ربوبى، بهره گرفته و در ايّام خطير كنوني، از سقوط در پرتگاه‏هاى هولناك تقويم، رهايى يافته و اوقات شريف را صرف اباطيل نكرده و اثاث معيشت را براى فرداهاى خود ذخيره نماييم.

آري، بِسان برادرى كريم، خيل جوانان سرگردان و نگران را مى‏ديدم كه هويّت خويش را فراموش كرده‏اند و به كرانه‏هاى كاذب مكاتب اين و آن سرازير گشته و دست‏هاى ملتمس و متكدّى را بسوى سردمداران الحاد، اغوا، انحراف و رقباي خدا در زمين بلند نموده و زبان عطشان را از دهان جوشان به ستايش درآورده كه اشباع كننده‏اى جز نامحرمان ديار ناكسى و نامردان كوى نادرستى نمى‏باشد و در اين مقال، قلبم به تپيدن، مضاعف گرديده و اندرونم را امواج توبيخى احاطه نموده كه واى بر دانايى كه پرده بر ناپختگان ندرَد و وَيْل بر نويسنده‏اى كه با قايق قلم، به نجات غرق‏شدگان طوفان مُدپرستى و نوع‌پرستي نشتابد و نهيب بر سخنرانى كه با شهاب موعظه، به دفاع از ناموس معنويت و وحدانيت برنخيزد و آنگاه به اقيانوس فرهنگ هدايت، پا نهادم و به غريو وحشتناك تاريخ، اعتنا نكردم و از تهاجم كوسه‏ها و نهنگان نهراسيدم و به صيد مرواريدهاى صحيفه نور پرداختم و به مقدار توان و ظرفم، غوّاصى كردم و به كوچه‏هاى شهرم، متاع دل‏انگيز و بياد ماندنى را آوردم و در بازار شلوغ و پر كالاى عصر، انبانم را خالى نموده و فريادكنان، نهيب بر مستان دنيا و مسخ‏شدگان واليان كاذب زدم، تا در سايه سكوت و عزلت، عاشقان را سنگر دهم و عارفان را حَبلُ‏المَتين داده و پيوندى گسست‏ناپذير را بين خالق مهربان و مخلوق حيران، پُل زنم و يارانى را براى فرماندار هستى، گِرد آورم.

مجموعه مشاغل حقير، در اين دوران سنگين و سخت، در مثلّث مقدّسى دور مى‏زند كه باعث روسفيدى اين كَلب آستان اهل‏البيت خواهد گرديد:

1- جلب توجّه مردم به مبانى عادلانه دين حنيف كه ميراث واقعه عظيمِ بعثت محمّدى مى‏باشد.

2- تطهير مذهب از شائبه‏ها و شبهه‏هايى كه تبصره‏هاى نارواى دنياطلبان و بدعتگذاران، بر آن آويخته و موجب لوث شدن زحمات بانيان گرام سنّت و سيره شده‏اند.

3- عيان نمودن معجزات مكتومه كه در قصص انبياء و مَشى اولياء متجلّى شده و اِشراف به آن در بسط علائق معنوى، مؤثّر خواهد بود.

كلام ما، توجيه بيان سرمدى است كه مى‏گويد: تِبْيانًا لِكُلِّ شَىْ‏ءٍ  و نيز: لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ اِلَّا فى كِتابٍ مُبين، يعنى اين كتاب، اُمّ‏الكُتب است و مرجع بشريّت در هرچه مى‏جويند و مى‏طلبند و مى‏خواهند. پس فقراتش، دارو، درمان، مسكّن، مُصلح، مكمّل، مقوّى و هادي است، به شرط آنكه با تمام وجود در اختيارش قرار گيرى و تلفّظ و تكلّم، همراه با تقبّل و تعهّد باشد و در اين‏صورت، اجتماع مسلمين، بى‏نياز به پليس، قضاء، محكمه، زندان و قفل و بَست مى‏باشد و البتّه اين مسئوليّت به عهده جانشين منصوص خداوندى است كه در عهد او، ظلم و ستم، تجاوز و تعدّى، تهديد و زورگويى، بى‏عدالتى و حق‏كشى و تزوير و رياكارى، رخت بربسته و مدينه فاضله‏اى كه هر نبى در آرزويش گفت: وَ انْتَظِرُوا اِنَّا مُنْتَظِرُون، شكل مى‏گيرد و دولت حقّه كريمه مطلقه، به اهتزاز در مى‏آيد و اهل آسمان و زمين، خرسند مى‏گردند و فعلاً، فعّاليّت ما آنست كه گرفتاران نقاهت‏هاى روحى، جسمى، اخلاقى و اعتقادى را به منبع لايزال فرقانى، سوق داده و تمدّن خداساخته جاودانه را اعتلاء دهيم و با معالِم ملكوتى آن، اذهان عامّه را تنوير داده و از گرمى تنور شياطين بكاهيم.

به اميد آنكه دفتر كائنات، از انزوا درآيد و بر كرسى اجرائيّات قرار گيرد كه وظيفه هر گرويده، ايجاب مى‏كند تا مدافع حريم وحى بوده و با همه توان به تبليغ مضامين ربّانى بپردازد.

بخش ديگر كتاب "بارانى در كوير سوخته" اختصاص به اشعارى دارد كه سروده تنهايى و گوشه‏نشينى بوده و زمزمه‏هاى ناخواسته‏اى در دل تاريكى‏ها و خلوت‏هاى من مى‏باشد كه شايد با معادلات ادبى رايج، تطبيق نكند و به جداول هنرى، وفق ندهد! امّا، گوياى دردهاى كهنه و آشناى رنج‏كشيدگان بوده و نتيجه تابش فيوضات متبرّكه مى‏باشد كه بى‏اختيار، مرا به قلم و كاغذ رسانده و جوش و خروش نهانى را به جملات منقوشه، مبدّل ساخته و همين نازيبايىِ مصرع، اشك‏هاى بسيارى را جارى كرده و ناهمخوانى ابيات، مانع پرواز مرغ دل، به چمن‏زار ياران نگشته، تا آنجا كه در محافل گذشته، سيم‏ها را متّصل كرده و حجاب‏هاى جهالت را كنار زده و اسباب اجابت را فراهم كرده و معرفت لازمه را به حضّار داده تا از حصار مادّيّات، خارج گشته و در عرصه اِرْجِعى، گشت و گذارى داشته باشند. به هر ترتيب اگر در تركيبات شعرى آن، به موانع و يا نارسايى‏هايى برخورد نمودند، مى‏توانند با هماهنگى نوارهاى جلسات عمومى، از سوز و گداز آن رشحاتِ قلوب مجروح، كام گيرند و جگرهاى سوخته را حال دهند.

لازم به تذكّر است كه متون كتاب مذكور، طىّ ماه‏هاى ماضى، بصورت مقالات هفتگى در اختيار شاگردان و علاقمندان نهضت علمى و قلمى تشيّع، قرار گرفته و مورد استفاده مؤمنين و مؤمنات، واقع گشته و در فتنه‏هاى عقيدتى، موجب بقاء و دوام بيعت واصلين با مكتب منوّر ائمّةُ الهُداة المَهديّين گشته و ناگفته هويداست كه تبليغات قرآنى ما، تأثيرات بسزايى در جذب نسل نو به فرمول‏ها، فرضيّه‏ها و توصيه‏هاى عرفانى و اخروى داشته، بطورى كه در عريضه‏ها و نامه‏هاى اين قشر وسيع جامعه، مشهود بوده و باعث خوشحالى و تشويق اين ذرّه از يك سو و خجلت و شرمسارى اين گنهكار از سوى ديگر شده و خداى را به مقرّبان درگاهش سوگند مى‏دهم! تا از اين‏گونه توفيقات كم‏نظير به اين فقير دربار احدى مرحمت كرده تا آمر عملى به معروف باشم.

 

به اميد خدمتگزارى فراتر در آستان بى‏كران حضرت حق، جلّ جلاله 

خرداد 1379

 

كاوشى در مبانى علمى، اجتماعى ،روانى و عرفانى آفرينش

1) اِنَّا لِلَّه )بقره 156(

ما همه از خداوند خط مى‏گيريم و با اشارات او، حركت مى‏كنيم.

 

2) اِنِ الْحُكْمُ اِلّا لِلَّه )يوسف 40(

فقط احكام صادره از ناحيه ربوبى، مجزى و مستند است.

 

3) عَلَّمَ الْاِنْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ )علق5(

از پشت پرده مادّيّت، جز صاحب منصب فرمانروايى، مطّلع نمى‏باشد.

 

4) وَ مآ اُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاَّ قَليلاً )اسراء 85(

از كلمات علمى، جز اندك به شما نداده‏ايم.

 

5) اِنّى اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ )بقره 30(

عالِم به رموز فرامحيطى، تمامى خزائن سمائى را در حصر خويش دارد.

 

6) وَ ما تَوْفيقى اِلاَّ بِاللَّهِ )هود88(

توفيق ورود به مصادر كلّى را از حق‏تعالى مطالبه نماييد.

 

7) وَ مَا النَّصْرُ اِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ )آل‏عمران126(

با كمك آن پادشاه مشارق و مغارب مى‏توانيد از زمينه‏هاى ابداعى و اصلاحى و اِشراقى عالَم، برخوردار شويد.

 

8) هُوَ الْاَوَّلُ وَ الْاخِرُ )حديد3(

تمامى مرزها در تركيب حكومت يزدان، صورت مى‏گيرد.

 

9) وَ هُوَ بِالْاُفُقِ الْاَعْلى ) نجم 7(

مديريّت اساسى و اصولى آسمان و زمين در قبضه صانع بى‏مثال است.

 

10) لا عِلْمَ لَنآ )مائده 109(

همه مغزهاى متفكّر، در گذرگاه‏هاى حسّاس تاريخ، اعتراف كردند كه چيزى نمى‏دانند.

 

11) اَلْعِزَّةَ لِلَّهِ )نساء 139(

استقلال را در توليت او بجوييد.

 

12) وَ لَهُ المُلْكُ )انعام 73(

مالكيّت او مافوق محاسبات و معادلات ذهنى بشرست.

 

 

1) گفت بنويس!

گفتم چه بنويسم؟ كه نوشتن را تو شكل دهى، مركّب را تو رنگ زنى، قلم را تو چرخانى، كتاب را تو صفحه آرايى، انگشت‏ها را تو در حركت آرى و مغز را تو كارآيى بخشيدى، پس املاء را تو بگو و انشاء را خودت منشور فرما.

 

2) گفت بخوان!

گفتم چه بخوانم؟ كه خواندن را تو رسم كردى، ديدن را تو جارى ساختى، يافتن را تو تقرير داشتى، فهميدن را تو ترسيم نمودى و حافظه را تو قدرت دادى، پس خودت نيز بخوان.

 

3) گفت بگو!

گفتم چه بگويم؟ كه زبان را، تو متكلّم كردى، دهان را، تو مخرج كلام نمودى، دندان‏ها را، تو به امداد جملات رساندى، ادراك را، تو ناظم بيان داشتى و اراده به الفاظ را، تو به يارى گوينده رساندى، پس خودت نيز بگو!

 

4) گفت برو!

گفتم چگونه رَوَم؟ كه رفتن را تو تقدير كُنى، راه را تو مشخّص نمايى، پاها را تو قوّت دهى، انگيزه را تو خلق نمودى، استخوان را تو استحكام دادى و مسير را تو هموار گردانى، پس خودت، تردّد را به تكامل بِبَر!

 

5) گفت بِمان!

گفتم چگونه بمانم! كه ماندن را تو قانون كردى، استقامت را تو فرمان دادى، شجاعت را تو تكوين نمودى، هيبت را تو جارى ساختى و حرارت را تو بنا كردى، پس خودت نيز ايستادگى را تزريق فرما!

 

6) گفت بخواب!

گفتم چگونه بخوابم؟ كه خفتن را تو تنعّم دادى، آسودگى را تو گستراندى، تمايز از مرگ را تو حكم راندى، پرواز را تو بر آن حمايل نمودى، ديدنى‏ها را تو به آن ملحق داشتى و روان را تو كنترل كردى، پس خودت نيز خوابيدن را بر من، جارى فرما.

 

7) گفت بخور!

گفتم چگونه بخورم؟ كه خوردن را تو لذّت دادى و وسايلش را تو فراهم كردى، ذائقه‏اش را تو معيار دادى، تنوّع را تو آفريدى، ابزارش را تو اجماع كردى و دستورالعمل را تو عيان ساختى، بلعيدن را تو انشاد نمودى و جهاز هاضمه را تو ترتيب دادى، پس خودت نيز، نحوه و نوع و نمود آن را تبيين فرما.

 

8) گفت بجنگ!

گفتم چِسان بخروشم؟ كه، تير تو را، صيدِ بلا ديده تو را، رامى و رَم كرده تو را، درد تو را، آه تو را، آهنِ تفتيده تو را، ضربه جانكاه تو را، عقلِ برآشفته تو را، عزمِ زبان‏بسته تو را، پيش تو را، حلقه‏پيروز، تو را، حمله تو را، حكمتِ‏كشتار، تو را.

 

9) گفت ناله كن!

گفتم چگونه نالم؟ كه ناليدن را نغمه تو دادى، نوا را آهنگ تو ساختى، طمع را آبيارى تو كردى، به خاك غلطيدن را نقش تو نمودى، لرزيدن را كيفيّت، تو دادى، تضرّع را قاعده، تو بخشيدى، قطره اشك را بر گونه‏ها، سَيَلان، تو كردى، عاطفه را خمير مايه، تو دادى، دل را به آهنگِ لا تَقْنَطُوا، تو بشكستى و عريضه نوشتن را تو آموختى، پس اينك، خودت زار زدن را بر من، تعليم فرما.

 

10) گفت بشمار!

گفتم با چه توانى بشمارم؟ بر ضربان قلب‏ها، تو آگاهى، بر وحدت پلك‏ها، تو آشنايى، بر ذرّات شعاع آفتاب، تو واقفى، بر مناجات شبانه مهتاب، تو دانائى، بر اعداد ستارگان، تو حاسبى، بر قطرات باران، تو ناظرى، بر امواج دريا، تو شاهدى، بر آمار معاصى بندگان، تو حاضرى، بر سلّول‏هاى موجود جهان، تو عالِمى، پس اين بار هم، خودت آقايى كن و حساب و كتاب مرا به اغماض كشان و پرده از اسرارم نگشاى كه نيم‏جو آبروى مكرمت‏كرده‏ات نيز بريزد.

 

11) گفت هجرت كن!

گفتم به كجا روم! سِير را  تو روان كردى و سفر را عيش بخشيدى، مسافران را عشرت دادى و بهاران را در گشت و گذار، لطافت دادى و مسافرت را در كوه و دشت تزئين نمودى، گردشگرى را وسيله تمدّد اعصاب كردى، جابه‏جايى‏ها را ممكن نمودى و اسكان را در مواطن ديگر، سهل نمودى، پس اين بار هم بيا و با فضايل و مكارمت، كار پرواز را بر من آسان گردان و درهاى فوقانى را بگشاى و سفينه رحمتت را در سرسراى قلبم، نازل كن و اين عنصر ناچيز را به ميهمانسراى جبروتيان، صعود دِه و موجبات سرشارى روح و سرافرازى جسم و سيادت نفْسم را فراهم آور.

 

12) گفت انديشه نما!

گفتم به چه انگيزه‏اى تفكّر نمايم؟ من كه از ميدان فكر به دورم و مشاعرم در پيمايش مراتب عينى، ياريم نمى‏كند، پس تو كه سازنده شعورى و بانى ادراكى، مرا در هوشمندى‏هاى پنهانى، يارى نما و استعدادهاى فطرى را بازگشا، تا فراگيرتر از قبل به ستايش تو بپردازم و رساتر از گذشته به تحميدت اشتغال يابم. روزى كه به دنيا ديده گشودم، هيچ‏گونه يافته‏اى نداشتم و به تدريج در جريان حاكميّت عقل، قرار گرفتم و خود را يافتم و اكنون نيز تا دسترسى به شعائر هستى، راه درازى در پيش دارم و به سختى، دخيل در امداد و ارشاد تواَم، تو كه حبوبات را نيروى بازدهى دادى، چگونه اين خاكستر پراكنده در كوى عرفانت را به خود وا مى‏نهى و از اعتبارات ازلى، محروم مى‏گردانى.

 

در خاتمه، استمرار تلاوت را در متن و شرح مسائل توحيدى و خودشناسى، توصيه مى‏نمايم و آرزوى استيلاء بر خطوط فكرى و عملى عصر را از معبود لايزال، مسألت مى‏نمايم.

 

يادواره ميلاد امام حسن مجتبى، پيام‏آور كلام ربوبىِ اَحْسِنْ كما اَحْسَنَ اللّه: خوبى كن كه شعار نيكانست، زيبايى پيشه نما كه سرود پاكانست، قدر محاسنت را بدان كه قشنگ‏ترين ارمغانست، حُسن خُلق را فراموش نكن كه امتياز اعتباراتست، خوى احسان را پيشه گردان كه تضمين جنّاتست، اخلاق مسالمت را پيش رويت قرار ده تا دنيا برايت تنگ و تيره نشود، روزه‏ات را نماد مهرورزى نما تا از جهان‏شمولى آن برخوردار شوى.

 

 

مقدمه‌ای بر توحید

بدان که توحید را پایه‌ها و اساسی است که آدمی را به منزل معرفت می‌رساند و در آن ابوابی از حکمت می‌باشد و باید سالک سبیل حق در مجاری فکری و عملی آن غور کند و به مرتبه ارجعی برسد و آن، مرتبه‌ای از فنای فی الله می‌باشد که مخلوق را دمی فراغت از خالق نباشد و برای نیل به این اهداف باید از مواضع خردورزی و تعقل، یاری جست و ضعفهای دید و شنود را در اقامه صلات برطرف ساخت.
توحید خبر از وحدانیت می‌دهد و خدای واحد در تمامی اجرام سماوی و اجسام ارضی اشاعه قدرت کرده و با ابعاد جاذبی ماورائی به حل مسائل درونی می‌پردازد و کافیست که از روی عبرت به جهان نگریست و دنیای مادی را فارغ از رنگ و لعاب حیوانی آن ارزیابی کرد تا حقایق درك شود.
توحید را وحدت وجود بدان که در برابر یزدان پاک، سر تعظیم فرود می‌آوری.
در تای توحید، توجه به مبدا خلقت و توسل به حق‌تعالی و توکل به قوای سماوی را مد نظر قرار بده.
در واو آن، وصل به ملکوت را و جلای وجدان و اطاعت وریدی را منظور نما و در حای آن، حواس پنجگانه را به خدمت معبود درآور و در دال آن، له دعوﺓ الحق را جستجو کن و در دفع دجال زمان بکوش و دعوای نهائی فطرت را طلب گردان و دلالت از رفیق اعلی گیر.

 

 

دستهاى جبروتى را عاشقانه‏تر بفشاريد

خدايتان، بهترين دوست شماست كه در هر لحظه، مونستان در غمها و شاديهاست.

دنيا با همه وسعتش زندانى بيش نبوده كه وسايل سرگرمى براى انسانها در آن فراهم شده تا اين چند روز بگذرد و ميهمان سرگردان، گذرگاه پر پيچ و خم را سپرى كرده و به سراى ماندگار منتقل شود.

تمام اديان آسمانى، فرمان به عدالت داده‏اند و هيچ مذهبى پيروانش را اجازه به ستمكارى و خودكامگى نمى‏دهد.

دين، خطّ ارتباط مخلوق با آفريدگار جهان است.

آن كسى كه بى‏دينى را پيشه خود مى‏كند، مديريّت رسمى و حقيقى گيتى را نفى كرده و از فرصت تقرّب به بنيانگذار عالَم محروم مى‏ماند.

نوع ديدتان به محيط زيست، كيفيّت زندگى را ترسيم مى‏كند، اگر فقط با ديد مادّى به عمرتان بنگريد، هر آينه خودپسند خواهيد شد و همنوعانتان را از ياد خواهيد برد و حقوقشان را ناديده مى‏گيريد، ولى چنانچه به اصل ماوراء معتقد باشيد و يقين به حساب و كتاب آخرت در تمامى سلّولهاى زنده شما نفوذ كرده باشد، البتّه كه صاحب وجدان بيدار و روح مهربان خواهيد شد.

فقر، همانند يك غدّه سرطانى بوده كه جامعه بشرى را آزرده‏خاطر مى‏سازد. اگر دارائى‏هاى موجود در كره خاكى را برادرانه تقسيم كنيد، اين ناراحتى را از جهان مى‏زدائيد.

بيمارى، يك فشار بر جان آدمى بوده كه اگر با تنگدستى در معالجاتِ مربوطه بياميزد، هرآينه سختى‏ها را چند برابر كرده و حيات را در معرض خطر قرار مى‏دهد.

آيا شما كه بسترى نرم و گرم داريد، مى‏دانيد كه در بسيارى از نقاط دنيا، انسانهائى هستند كه از اين نعمت محرومند و زيراندازشان سنگ و خاك است و پوشش روئى ايشان فضاى باز است؟

اكنون كه در اوج قدرت‏نمائى تمدّن بشرى قرار داريم و هزاره سوّم را طى مى‏كنيم، صاحبان علم و بانيان صنعت و ارائه دهندگان تكنيك، نتايج تلاش‏هاى خويش را به منظر عموم گذاشته‏اند و نقص‏ها و معايب هر يك رو شده و دانشمندان معاصر تئوريهاى گذشتگان را نقد كرده و در برخى موارد، نقض نموده‏اند و در يك محاسبه سراسرى و كلّى دريافتيم كه آنچه كه از دانش به دست آدمى آمده، قطره‏اى از اقيانوس امكانات و نيروهاى خدائى بوده كه اجازه كشف و ضبط آن را به بشريّت داده است. پس همه با هم به اقتدار آفريدگارمان تعظيم كنيم و از صميم دل او را احترام نمائيم كه در هر شرايطى، احتياج به هدايت و عنايت او داريم و فرزندان آدم و حوّا، منهاى حمايت او، اسير تهاجمات ايذائىِ حوادث غير مترقّبه و وقايع ناخواسته زمينى و هوائى خواهند بود.

پس به ياد او و نام مقدّسش صبح را آغاز كنيم و شب را سلام دهيم.

     

 

پلكانى در آشنائى با خدا

براى هر چيزى قاعده‏اى هست كه با اِشراف بر آن، مى‏توان از فراز و نشيب تربيتى و پرورشى مربوطه، عبور نمود. براى تقرّب به حق‏تعالى نيز، چارچوبى بوده كه منهاى آن، نمى‏توان به منطقه اِرجِعى نزديك شد و اهمّ آنها، تخليه از هر چه غير اوست و معناى لا اِلهَ، همين بوده كه دل را از تمامى مُلحقات خالى كن تا بِسانِ فرودگاهى آماده در پذيرش سفينه‏ها باشد. لاجَرم بايد به غير خدا فكر نكنى تا از دريچه توجّه به اعتبارات ظاهرى، به دورى از يار صديق مبتلا نگردى.

هر بار كه به آينه نگريستى، بگو: پروردگارم از آفرينش اين هيكل، خليفگى را اراده فرمود، ولى ذرّات تنم، مجذوب اين و آن گشته و بارى از خجلت را نصيبم كرد.

پس اى دل غافل، بر فلسفه وضو تفكّر نما كه قصد از شستن دست و صورت و مسح سر و مسّ پا، ترك جلد حيوانى بوده و وصول نعمات الهى مى‏باشد كه در هر طلوعى از آفتاب، اين دعوت يزدانى جلوه‏گرى دارد كه: خُلِقْتُم لِلْبَقاء لا لِلْفَناء، تو براى هميشه زيستن آمده‏اى نه براى دو روز ماندن و سرافكنده رفتن.

اى ميهمان آب و خاك، بر حقايق اين گردونه واقف شو كه عبرتگاه‌هاي بسياري براى تو موجود است.



لا اله الّا اللّه  

كليد ورود به خداشناسى است. آن را به حقيقت حال درك نمى‌كنند انسانها، مگر راسخون فى العلم، و براى بهره‌مند شدن از ابواب دانش، بايد از فرازهاى فكرى و عملى سفراي عرشي استفاده كرد و در تحكيم بيعت اوليه كوشيد و هرگونه مزاحمتى را در فكر و عمل برطرف نمود. توضيح بيشتر از شاگردان آيت الله بروجردي: مزاحمت در فكر و عمل، يعني پارازيتهاي عقيدتي كه از سوي مدعيان نيابت خداوند و وكالت انبياء، در زمان غيبت معصوم، از سوي طاغوتيان عصر به اذهان مردم ارسال مي‌شود و آنها را مردّد كرده و يا سياهي لشگر يزيديان مي‌كند.  



عدل‏شناسى  

عدل را خوراك جامعه بدان كه با آن زنده‏اند. عدالت را داروئى بخوان كه بوسيله آن، امراض سخت از ميان برود. عادل، مُصلح امورات است كه به صلاح مُلك و ملّت قدم بر مى‏دارد. دادخواهى، عين خداجوئى است. قسط، سفارش انبياء مى‏باشد. مساوات، مدينه فاضله دنياست. برابرى، زندگى را شيرين مى‏سازد. اينك به نسخه‏هاى تربيتى و پرورشى وحى در اين باب بپردازيم: اِعْدِلُوا هُوَ اَقْرَبُ لِلتَّقوى: دروازه ورود به تقوى را عدالت‏خواهى مى‏خواند. اَلعَدلُ خَيْرٌ مِنَ المَطَر: دادگسترى از بارش باران، مهمتر است. ناگفته نماند كه وجود عدل در شاخه‏هاى پنجگانه اصول دين، بيانگر اهميّت اين مسأله است كه پيوندى ناگسستنى با چهار قسمت ديگر دارد و نبايد موقعيّت آنرا فراموش نمود.  



مبعث، بعثت حيات بشر است

 براى خيلى‏ها چنين تصوّرى پيش مى‏آيد كه ما چه احتياجى به انبياء داريم؟ و اگر پيامبران نبودند چه مى‏شد؟

پاسخ اين توهّمات را آيات مربوطه و احاديث موضوعه و روايات مندرجه داده‏اند، پروردگار متعال در مباحث مختلف فرقانى، به اهمّيت اين مسأله، سخن گفته و بياناتى كم‏نظير آشكار نموده است.

ايزد منّان مى‏فرمايد: من بر شما قاطبه بشريّت، منّت گذاشتم كه نماينده‏اى را از جانب خودم به سويتان فرستادم.

فراموش نشود كه از خصائص ناپسند در فرهنگ دينى، منّت‏گذارى بوده امّا آنقدر مسأله رسالت سفيران حق، پرمحتوا و باشُكوه و ضرورى مى‏باشد و متأسّفانه مورد بى‏مِهرى اكثريّت جامعه در هر زمان و مكان قرار مى‏گرفته كه حضرت دادار، به عنوان زنگ خطر و ابلاغ نعمت، تحت عنوان منّت، به رخ تاريخ مى‏كشد و اين درحاليست كه سفره‏هاى پى‏درپى و رنگارنگ طبيعت را هرگز به روى ما نمى‏آورد كه انبوهى از فراورده‏هاى عنايتى، هدايتى و شرافتى را برايمان چيده و كريمانه بفرمايمان زده و بى‏حساب و كتاب، مهرورزى داشته، امّا در اين يك مورد، چون كه پاى تماميّت ارزش‏ها و قداست‏ها در بين است مطرح مى‏كند و نهيب مى‏زند و بر عاميان ناسپاسگر مى‏خروشد كه واى بر شما، نمى‏بينيد اقيانوس موّاج نبوّت را كه چنان امواجى را در آگاهى و آزادگى و آمادگى، ايجاد كرده كه نسل‏ها را از كام شيطان مى‏رهاند و فصل‏ها را در نوآورى‏هاى فطرى، ايجاد مى‏نمايد و نمودهاى اخلاقى و احساسى را مى‏شكفد.

اكنون به فرازهاى تربيتى و پرورشى آيه مورد نظر، توجّه نماييد تا به سرچشمه‏هاى حقيقت نزديك شويد:

خدايتان براى شما مريدان ابديّت، كارى كرده كه از آب و نانتان، فورى‏تر و حياتى‏ترست، او به لطف فرامحيطى خود، پيام‏آورانى را گسيل داشته كه تابلوهاى هشدارى و اعتبارى را در بستر زندگى عموم، منقوش نموده تا راه را از چاه، تميز دهند و با اين عمل، مانع سركشى‏هاى فرزندان آدم و حوّا شده تا مماشات متقابل، مسالمت‏آميز و مطبوع گردد و تعليم را به دست ايشان، اشاعه داد و الفباى ادراك را با نُسَخ جميله كتب عتيق، برافراشت تا از گمراهى‏ها بكاهد و لغزش‏ها را مهار نمايد و تفاوت بين انسان و حيوان كه در بسيارى از امور، داراى مشتركاتند، مشخّص گردد و فرش‏نشينان خاك خورده، به عرش اعلى پرواز نمايند و در مسابقات فرشتگان، مدال‏ها را جذب نمايند.

در مخاطبه ديگر آمده، اوست كه مناديش، كلام درست را آشكار مى‏سازد و بر تمامى مكاتب، غلبه مى‏نمايد.

و در بخشى ديگر از مصحف شريف، اين‏گونه از خطّ پيامبرى، پرده گشايى مى‏نمايد: ما مبشّرانى به ديارتان ارسال داشتيم كه قوى‏ترين منطق علمى را عرضه مى‏كردند و در كنارشان، اوراق مقدّسى، جلوه‏گرى مى‏كرد كه در آن، مجموعه نيازمندى‏هايتان قرار داشته و جايى براى عطش روحى و جسمى، باقى نگذاشته و ظرف درونتان را از انوار حكيمانه، پُر مى‏كردند تا سربلندى اشرف مخلوق، حفظ شود و از ندامت بلندمدّت شما، ممانعت گردد.

و چنانچه به تعاريف ويژه رسول خاتم در آئينه وحى بنگريد، ملاحظه مى‏نماييد كه با چه اقيانوسى از محامد شخصى و محاسن فردى و مكارم درونى، روبرو هستيد آنجا كه خدايش وى را به خُلق نيكو ستوده است و اخلاق را مدار نگاهش مى‏خواند و خوش‏خُلقى را شبنم تبسّمش مى‏داند كه بيگانه با مذهب را آنچنان با خوشرويى مى‏نوازد كه او از فرط خجلت، سر به زير انداخته و روى ديدنش را ندارد و در بخشى از تصوير ماوراء، وى را مكرمتى عظيم مى‏داند كه بر هر كوير تشنه‏اى، ابر باران‏زاست و در قسمتى از لوح كبير، از او به عنوان يك تمدّن برتر و پرطراوت، ياد مى‏شود كه هر جوينده‏اى را بال و پر مى‏دهد تا افلاك را سِير نمايد.

در صفحه ديگرى از مجلّد منوّر يزدانى، حركات و سَكَناتش را به اين وجه، تفسير نموده‏اند كه او منتخب معتبرى است كه خادم تسليم شدگان به پادشاه زمين و آسمان است و در ميدان نبرد با مخالفين حىّ قدير، بى‏باكانه به ستيز مى‏رود و پشت معاندين شريعت را بر خاك پَستى مى‏نهد.

پروردگارتان به واسطه او ما را از هر مدلى، استغناء بخشيده و وساطت جهان‏شمولى را بر دوشش نهاده كه بندگان را از هر باب، مستغنى مى‏نمايد و دايره كارپردازيش را عميق و فراخ كرده تا هر نوع موجودى و موقعيّتى را در شبكه‏هايش تعبيه نمايد و يك نسخه همگانى را بر دروازه معرفتش، الصاق كرده، ما اتيكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهيكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا، و گذرنامه بهشت را از آن مدخل، منتشر نموده كه امر و نهى او، ضامن سعادت دو ديار مى‏باشد.

براستى كه در اين عيد، مراتبى از محاسبات لازمست، تا بدانيم كه از اين چشمه جوشان ازلى، چه مقدار نوشيده‏ايم و با سفينه محمّدى، به كدامين مرز نيكبختى، سفر كرده‏ايم و علّت عقب‏ماندگى مسلمين در قرون پيشين، جدايى ايشان از سيره نبوى بوده و بنا را بر اختلاط گذاشته بودند، يعنى از هر مذهبى، روشى را اقتباس مى‏نمودند و در نهايت، تضادهاى برگرفته، تنفّس تشريعى را ناممكن ساخت و تكوين قوانين سرمدى را مختل نمود و تراژدى غم‏انگيز شكست‏هاى پى‏درپى به وقوع پيوست و امّت واحده را به هفتاد جزء، تبديل نمود تا جايى‏كه كشورهاي مسلمين يا در توليت استعمارگران ديني رفت و يا قدرت‏هاى سلطه‏گر و طمّاع به آن تجاوز نمودند و فتنه‏ها بپا كردند و انتقام شيطانى خود را از بانى شريعت حقّه گرفتند.

چگونه فراموش مى‏شود پيشرفت اسلام‏گرايان در علوم و فنون و صنايع كه آثار و اخبار آن در اوراق تاريخ، مشهودست و تنديس مخترعين و مكتشفين مسلمان در دانشگاه‏هاى معروف دنيا، يادآور شكوفايى عظمت اين آئين حنيف مى‏باشد.

آيا تأسّف‏آور نيست كه بخوانيم، روزگارى، كرانه‏هاى اسلام، تا مُنتها اِليه سرزمين‏هاى هند - چين - آلمان و ايتاليا بوده ولي استبداد ديني حكام مدعي اسلام باعث دلزدگي ملتها از دين شد و از طرفي امروز، در بلاد مسلمين، اختلاف، درگيرى، ناامنى، بى‏دينى و ناباورى، موج مى‏زند، آيا مسئول اين حقارت‏ها، جسارت‏ها و خسارت‏ها، خودمان نمى‏باشيم كه امانت بعثت را كنار انداخته و به دنبال دجالها مى‏رويم و يا مُد را بر قالَ رَسولُ اللّه، ترجيح مى‏دهيم و باورداشت‏هايمان را ناكافى مى‏پنداريم و دست تكدّى به شرق و غرب، دراز كرده‏ايم و فكر و فرهنگ را از دشمنانمان، مسألت مى‏كنيم، آيا اين نفرين پيامبر عاليقدر نيست كه ده‏ها كشور اسلامى، از فقر و جهل و ستم، رنج مى‏برند و با انبوهى از جمعيّت، قادر به دفاع از منافع خويش نمى‏باشند و با اين‏همه مناطق حاصلخيز، از گرسنگى و سوء تغذيه، شكايت مى‏كنند و با سرمايه‏هاى كم‏نظير درون‏زمينى و معادن، بدهكارترين ممالك، محسوب مى‏شوند و ثروت‏هاى خداداده را مفت و مجّانى از چنگ مى‏دهند.

تمام اين فجايع و رسوايى‏ها، بخاطر يك موضوع است و آن، فاصله گرفتن پيروان قرآن از اجرائيات نورانى آن در قالب تن دادن به واليان كذاب دين و همچنين قهر نمودن آنها از مبدأ وحى مى‏باشد.

در خاتمه، افكار عمومى را به سنّت رسول معظّم، معطوف مى‏دارم كه داراى قاموس تمام‏عيارى از نيكى‏ها، خوبى‏ها، زيبايى‏ها، روشنايى‏ها، راحتى‏ها و كاميابى‏هاست و مخصوصاً نسل جوان غيور و انديشمند را توصيه به ره‏گيرى اقوال و مواعظ و نصايح آن رهبر منصوص رحمانى مى‏نمايم تا از دام‏هاى پوشيده شياطين انسى و جنّى، بِرَهَند و اقتدار و سرافرازى را به ميهن اسلامى دهند.

 

فاطمه

فطرت را قبضه كرده.

 

فاطر را مرضيّه نموده.

فكر را طراوت بخشيده.

 

فقدان عدالت را نمايش داده.

فساد را اصلاح كرده.

 

فقر را برازنده خود كرده.

 

فعل الخيرات را تجلّى داده.

 

فناء فى اللّه را درس داده.

 

فرار از شياطين را فرياد زده.

 

فُزتُ و رَبّ الكَعبه را باعث شده.

 

فَصلُ الخطاب به انديشمندان داده.

 

فجر را روشنايى خواسته.

 

فقه را روانى آورده.

 

فصاحت به كلام داده.

 

فردوس را ارزانى نموده.

 

فَرَوحٌ و رَيْحانٌ را معنا كرده.

 

فواصل بندگى را كوتاه نموده.

 

فيض را كامل كرده.

 

فارَالتَّنُّور را دعا كرده.

 

فَلَهُ الْمَثَلُ الْاَعْلى را تصوير داده.

 

فَذَكّر را مرثيه نموده.

 

فَلا اَنْسابَ بَيْنَهُم را روضه كرده.

 

فضيلت را استوانه داده.

 

فَنادى فِى الظُّلمات را اخطار كرده.

 

فالِقُ الْاَصْباح را سجده نموده.

 

فَانْظُر اِلى آثارِ رَحمَةاللّه را رنگاميزى كرده.

 

پس براى چنين عناوين منصوصى است كه ما از روحش امداد مى‏گيريم و بر دامن پر مهرش اعتصام كرده‏ايم و اعتقاد به شجره طيّبه‏اش داريم و ايمان به صحيفه‏اش برده‏ايم و اسلام را در تفسيرش يافته‏ايم و اكرام را در بيتش يافته‏ايم و اعظم ملائك را بر گِرد خانه‏اش ديده‏ايم و اشرف انبيا را مديحه خوانش يافته‏ايم و اكمال دين را در شرح حالش جسته‏ايم و درين مقوله سخن، طمع بر مقامش برديم و دست نياز بر آستانش برديم تا ماه اقبال بر فضاى تقديراتمان بتابد و از منويّات امامان آسمانى، بهره‏مند گرديم و ما و مِنى به دور اندازيم و مستى غفلت از وجودمان خالى سازيم و هوشيارانه به انتظار موعود فاطمى، قائم شده و هوس به غير يار نكنيم.

 

 

آئينه فضايل

 

به مناسبت سالروز ميلاد فرخنده فخر زنان عالَم، حضرت صدّيقه كبرى، فاطمه زهراء سلام‏اللّه عليها.

 

جمله ملائك شادمان آمده

زهره زهراى بتول آمده

 

 

ميلاد شهربانوى اسلام، خورشيد فروزان بانوانِ جهان، محبوبه حق و مكنونه انوار ايزدى بر مخلصين مكتبش مبارك باد.

 

نورى ز خديجه چون قمر پيدا شد

زهرا چو طليعه سحر پيدا شد

در بستر ماه جمادى الثّانى

  زاينده يازده گهر پيدا شد


يكى از چهره‏هاى سرشناس بشريّت كه در قاموس كلمات خداوندى، دُردانه تابناك است دخت گرانمايه حضرت ختمى مرتبت، زهراى مرضيّه است.

او را كه آئينه تمام‏نماى فضايل الهى مى‏باشد هرگز نمى‏توان از يك بعد مورد شناخت قرار داد كه آن انسيّه حوران در همه جوانبِ ديد، خيره‏كننده است.

گرچه تاريخ گذشته از سوء نگارش قلم‏زنان مغرض در امان نبوده و همواره غبار كذب و خيانت را بر منظر ملكوتى آن يگانه دوران، افروخته و در فريب افكار عمومى، تلاش نموده‏اند، ولى باز هم زهره درخشان هستى، روح‏نواز عارفان بوده و به مصداق آيه كريمه  يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَاللّهِ بِاَفْواهِهِمْ واللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ، هرگز نتوانستند آن آفتاب پرنور را از تابش محو نمايند.

در همان عصر آغازين، گروه ظلَمه و سرَقه، بنا را بر آن نهادند كه با فرستادن عوامل نفوذى به بيت نبىّ مكرّم، جلوى رشد علايق آن حضرت را به دختر والايش بگيرند امّا رسول برگزيده در مقابلشان به سختى ايستاد و فرمود: خيال مى‏كنيد من به زهرا به چشم دخترم نگاه مى‏كنم؟ خير، محبّت من به او، بخاطر جايگاهش در بارگاه كبريايى حضرت احديّت است، او را اين چنين احترام مى‏كنم چون خالق جليل اين گونه تكريم كرده است و زمانى كه كوشيدند تا در برابر موقعيّت معنوى فاطمه، بت‏سازى كنند و آدمكهاى خود را در جامعه جا بيندازند باز اين رهبر منادى وحى بود كه فرياد افشاگرانه سر داد و اسرار فاطمه را به مردم نشان داد كه اين دختر جوان به منزله مادر است براى من! و در جايى فرمود: پدر به قربانش باد.

در جمع انصار و مهاجر فرمود: فاطمه، پاره تن من است، هركه او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هركه مرا محبّت نمايد، خداى را علاقه كرده و هر كه خداى را عاشق شود، بهشت، منزل او خواهد بود و آنگاه در حالى كه بر اريكه منبر ايستاده بود ادامه داد كه هركس فاطمه را اذيّت كند مرا آزرده و آن كه مرا دشمنى كند خداى را به غضب آورده و هركه مورد غضب خدا قرار گيرد مأوايش دوزخ است و سپس به اهل مسجد فرمود دستهايتان را به دعا برداريد و آمين كلمات من گوييد كه: خدايا، خلود در نفرينت كن، آن كس را كه حريم فاطمه‏ام را مى‏درد.

و در پاسخ سؤالات آنها كه علّت نامگذارى فاطمه را به اين اسم پرسيدند، فرمود: او نزديكترين كس است به من و به جهت آن كه خداوند او و فرزندان او و پيروان حقيقي او را از آتش جهيم بريده به اين نام مسمّى گشته است.

براى صدّيقه كبرى، نامها و اسامى مختلفى است كه علّت وضع آنها را از سوى پدر تاجدارش كه كلامش ممهور به مهرِ  مايَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ اِلّا وَحْىٌ يُوحى مى‏باشد مى‏توان در فلسفه وجودى اين پاكيزه‏ترين انسان، جستجو نمود.

چنانچه پيامبرِ رحمت فرمود: او محبوبه خداست، از آن به بعد اين نام بر او استوار گرديد.

و باز فرمود: او منصوره است كه فرزندش مهدي، به امر قادر يكتا به هنگام ظهور، مشرب و مقصد او را، ظاهر مى‏سازد.

راضيّه است چون از تقديرات الهى خوشنود مى‏باشد.

مرضيّه است به دليل رضايت مطلق حضرت حق جلّ و على از آن نفس زكيّه.

محدّثه است به دليل مكالمه با فرشتگان كه در زمان وداع با پدر در دم آخر، از آن مخبرِ عرشِ برين شنيد كه در باقيمانده عمرش، از مصاحبت جبرئيل برخوردار خواهد بود.

مباركه است زيرا حياتش در دو ديار دنيوى و اخروى باعث بركت اهل آن خواهد بود.

محيا است چون در زندگانى جاودانه فناناپذير، مكتوم مى‏باشد.

و عناوين بسيار ديگر كه در اين مقوله محدود، نمى‏گنجد و در كرامت خلقتش، اخبار بسياري آمده كه بررسى آنها نياز به فرصتهاى بى‏شمار دارد و در سرلوحه آنها سوره كوثر است كه خداوند به خليفه‏اش فرمود: ما اراده كرده‏ايم كه اين دختر، وسيله بقا و دوام نسل تو بر زمين باشد، پس در قبال اين نعمت عظمى، ذاكر باش، فَصَلِّ لِرَبِّكَ، به اين خاطر بود كه رسول خاتم، هرگاه فرزندش فاطمه را مى‏ديد برايش قيام مى‏كرد و بر او بوسه مى‏زد و مى‏فرمود: وَ اَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ كه حديثِ شكر، تعزيز و تعريف براى اوست و در آيه مباهله، به نصّ مورّخين فريقين، حرم رسول گشته و در آيه تطهير، عصمتش تثبيت گرديده و در حديث قدسى كساء در معرّفى آل عبا، نقطه مركزى پرگار شناخت اهل‏البيت است.

اين مهين بانوى بى‏مثال، گرچه عمرى كوتاه داشت لكن هر ثانيه زندگيش، موجى بود از درياى هدايت و سعادت، بسان حجّت بالغه لاهوتى بر همه ناسوتيان در تمام زمانها و زمينها تلالؤ دارد و آيا اين مجد و فروزش فضايل را با دستهاى ناتوان و افليج مرده دلانِ تهى از درك، مى‏توان خنثى كرد؟ در حالي كه در تفسيرى از امام هادى در ذيل آيه شريفه: وَ اَشْرَقَتِ الْاَرضُ بِنُورِ رَبِّها، به ايشان اشاره شده كه خداوند نور فاطمه را در پهنه گيتى مى‏گستراند و مُصلح آخرين را از سلاله او قرار مى‏دهد.

 

برگى از دفتر معرفت فاطمي:

اَلْجار ثُمّ الدّار

دواى كشتن هواى نفْس آن است كه هرچه دوست دارى براى ديگرى بخواه.

 

اَللّهمّ لا تَجعَلِ الدّنيا اَكبر همّى

خدايا، مرا در چراگاه ماديات رها مكن چراكه دچار نكبت خواهم شد.

 

برگزيده از روزنامه اطلاعات ، شماره 19511.

به قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.

پنج شنبه، 5 دى ماه 1370 ، جمادى الثّانى  1412 دسامبر 1991.

 

 

در پس پرده هر چه بود آمد

ميلاد روح‏بخش و نسيم‏آفرين يداللّه، اسداللّه، لسان‏اللّه و سيف‏اللّه، ابوالحسن علىّ بن ابيطالب بر همه مسلمانان جهان مبارك باد.

 

بِسمِهِ الْعَلِىِّ الْعالِىِ الْمُتَعالِ الْاَعْلى

 

قومى به طلب در پى ديدار يگانه

كردند طواف حرم آن روز بهانه

اندر طلب يار سرودند ترانه

ناگاه على رخ بنمود از در خانه

يعنى كه مرا غير على نيست نشانه            

چون اهل نظر جلوه دلدار بديدند   

اسرار ولايت ز لب يار شنيدند

سلطان نجف صاحب مفتاح جنان شد

آن را كه نبُد راه بدين در، نگران شد

در حصن ولايت همه در امن و امانند

جز نام على هيچ نجويند و نخوانند

 

در جنگ اُحد، زمانى كه مسلمين، گرفتار حملات مشركين شدند، ميدان نبرد خالى شد و پيامبر در محاصره كفّار قرار گرفت و تنها شير خدا از شمع وجود نبوى دفاع مى‏نمود، فضاى ميدان جنگ، هولناك گرديده و نوميدى قلوب مؤمنين را فرا گرفته بود، در اين حال، پيك وحى از سوى خالق قادر بر نبىّ مرسل نازل گشت كه اى فرستاده من، تو على را دارى و هركه على دارد چه غم دارد؟ آنگاه آهنگ زيباى ملكوتى در آن حربگاه خونين، طنين داد كه:

نادِ عَلِيّاً مَظْهَرَ الْعَجائِب تَجِدهُ عَوْناً لَكَ فِى‏النَّوائِب كُلُّ هَمٍّ وَ غَمٍّ سَيَنْجَلى بِوِلايَتِكَ يا عَلى.

معناى تقريبى آن چنين مى‏شود:

اسداللّه گر آيد به هوادارى دل - زَهره شير شود آب زپا دارى دل

 

در كتاب مناقب خوارزمى حنفى از قول عمر بن خطاب مى‏نگارد كه وى از پيامبر نقل مى‏كند كه خداوند ملائكه را از نور صورت على آفريده است.

امروز طواف قبله گاهم هوس است - ميلاد على شهنشه دادرس است

از كعبه فروغ علوى پيدا شد در خانه - اگر كسى است يك حرف بس است

 

خداى بارى‏تعالى در حديث قدسى به نبىّ مكرّمش فرمود: ولايت على، دژى است محكم در دنيا و آخرت كه در آن، مؤمنين از عذاب، مصون خواهند بود.

 گرچه سخندان به سخن غالب است - گوش بده بر سخنم جالب است

اذن دخول تو به باغ بهشت - حُبّ علىّ بن ابيطالب است

 

علي تجلّي مراحم الهي بر گرفتاران است:

فرزند بزرگ روزگارست على - با مردم رنج ديده يارست على

بر دفتر روزگار گر خيره شوى - مفهوم نمود كردگارست على

 

يا رب به دلم مِهر على افزون كن - جز حرف على ز لوح دل بيرون كن

ما را به علىّ و آل بخشاى زِ لطف- هر دل كه نه جاى او بُود پرخون كن

 

يكى از مهمّين صحابه پيامبر، اباذر غفّارى است كه نشان صداقت از رسول دارد و در جمع كتب شيعه و سنّى مُهر تأييد راستگويى او را از نبىّ مكرّم درج نموده‏اند، ناقل حديث نبوى است كه آن حضرت فرمود: اى اباذر، اگر پرده اسرار على برداشته شود، مردم بر خدا كافر شده و به يك باره بر او سجده مى‏كنند! پس آنچه كه از او مى‏دانى و مى‏بينى، كتمان كن و تنها بر خواصّ از ياران بگو، روى اين جهت، مولوى در مثنوى مى‏سرايد :

تو به تاريكى على را ديده‏اى - لاجرم غيرى بر او بگزيده‏اى

يعنى آن كس كه جمال دلاراى على را در پس ابرهاى جهل و عصبيّت ديده به راهبرى غير او توسّل مى‏جويد.

 

معاويه، دشمن ديرينه اميرالمؤمنين، وقتى خبر شهادت على را شنيد، گفت: دنيا از وجود عدالت خالى گشت و سپس در تمجيد و تحميد او اين گونه سرود:

خَيْرُ الْبرَيِّةِ بَعْدُ اَحْمَد حِيدَرفَالنّاسُ اَرْضُ وَالْوَصِىُّ سَماء

او اعترافنامه خود را به اوراق جاودانه تاريخ سپرده و گفت:

خوبِ خوبان بعد از پيامبر على است، پس در دايره خلقت، مردم همچون زمين و جانشين رسول همانند آسمان است! و پسرش فِى‏الْمجلس، اين اقرارنامه را كامل كرده و اضافه نمود:

وَالْفَضلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الْاَعْداءُ! يعنى امتياز او آن است كه دشمنانش به آن اعتراف مى‏كنند!

 

خوش قريحه‏اى، به اين امتيازات اشاره كرده و مى‏گويد:

ميسّر نگردد به كس اين سعادت - به كعبه ولادت به مسجد شهادت

 

فقيهى چنين ستوده:

در مرحله على نه چونست و نه چند - در خانه حق زاده به جانش سوگند

بى‏ فرزندى كه خانه زادى دارد - شك نيست كه باشدش به جاى فرزند

 

يكى از ادباى عرب در رثاى ابرمرد تاريخ بشريّت، اين گونه سروده است:

جُمِعَتْ فى صِفاتِكَ الْاَضْداد- فَلِهذا عَزَّتْ لَكَ الْاَنْداد

زاهِد حاكِم حَليم شجاع - فَاِنَّكَ ناسِكٌ فَقيرٌ جَوادٌ

ظَهَرَتْ مِنْكَ لِلْوَرى مُكرّمات - فَاَقَرَّتْ بِفَضْلِكَ الْحُسّاد

لَوْ رَأى مِثْلُكَ النَّبِىُّ لِاَخاه - وَ اِلّا فَاخْطاءَ الْاِنْتِقاد

جَلَّ مَعْناكَ اَنْ يُحيطَ بِهِ الشِّعْر - وَ يحْصى صِفاتكَ النّقاد

يعنى در وجود تو، صفات متضاد جمع شده كه در هيچ كس اين ويژگيها ديده نمى‏شود، زاهدى و حاكمى، بردبارى و شجاعى ، خداجويى و فقيرى و بخشنده‌اى، اين خصايص بى‏نظير تو باعث شده كه حسودان تو نيز اقرار به آن نمايند.

شعر گفتن براى تو، كسر است چراكه سخندانان و كلام‏شناسان در شمارش مقامات تو ناتوانند و سرايِش حكيم سنايى بر همين اساس است:

اسداللّه در وجود آمد - در پس پرده هر چه بود آمد

 

 

برگزيده از روزنامه اطلاعات، شماره 19530.

به قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.

شنبه، 28 دى 12 ، 1370 رجب 18 ، 1412 ژانويه 1992.

 

 

به على شناختم من به خدا قسم خدا را

خدايش آنچنان مكرمتى به او داده كه به هيچ امّتى نداده:

ميسّر نگردد به كس اين سعادت - به‏ كعبه ولادت به مسجد شهادت

 

خداوند به فاطمه بنت‏اسد در حريم كعبه ندا داد:

اُدخلى، داخل شو، و اين مادر دردمند كه هاج و واج اين غريو رعدگونه شده بود به درب بيت آمد و آنرا قفل شده يافت و كليد را در دستان اربابان جاهلى ديد كه رابطه دوستانه‏اى با ابوطالب ندارند و لذا از اين تعارض به شگفت آمد، ناگهان ديوار كعبه شكافت و صاحبخانه فرزند خود را به درون برد و دوباره اين شكاف برهم شد، و اين واقعه براى سران قريش كه در آنجا حضور داشتند بسى سنگين و عظيم آمد و خدا مى‏خواست كه دشمنانش بر اين دعوت جبروتى شاهد باشند كه: والفضل ما شهدت به الاعداء: برترى آن است كه معاندين به آن اعتراف كنند.

سه روز اين مادر و نوزاد خارق‏العاده‏اش ميهمان ربّ‏المشارق و المغارب بودند و از غذاهاى لاهوتى مى‏خوردند و سپس خدايشان بفرمود كه يك بار ديگر اعلام رسوائى بت و بت‏پرستى و بت‏سازى كنند و از ديوار عبور كنند و چشم‏ها را بر اين احتجاج ثقيل توحيدى خيره سازند و چون از مدخل كعبه بيرون آمدند، اقوام و عشيره را يافتند كه دلواپس اين امر بى‏نظيرند.

در اين ميان ابوطالب پيش آمد و نو رسيده مسعود را در آغوش كشيد و رو به فضاى ملكوتى مكّه نمود و خدا را اين‏چنين خواند: اى خالق معجزه‏ها كه با اراده‏ات تاريخ را تغيير مى‏دهى و تقويم را به توليت جاودانگى مى‏بخشى، بنما به ما كه نام اين مولودت چيست؟ فى‏الفور اعلاميه صمدانى در باب حيدرى به او ابلاغ شد كه: علىٌّ اشتقَّ مِنَ العلىّ.

از آنجا كه نبىّ مكرّم در تجليل از خليفه بلافصلش فرمود: اَنَا مدينةُ العلم و علىٌّ بابُها، مى‏بايد معرفةالنّبى را از دروازه مرتضوى جستجو كرد، و به خاطر آنكه رسول اكرم فرستاده حق‏تعالى است و لزوما از كانال نبوّت به شناخت توحيدى مى‏رسيم پس در يك كلام بايد گفت: كليد اصول دين در كلاس على‏شناسى است. مقاله حاضر بحث مجملى را در تعريف مقامات خداداده علوى ارائه مى‏دهد.

زمانى كه در ركوع زكوة داد خدايش وى را ولىّ امر مؤمنين منصوب كرد (مائده 55) و داستان حاتم‏بخشى مولاى متّقيان بسى دلنشين است:

زمانى كه پهلوان نامى جاهلى را بر خاك زد انگشترش را به روال معمول پيروزى در جبهه به محضر پيامبر آورد و ايشان آنرا به برنده جنگ دادند كه قبلاً اين مدال متعلّق به يكى از پادشاهان شكست‏خورده بود و به عمربن‏عبدود رسيده بود و بسيار گرانبها و معادل مخارج مملكت وى بوده.

بخشش در حين عبادت نكته‏هاى ريشه‏اى در معرفةالنّفْس دارد كه راكع تا قطع پيوندهاى زمينى نكند عروج ننمايد و نمازگزار تا زمانى كه در اسارت تجمّلات است نمى‏تواند به معراج برود.

رسالت‏پناه فرمود: علّت نامگذارى على به ابوتراب آنست كه وى صاحب زمين و حجّت خداوند بر اهل آنست و موجب آرامش اين كره خاكى مى‏باشد. (بحار ج 35 ص 51)

ابن عبّاس، محدّث موثّق و راوى معتمد اهل سنّت مى‏گويد: از جمله اسامى على در قرآن، ايمان است كه در سوره مائده مى‏فرمايد: هر كه به او پشت كند بى‏دين خواهد بود. (بحار ج 35 ص 248)

در كتاب مستدرك صحيحين كه از مآخذ دينى اهل سنّت است آمده: على در ركاب پيامبر هفت سال اشتغال معنوى و عبادى داشت، در حالى كه تمامى اصحاب و انصار و مهاجر، به تعبّدات نفسانى و غير الهى مشغول بودند. (كنزل العمّال ج 6 ص 394)

عمر بن خطّاب مى‏گويد: گواهى مى‏دهم كه پيامبر فرمود: ايمان على و ارزش آن از ثقل و وزن هفت طبقه آسمان بيشتر است. (رياض النّضره ج 2 ص 226).

پدر عمربن سعد كه از قتله امام حسين بود، در بازار مدينه با شخصى كه عليه اميرالمؤمنين سخنرانى مى‏كرد و به آن حضرت اهانت مى‏نمود و مردم را به ضديّت با وصىّ قانونى رسول خدا فرا مى‏خواند مباهله كرد و او در دَم به وسيله مَركب خود كشته شد. (مستدرك صحيحين ج3 ص499)

تنها مفسّر واقعى قرآن، امام‏البرره است كه فرمود: فقط در شرح و تحليل سوره حمد، بار هفتاد شتر را مى‏توانم تجهيز كنم. (مناقب ابن شهر آشوب ج 2 ص 43)

مخبر وحى فرمود: آفريدگار علم، دانش را به پنج قسمت، تقسيم كرد و چهار بخش آن را به على داد و يك پنجم را به تمامى انسانها، على را در آن يك جز معالم نيز شريك گرداند. (تاريخ‏دمشق ابن‏عساكر ج3 ص58)

ابوسعيد خدرى، از راويان اهل سنّت مى‏گويد: پيامبر فرمود: خداوند عزّوجلّ، آيه تطهير (انّما يريد الله ليذهب عنكم الرّجس اهل‏البيت و يطهّركم تطهيرا) را در منقبت و مرتبت على و خانواده‏اش نازل كرده. (تفسير ابن جرير طبرى ج 22 ص 5)

ابن عبّاس از بزرگان اهل سنّت مى‏گويد: در توصيف و تكريم على، سيصد آيه در مُصحف مبارك فرقانى آمده است. (صواعق محرقه ص 76)

عايشه از مراجع روائى اهل سنّت مى‏گويد: على بهترين انسان روى زمين است و ناباور او، كافر است. (امالى صدوق ص 76)

فخر رازى كه  از اعاظم اهل سنّت است در تفسير خود كه معروف به كبير مى‏باشد، در بررسى بسم اللّه الرّحمن الرّحيم كه در نماز شيعه و سنّى به خلاف يكديگر در آهسته گفتن و بلند خواندن، فقه هر يك نظريّه‏اى دارند، مى‏گويد: و امّا على آنرا به آواى رسا مى‏گفت و نمى‏توان از كردار او سرپيچيد، زيرا كه به نصّ كلام پيامبر، حق با علىّ بن ابى‏طالب است، در هر زمان و مكان. (مستدرك صحيحين ج 3 ص 124)

ابن عبّاس، از معتمدين اهل سنّت، از پيامبر نقل مى‏كند كه فرمود: عشق به على، گناهان را مى‏ريزد و پاكى به پرونده اعمال مى‏بخشد. (تاريخ دمشق ابن عساكر ج 2 ص 103)

امام صادق فرمود: براى زائرين حرم اميرالمؤمنين، درهاى آسمان، جهت پرواز به عرش باز مى‏شود. (بحار ج 27 ص 262)

رسول اسلام فرمود: قسم به حقيقت رسالتم اگر كسى بى‏ولاى على هزار بار حج كند سودى از مناسكش نبرَد و دوزخ را از خود دور نسازد. (مستدرك الوسائل ج 1 ص 24)

براء از مورّخين اهل سنّت از پيامبر خدا نقل مى‏كند كه ايشان فرمودند: من و على به منزله يك سر و پيكر هستيم. (فضائل‏الخمسه ج1 ص297)

در هنگامى كه رهبريّت ظاهرى جامعه را به عهده داشت به استاندارانش در اهواز و شيراز و كرمان نوشت: اگر به مردم ستم كنيد و بيت‏المال را به حق و عدل تقسيم نكنيد، آنچنان بر شما سختگيرى كنم كه موهايتان بريزد و كمرهايتان خم شود و در بين اجتماع بى‏آبرو و حيثيّت شويد. (ولاية الفقيه ج 2 ص 673)

در معرّفى خود به تاريخ هر عصرى و تقويم هر نسلى فرمود: راستگوى بزرگم، ميزان حقّ و باطلم، در محتوايم، به هر چيزى عالمم، چشم خدايم، نزد خدايم، امين خدا بر خلايقم، قسمت كننده بهشت و دوزخم، شاخص عابدين در عبادتم. (مناقب ابن شهرآشوب(

اَنِس ابن مالك، از مراجع اهل سنّت، از پيامبر نقل مى‏كند: على بر امّت اسلامى، حقّ پدرى دارد. (فرائد السّمطين ج 1 ص 297)

در آيه 67 سوره مائده، پروردگار عالميان، ولايت علوى را در كنار رسالت مصطفوى قرار داده و اين دو را هم‏وزن يكديگر خوانده و مى‏فرمايد: اگر توليت على را ابلاغ نكنى، پيام يك عمر نبوّت را نرساندى.

در آيه 3 سوره مائده، مرتبه خلافت حيدرى را اين‏گونه توصيف مى‏فرمايد: با جانشينى على، دينتان را كامل كردم و با رهبرى او، نعمت‏هايم را جامعيّت بخشيدم و با سرپرستى او، از شما راضى گشتم.

امام صادق فرمود: بزرگترين و شريف‏ترين اعياد مسلمين، روز غدير خم است كه واجب مى‏آيد شكر و سپاس در آن زمان. (الغدير ج 1 ص 286)

از جمله كتب معتبره اهل سنّت كتاب البداية و النّهاية تأليف ابن‏كثير است، كه از قول براء كه او نيز از موثّقين سنّى مى‏باشد مى‏نويسد: رسول‏اللّه در روز غدير، انواع ولايات را شمارش نمود و اعلام كرد كه ولايت مورد بحث براى علىّ بن ابى‏طالب مهمتر از قرابتى است كه والدين بر ما دارند و نيز دخالتى كه خودمان بر خويشتن داريم، و سپس بر اين هويّت و موجوديّت از همگان بيعت گرفت و عمر بن الخطّاب نيز صحّه گذاشت و تبريك گفت. (الغدير علّامه امينى ج 1 ص 11)

رسول اكرم فرمود: مبارزه على در جنگ خندق و نابود كردن پهلوان نامى عرب در آن مجاهدت از همه افعال خير و اعمال عبادى مردم تا ابدالدّهر برتر و بالاتر و مهمتر است. (مستدرك صحيحين ج 3 ص 32)

از وصاياى مولى‏الموحّدين به پسران معصومش مى‏باشد: در قبال ترور من، دست به خونريزى نزنيد و به قصاص شهادتم، فقط يك ضربه شمشير به قاتلم بزنيد و او را تكّه تكّه نكنيد و فضاى وحشت‏آلود را بر شهر حاكم نسازيد. (بحار ج 42 ص 256)

اين بود خوشه‏چينى‏هائى از بوستان علمى و فرهنگى شهيد مسجد نور، فرزند بيست و ششم امام سجّاد كه در كتابهاى جواهرالولايه، امام‏شناسى، شيعه‏شناسى و اعجازشناسى، از خود به يادگار گذاشت و مسلمانان را از ميراث فكرى و تحقيقى خويش غيرت بخشيد. پس تحيّت پيروان مرجع زاهد، آيت اللّه العظمى آقا سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى، بر جدّش اميرالمؤمنين كه چنين وديعه‏اى را در مسجد نور نهاد و نام علي را با قلمش احياء نمود.

 

عيد غدير خم،  هويّت شيعه اصيل

غدير، برگ برنده شيعه در تاريخ و شمع جاودانه شناخت در دايره توحيد است.

بدون غدير، دين، ناقص بوده و در غدير، مدال  اَكْمَلتُ لَكُمْ دينَكُمْ  را حق‏تعالى بر زمين عبوديّت زده و شاخص بندگى را در آن خلاصه كرده و نشان  وَ رَضيتُ لَكُمُ‏الْاِسْلامَ ديناً داده.

كيست همچون اميرالمؤمنين كه اهريمنان را از پهنه گيتى رانده و تقدير الهى در ثنايش اَلْيَوم يَأِسَ‏الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ آمده و فقدان ولايتش را نقص رسالت خوانده و فَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ را در فرقان اعظم، دليل آن آورده و بدخواهان هرجايى را محكوم به شكست كرده و بيمه نامه وَاللّه يَعصِمُكَ مِنَ‏النّاسِ داده و مكارم اخلاقى و محاسن درونى را وجه اتّصال به بيعت مولا نموده و اَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتى را در فضاى آدميّت طنين افكنده و اكنون ماييم و دو راهى‏هاى سرنوشت‏ساز بر بستر زندگى كه كدامين مواضع را در رشته‏هاى ارتباطى خود برمى‏گزينيم و شامل چه بخشى از دعاى رسول اكرم مى‏شويم كه عرضه داشته: اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ، آيا در اين آشفتگى احوال و ظلمتِ زمان كه مرز بين حقّ و باطل از ميان رفته، سرمايه‏ات ولايت خالص عليست كه در وجود يازده امام ديگر، تبلور يافته؟

امروز در عصر خاتم‏الاوصياء هستيم و آن يادگار خلافت الهى را يارى مى‏كنيم تا مرهون الطاف نبوى شويم كه وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ و در تفسيرش پيامِ كانَ حقّاً عَلَينا نَصْرُ الْمُؤمِنينِ ريشه‏هاى ايمان به خدا را قوّت مى‏دهد و ايمان آورندگان و دين باوران را نَويد حشمت مى‏دهد.

در يادواره اين يوم‏اللّه اكبر نبايد نفرين پدر امّت اسلامى را ناديده گرفت كه  وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ عذاب بزرگ را هشدار مى‏دهد و آنهايى كه از گروه منتظرينِ حقيقى جدا مى‏شوند و به گرد امامان خودساخته مي‌روند به آلام بسيار دچار مى‏گردند كه هم اكنون در تمام زواياىِ جامعه، فرآورده آن مشهود است.

 

تجزيه علمى  غدير  و تحليل ادبى فرهنگ عينى آن

مسأله جايگزينى خلافت الهى، آنقدر مهم و خطير است كه بايد مفادّ آن در دانشگاههاى دينى، به بحث و تحصيل رود تا آن كه راز و رمز جعل قانون سرپرستى از ناحيه ربوبى، مكشوف گردد.

استقرار معاونت ايزدى در زمين را نبايد با ديد ظاهرى و محدود نگريست، بلكه چنين امر خاص و حياتى در افق جهان شمولى قرار دارد كه منظرش از كران تا بى‏كران است و لذا حقّ مطلب، آن‏موقع ادا مى‏شود كه گستردگى صاحب‏منصبى عرش در فصول و عقود آن به نقد و استنباط آيد و روى همين قاعده در مقاله مورد نظر، استدراك تفسيرى از آيات نازله در واقعه غدير گرديده تا برداشت خوانندگان از اين پايه و ستون شريعت، رساتر و شفّاف‏تر و فنّى‏تر باشد و نيز تعريف پيامبر از وصايت منصوصه و دعاى آن حضرت كه تضمين‏بخش جريان بعدى است به تقطيع و تبصره رفته و طبق گنجايش ورقه، به محاجّه و مباحثه گرفته شده است:

 

1-(اَلْيَوم): تخصيص زمان به يك كار ضرورى و ترميمى و تداركاتى مى‏باشد.

2-(يَئِس): عنوانى براى يأس تاريخى و نااميدى هميشگى معارضين.

3-(دينِكُم): آئينى ازلى كه با آهنگ وحى، شكل يافته و از مقاطع ابدى، نشأت گرفته و نيازمنديهاى آدمى را در هر سرايى، سر و سامان مى‏دهد.

4- (فَلاتَخْشَوْهُم): از جار و جنجالهاى سياست‏بازان مكّار و حيله‏گر نترسيد و هرگز مفتون هياهوى پوشالى آنها نگرديد.

5-(وَاخْشَون): تقوا را پيشه كنيد كه حريم ملكوتى، در مجموع هستى ريشه دارد و با چنين پشتوانه‏اى مى‏توان گردنه‏هاى صعب‏العبور زندگى را درنورديد و به قلل رستگارى رسيد.

6-(اَكْمَلْتُ): خودكفايى و بلوغ فرامين كاملترين دين و جامعترين آئين را مي‌رساند، كه سرشار از رشحات هدايتى و قداستى است، تمدّن اشباع شده از حكمتها و فرهنگ سرريز گشته از براهين كه يكى از مستندّات آن، كتابش بوده.

7-(اَتْمَمْتُ): پايان گرفتن و رفع نياز نمودن و اعلام ايستگاه كردن.

8-(نِعْمَتى): هداياى جبروت، به گُل نشستن آرزوها، انعام ويژه خالق هر چيز، شكوفه خاطرات، دست نوازشگر معبودى رفيق.

9-(رَضيتُ): اوج اقبال، تعالى بخش تفاهمات، اسباب سپاسگزارى، آسودگى خيالات، اطمينان به فرجام.

10-(اسلام): سالم، سلامت، تسليم، بى‏ادّعا، روش بندگى، مسير بى‏دردسر، تسلّى خواطر از شدائد محاضر.

11-(اَيُّهَاالرَّسول): تشديد مخاطبت با پيك رسالت پناه، مأمور ابلاغ، امينى براى مراسلات عظيم، نزديك‏ترين فرد به منبع سماوات.

12-(بَلِّغ): بلاغت، تبليغات، برسان، همگانى كن، از خاص به عام، بر معلومات عمومى بيفزاى.

13-(مآ اُنزِلَ اِلَيك): آنچه را كه تحويل گرفتى، محموله منظوره، از عرش به فرش، تو چون دريايى بر تشنگان.

14-(مِنْ رَبِّك): از خدايى، مبدأ خلقت، منقوش استرجاع، مسئول تربيت خلايق، پرورش دهنده موجودات.

15-(وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ): اگر تأخير بيندازى يا چنانچه در وظايفت تعلّل ورزى، مغلوب رژه ابالِسه شوى.

16-(فَما بَلَّغْتَ): كارت ناتمام خواهد بود، راه به انتها نبردى، بار به مقصد نرساندى، كِشتى به ساحل ندادى.

17-(يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس): تحت پوشش هستى، زير چتر حفاظتى، از زيادتى بدخواهان نترس، قلب مردم در دست ماست.

18-(لايَهدِىالْقَومَ الْكافِرين): هادى منم، دروازه‏هاى فهم و شعور به حكم منست، دريچه‏هاى سمعى و بصرى را من تنظيم مى‏نمايم، ناگرويده به امام آسمانى كافرست، متخاصم با  ولىّ منصوص مطرودست، ملاك كفر و دين عليست، گرايش به مهبط ولايت، توفيق مى‏خواهد.

19-(مولا): آقا، سرور، صاحب اختيار، اولى به تصرّف، دوست، ياور.

20- (علىّ): عالى، برتر، والا مقام، مسلّط، فوقانى، بهتر، بالاتر.

21- (وال): همسنگر، يكدست، حامى، ارباب، هوادار.

22-(عاد): عدو، عدوان، اعداء، عداوت، دشمنى، منصوب به قوم عاد، بدحال، شوم سرشت.

23- (نصر): انصار، نصرت، نصير، ناصر، كمك حال، امدادگر، تأمين دهنده.

24- (خذل): فرومايگى، پستى، توسرى خور، بى‏وزن، ساقط شده، نوعى نفرين.

معجم آيات 3 و 67  از سوره مائده و ابلاغيّه پيامبر در غدير و خطبه آن حضرت در آن روز.

 

كوكب نور فشان  از ره فيض آمده است

زاد روز ولادت دخت امامت، يار ولايت، چكيده عصمت، زيور خلقت و طلوع خورشيدِ صبر و مقاومت،

حضرت زينب كبرى، مبارك باد

 

از كاخ على ستاره‏اى پيدا شد - بشكفته گلى ز گلشن زهرا شد

سرتاسر كائنات پرنور و سرور - از يمن قدوم زينب كبرى شد

 

در سحرگاه پنجمين روز از ماه جمادى‏الْاوّل سال پنجم هجرت، اخترى پرگهر در بيت‏النّور اهل‏البيت عصمت، تابيدن گرفت كه نام ناميش را حضرت دادار، زينب نهاد، سوّمين فرزند اميرالمؤمنين و صدّيقه طاهره و اوّلين دخت گرانقدر آنها بود.

او نه‏تنها زِين پدر بود كه الگوى درخشان زنان شد و بل اسوه تمام نماى بردبارى و مجاهدت مردان گرديد، وى عالمه غيرمعلّمه است كه در حوزه درسش، خيل انديشمندان از كوثر معالمش اشباع مى‏شدند، نقشى كه عليا حضرت، زينب، در پاسدارى از نهضت خونبار حسينى ايفا مى‏كند بسيار حسّاس و سنگين است.

در يك مقطع حادّ سياسى و تاريخى، عهده‏دار وصايت و نيابت امام زمان خويش گرديد! روزى كه در كربلا همه چيز به هم ريخته و به ظاهر تمام شده بود و جانشين بر حقّ رسول به اشدّ مصائب شهيد گشته و عزيزانش در محاصره و تهديد اهريمنانِ سياه‏دل قرار داشتند و امام زين‏العابدين در بستر بيمارى بود و توطئه ننگين حكومت يزيد بر مبناى محو كامل حركت ستم ستيزى ابى‏عبداللّه قرار داشت و آن گونه كه تاريخ‏نويسان مى‏نگارند در آن مرحله انتقالى كه فناى ظاهرى مناديان حق، به استحكام استبداد باطلشان منجر مى‏گشت، اين شهربانوى عدالت بود كه با اشك ديده و شمشير زبان و استوارى قدم و بينش فراگير، نقشه‏هاى شوم شيطان صفتان را بر آب نمود و صداى ملكوتى على را بعد از گذشت زمانى در كوفه و شام طنين داد و ابلاغ رسالت برادر كرد و مستان قدرت را تپانچه زد و ساده دلان خفته بر بستر جهل را نهيب هدايت داد، تا آن جا كه مجلس خطابت او تبديل به عزا خانه مى‏شد و حضّار، گريه‏كنان به آشوب مى‏شدند و اساس انقلابات آتى پى‏ريزى مى‏گشت.

شجاعت و جسارت او در قصر حاكم سفّاك، قدرت و عظمت على  را در ميدانهاى نبرد تداعى مى‏نمود كه هان! اى قتله اميرالمؤمنين! اسداللّه دگر باره به حربگاه آمده و تكبير گويان، به هدم بت‏سازان و بت‏پرستان تجلّى نموده است!

آرى زينب در همه ابعاد وجودى زينب بود و آنچه خوبان همه دارند وى به تنهايى دارد.

در تهجّد و عرفان، يادگار زهراى مرضيّه است، از امام سجّاد پرسيدند: شما كه به اين مقام تعبّد رسيده‏ايد، آيا كسى را در اين اوج ديده‏ايد؟ فرمود: آرى، عمّه‏ام زينب در سخت‏ترين لحظات، غرق در ارتباط با خدا بود و آن زمان كه باب مظلومم در گودال قتلگاه با معبود خويش راز مى‏گفت، خواهرش نيز در كنار بستر من با او همنوا بود مثل آن كه يك صدا از دو حلقوم برمى‏خاست.

به هر تقدير در همه مراحل زندگى، تكنواز خوبيها و نيكيهاست و از بدو تولّد مورد تمجيد خالق عظيم‏الشّأن و جبرئيل امين و پيامبر رحمت و امام‏الكونين و سيّدةالنّساء العالمين و حضرت مجتبى و سيّدالشّهدا و زين‏العابدين و ائمّه معصومين خلف، قرار داشت و در اين زمينه كتابها تأليف شده و آثار تاريخى و كلامى گسترده بر جاى مانده كه ضمن تبريك ميلاد اين مولود عزيز و آرزوى همنشينى با مكتب سازنده اين بانوى درخشان عالم انسانيّت، پيگيرى شخصيّت ايشان را در مجارى معرّفه پيشنهاد مى‏نمايم.

 

برگزيده از روزنامه اطلاعات، شماره 19474.

به قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.

چهارشنبه، 22 آبان  1370، 5 جمادى‏الاوّل 1412، 13 نوامبر 1991.

 

 

رنجنامه‏اى از درياى اشك و كوير درد

در آغاز سوره مريم، در لفّافه حروف مقطّعه قرآنى، موجوديّت گوهر تابناك لاهوتى حسين به تحليل آمده و خدايش به تجليل وى پرداخته و علّت مبادى بودنش در مبحث مريم مقدّس و عيسى مسيح، اعجب بودن او در خلقت است كه وى را در خصائص انسانى و فضائل معنوى ممتاز كرده و سرآغازى بر تمامى قصّه‏هاى مهم و بى‏نظير باستانى نموده كه اگر اين مادرِ بزرگ و فرزند گرامش از غرائب آفرينشند، و داستان ثقيل و سهمگين حسينى نيز، منحصر به فرد است.

مفسّران فرقانى، كلّيّات اسرارى كه در ابتداء سوره مريم آمده را اين‏چنين ترسيم نموده‏اند:

ك: كربلاء است و مهبط زجرى كه بنى‏آدم در همه عمرش مى‏تواند ببيند.

ه: هلاكتى است قهرمانانه، مردانه، عاشقانه، عارفانه، آزادانه و آگاهانه كه براى رضاى خداوند به جان خريد و به آن افتخار كرد.

ى: يزيديان را نمودار ساخته كه در هر عصر و نسلى، به جنگ خوبى‏ها و زيبائى‏ها و نيكى‏ها مى‏روند. آري،‌ ديروز حسين را ‌كشتند و امروز،‌ به بهانه‌ي انتقام از خون حسين، استبداد يزدي را احيا مي‌كنند.

ع: عطشى است كه فضاى زندگى را مى‏آزارد و ناله‏هاى اهل حرمى را يادآور مى‏شود كه ريز و درشت، پير و جوان، زن و مرد و نشسته و ايستاده را به فغان آورده و در عين توانمندى‏هاى ماورائى براى سيرابى از چشمه قدسى، گدازه‏هاى درونى را بر آن ترجيح دادند و همه با هم فرياد عَشَقْتُهُ را سر دادند.

ص:  صبرِ صابرِ اعظم را تداعى مى‏كند كه شكيبائى ايّوب نبى را پشت سر گذاشته و باب‏الصّابرين بهشت را قبضه كرده و باعث تعجّب فرشتگان مأمور بردبارى گشته و آموزگارى در كلاس خويشتن‏دارى به رضامندى الهى شده است.

اين اعجوبه هستى، در بطن فاطمه اطهر، به معرّفى خويش پرداخته و خود را ستون اشراقات سماوى خوانده و لواى اكرام بشريّت را نشان داده و روضه مظلوميّت هميشگى را طنين داده.

اين روضه‏خوانى را جبرائيل امين براى همه انبياء سَلف تلاوت كرده و آنها را به فجايعى كه حيوانات درنده با ظاهر انسانى مرتكب مى‏شوند آگاه نموده، كه همگى با گريه‏كردن به نهضت خونين ثاراللّه، التزام داده‏اند.

تأثيرگذارى اين مدافع شجره طيّبه توحيدى، بر مجموع تاريخ ماسَبَق و حال و آينده، آنگونه است كه مى‏تواند خون‏هاى منجمد را در عروق مرده محرومين، به جوش آورده و كانال‏هاى متروك فضائل و مناقب را بازگشائى نمايد.

هرجا كه ظلمى پديد آيد، نواى ملكوتى قتيل طف، طنين مى‏دهد كه: مرگ سرخ بهْ از زندگى ننگين است، و هر كجا كه ناله مرغ بال و پر كنده‏اى از ميان قفسى مى‏رسد، ضجّه واحسيناى اُسراى دربند، تازه مى‏شود.

امام مجاهدان، در پاسخ استاندار مدينه كه پيشنهاد سازش با يزيد را مى‏دهد مى‏فرمايد: مثل منى، با مانند او، بيعت نمى‏كند، و با اين كلام، خطّ مشى آزاديخواهان و حق‏طلبان را مشخّص مى‏نمايد كه هرگز جبهه حق، با سنگر باطل دوستى و تفاهم ندارد و ابلاغيّه رسمى او: هيهات منّا الذّله است، و در اين مقال، اشعار زيبايش را مى‏سرايد: مردن براى مردان خدا، از سوارى بر مركب زشتى و تباهى بهتر است، خوارى و زارى اجبارى نيز از درافتادگى در دوزخ اليم، سزاوارتر خواهد بود.

در تعريف مقام اين پرچمدار عزّت و آقائى، جدّش رسول اكرم فرمود: تماميّت وجودم از اوست و او عصاره شرافت و شجاعت من است و ايضاً در معرفةالحسين، آن مُخبر صديق وحى بفرمود: اين اسطوره فداكارى و ازخودگذشتگى، چراغ هدايت است از همه ظلمت‏ها و سفينه رهائى‏بخش مى‏باشد براى گريز از غرق شدن در امواج نفسانيّات و آنكه بر اين اقيانوس‏پيما نشست، بيمه شد و هرآنكه به ابلاغاتش، بى‏اعتنائى كرد، اسير تاريكى‏هاى تقدير شد.

پيشواى رياضت‏كشيدگان، در باب‏الهُدى مى‏گويد: كلّ سنّ و سال بشر، عقايد اوست و جهش و كوشش وى در مسير يافته‏هايش، و در يك جمله آنكه: از تو نامى مى‏ماند و خاطره‏اى كه ياد و تذكره اموات در چگونه زيستن و به چه حالى رفتن است. پس تو، حافظ يافته‏هاى خود هستى، بدانكه چه مى‏يابى و از كدامين سو به فردايت مى‏نگرى و عمرت را سرمايه چه ايده‏اى مى‏نمائى؟

مولاى ما كه در عرصه پايدارى در خداخواهى، علامتى راسخ و پاينده بود در توضيح خواسته‏اش فرمود: سفر پر خطرى را آغاز مى‏كنم و به همه شدائد آن واقفم و مى‏دانم كه اين قيام، كار هر كسى نبوده و بيرق نصرت دين حنيف، ويژه آبروى اولياء است، مى‏روم تا مفاسدى را كه به نام ديانت، در امّت اسلامى جا گرفته بزدايم و درخت امر به معروف و نهى از منكر را با خونم آبيارى نمايم و سنّت نبوى و سيره علوى را از يوغ خلفاء جور و حكّام غاصب، برَهانم.

در قتلگاه كه تراژدى اوج توحّش حيوانى بر ترحّم وجدانى بود، صميمانه بر صفوف منكرين حقيقت نهيب زد: اگر بقاء مذهب شريف بر هدم من قرار گرفته، اى شمشيرها، مرا دربر گيريد و پيكرم را بفشاريد و ننگ تجاوز را به رنگ عبوديّت بگسترانيد، ولى بدانيد كه هرگز ننگ با رنگ پاك نشود.

 

اينك، اذكار و ادعيه ماه محرّم را با معانى آن مرور مى‏كنيم:

چلّه‏گيرى در آنها را بسيار مؤثّر مى‏دانيم كه شروع سال جديد قمرى است و چهل روز نخست آن، حاوى رموزى در تشكّل بهينه سرنوشت عمومى و خصوصى خواهد بود :

 

الهى يا قديمَ‏الْاِحسان بِحَقِّ الحسين عَجّل لِفَرَجِ الحسين:

آفريدگارا، به قِدمت احسانت به شفاعت امام حسين، ما را ريزه‏خوار مكارمت قرار بده.

 

اِنَّ الحُسَين مِصباحُ الهُدى و سَفينَةُ النَّجاة مَنْ رَكِبَها نَجى و مَنْ تَرَكَها غَرَق:

حسين بن على، نورافكن عرش است كه مردم را از سرگردانى‏ها نجات مى‏دهد و همو، كِشتى خَلق در تضمين از هلاكت است، هر كس پيامش را شنيد و همراهش شد رستگار مى‏شود و آنكه به آواى زيبايش پشت كرد، محروم از نيكبختى و خوشبختى مى‏گردد.

 

حُسينٌ مِنّى وَ اَنَا مِنْ حسَين:

سيّد بهشتيان، خميرمايه‏اش از رسول خاتم بوده و پاسدار اصالت نبوّت خواهد بود.

 

مَنْ بَكى اَوْ اَبْكى اَوْ تَباكى وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّة:

هركه بر غربت و مغموميّت عطشان بى‏كفن بگريد و يا با ترتيب دادن مجالس سوگوارى عزيز فاطمه، دلها را به سمت كربلاء بكشاند و يا حتّى احساسش در معاينه مكروبات عاشورائيان جريحه‏دار شود، مستوجب رحمت و مغفرت ايزدى مى‏گردد.

 

اَللّهُمَّ بِحَقِّ كهيعص، سَهِّلْ مَخْرَجَ الْحُجَّه بِدَمِ الحسين:

خداوندا، به واحدهاى اسم اعظم كه در مبدأ سوره مريم قرار دارد، آسان نما خروج منتقم موعود را تا وِتْرَ المَوْتُور را به عينيّت حرث بكشاند.

 

كُلُّ يَومٍ عاشُوراء و كُلُّ اَرْضٍ كَربَلاء وَ كُلُّ شَهرٍ مُحَرَّم:

آفتاب افشاگر خامس آل عبا، همه‏روزه بر جگرهاى تفتيده رنجوران عالَم، مى‏تابد و ذرّات خاك سرخ نينوا را به اقصى نقاط گيتى مى‏پراكند و تقويم را شفق قرمزى مى‏دهد كه هر حادثه‏اى، تحت‏الشّعاع اين واقعه عظيم قرار گيرد.

 

لَقَد عَجَبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلائِكَه السَّموات:

از كثرت توان و تحمّل تو، نگهبانان زمين و خازنين كرسى، انقلاب كردند و جنب و جوش نمودند.

 

اِنّمَا الْحَيوة الدُّنيا عَقيدَةٌ و جَهاد:

واقعيّت ثانيه‏شمار حيات ما، رشحات ذهنى مشروع است و كارپردازى‏هاى مربوطه، در راستاى تبليغ و تفهيم و تشريح آن مى‏باشد.

 

اِنّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاح فى اُمَّةِ جَدّى اُريدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوف وَ اَنْهى عَنِ الْمُنْكَر وَ اَسيرَ بِسيرَةِ جَدّى وَ اَبى:

اساسنامه ادبى و هنرى و فرهنگى شاه شهيدان چنين است: وضوى اخلاص گرفتم تا نماز اِرجِعى بخوانم و در محراب فناء ايستادم تا زنگار عصيان از چهره جامعه برگيرم، فرات را ماهيان مهاجر دادم تا در تور رفيق ازلى درآيند و صحنه تمدّن ناسوتى را لعاب برتر زنم و سفره تعبّد را بركت دهم.

 

اَلْمَوتُ خَيرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ وَ الْعارُ اَولى مِنْ دُخُولِ النّار:

رفتن به نزد صاحب‏خانه، از استقرار بر سكّوى خودخواهى والاتر است و در سِير اِلَى اللّه، هر گونه لطمه و عارضه‏اى را با لبخند و سُرور مى‏پذيريم.

 

اِنْ كانَ دينُ مُحَمّدٍ لَمْ يَسْتَقمْ اِلّا بِقَتلى فَياسُيُوفُ خُذينى:

اگر تهاجمات فرقه ضالّه مُضلّه به يك مشت زن و بچّه بى‏گناه، با نابودى من كامل مى‏شود، بيائيد و اين بدن معصوم را در زير پاى اسبان خود، له و خورد و كوبيده كنيد.

 

اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ فَكُونُوا اَحْراراً فى دُنياكُم:

اگر بى‏دين هستيد و متعهّد به هيچ آئينى نمى‏باشيد، لااقل جوانمردى كنيد و كودكان بى‏پناه را تازيانه نزنيد و خيمه ايتام را به آتش نكشانيد.

 

مِثْلى لا يُبايِعُ مِثْلَه:

آنكس كه از حسين شهيد تقليد مى‏كند، هرگز پيروى از ديكتاتورى و خودكامگى نمى‏كند.

 

هَيْهات مِنَّا الذِّلّة:

هرگز حسينيان، با يزيديان زمان، همنشينى و همسوئى نمى‏كنند.

 

و مَنْ قُتِلَ مَظْلوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِولِيّه سُلْطانا:

اين اخطاريه آسمانى، وجه ارتباط بين ثاراللّه با بقيّة اللّه است. خامس آل‏عبا را مظلومانه، غريبانه، وحشيانه، خودسرانه و بى‏رحمانه كُشتند و تمام تجربه آدمكشى را در طول نسل آدم و حواء بر اين ولىّ صادق و منصوص الهى، جارى ساختند.

اينك بى‏وقفه از رگهاى بريده سر مباركِ از پيكرِ مطهّرْ جدايش تا لحظه قيام قائم آل‏محمّد به گوش جهانيان مى‏رسد كه سلطنت مقدّس پيشوايان آسمانى، فرا مى‏رسد و زمامدار جبروتى براى كالبد شكافى بدنه خلقت، ظاهر مى‏شود تا لكّه ننگ ديكتاتورى را از صفحه زندگى موجودات بركَند و پاسخ رسا و همه‏جانبه‏اى بر داعىِ اِلَى اللّه دهد كه در همه حال و هر زمانى، طنين دارد: هَلْ مِنْ ناصرٍ يَنْصُرُنى وَ هَلْ مِنْ مُعينٍ يُعينَنى.

آيا مى‏دانيد چرا در چهل شهر و ديار كه مجموعه دوران چلّه‏نشينى اُسراء حسينى بود از لبهاى خشكيده‌ي نور ديدگان محمّد و على، اين آيه به گوش مى‏رسيد؟ اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابِ الْكَهْفِ وَ الرَّقيم كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَبا، زيرا كه اصحاب كهف براى اجتناب از تبعيّت حكّام ظلم، از شهر خود هجرت كردند و در غارى متروك، بيتوته نمودند و شهيد هميشه خروشان عرش نيز براى گريز از همسوئى با مستبدّ غاصب، رو به دشت و بيابان كرد و با زنان و كودكان و يارانش، ذلّت در به درى را بر لذّت در خانه و كاشانه بودن ترجيح داد و رقم نوين و پايدارى را بر جبين خلافت و امامت زد و عجيب‏ترين واقعه قبل از ظهور را به تذكره‏نويسان تاريخ، تحويل داد.

 

نقش انگشترى امام حسين:

اِنَّ اللّهَ بالِغُ اَمْرِه ، عُدَّةٌ لِلِقاءِ اللّه ، يا اَمانَ الْخائِفين.

 

امام صادق فرمود: سجده بر تربت جدّمان حسين، حجاب‏هاى هفتگانه بين انسان و خدايش را كنار مى‏زند و او را به ناديدنى‏ها و ناپيداها مى‏رساند.

 

امام كاظم فرمود: هر كس با معرفت كامل، به زيارت جدّمان برود، خداوند، گناهان گذشته و حال و آينده‏اش را مى‏بخشد. (البته شفاعت، مربوط به حق الناس نيست).

 

 

منقبتى بر تربت جنّة المأوى

تهاجمى را كه مدعيان دينداري بر عليه پرچمدار عدالت و آزادگي، اباعبداللّه الحسين در روز عاشورا به اوج خباثت و خيانت رساندند و زائران آن شهيد حقيقت و فضيلت را كشتند تا زمان ظهور در اقصى نقاط گيتى تجلّى دارد و دنيا در شرارت و شهوت گمراهان و ظالمان مى‏سوزد تا پروردگار بزرگ، فرمان به خروج آخرين سفير سماوى دهد و هستى را به نورانيّت مهدى موعود از هر سياهى و تباهى خلاص نمايد.

اين لكه ننگ بر تارك تروريست‌ها باقي خواهد ماند و كساني كه با راه انداختن جنگهاي سياسي و فرقه‌اي، زمينه‌هاي آنرا فراهم مي‌كنند و بازار اين درگيريها را پر رونق مي‌نمايند عقوبتي هولناكتر در روز برپائي عدالت خواهند داشت.

 

 

مُحرّم نامه

حريم محرّم را توده ابرهاى خونين احاطه كرده و همواره فرياد مظلوميّت مظلومين عالم را بر اهل هر زمان، طنين داده و هرگز منحصر به واقعه كربلا نبوده و كُلُّ شَهْرٍ مُحَرَّم، گوياى اين حقيقت است كه همه ماهها افشاگر ماهيّت يزيديان است.

وجه امتياز اين ماه از بقيّه ماهها چيست؟ جز آن كه در روز دهم آن درگيرى بين حقّ و باطل، علنى شد و مظاهر خير و شر، تلاقى كردند و خون پاكان بر زمين ريخت و بناى كاخ ستمگران محكم گرديد؟

محرّم را بايد دانشگاهى فرض نمود كه در آن مى‏بايد چگونه زيستن و با چه انگيزه بودن و در كدامين مسير رفتن را آموخت.

محرّم را نبايد تنها يك ماه عزا دانست بلكه شايسته است زمان عزيمت به حق، تلقّى نمود كه انسان وارسته پيوسته به نور، تن به يك سفر بزرگ مى‏دهد كه در آن از خود جدا مى‏شود و به حق‏تعالى وصل مى‏گردد و سِيْرِ مِنَ الْخَلْقِ اِلَى‏الْحَق، پديدار مى‏شود، همانند الگوى جاودانه اين ماه، آموزگار عدالت و راستى كه شعار شريفش اين بود: اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ فى اُمَّتِ جَدّى، يعنى اين ماه، ماه اصلاحات عمومى است، ارادتمندان به ساحت منزّه حسينى مى‏بايد بر پاكسازى افعال و اخلاق خود قيام كنند و آنگاه جامعه را به مكتب انسانساز عاشورا دعوت نمايند كه عاشورا يك روز نيست كه دچار مرور زمان شود بلكه يك حركت است، مشى خداجويى در ظلمت ايّام و فرياد عدالت‏خواهى در تقويم تاريك زمان، از اين‏رو بر دروازه عاشورا اين جملات پرمحتوا نقش بسته كه كُلُّ يَوْمٍ عاشُوراء، درسى كه اين روز به شما مى‏دهد دائمى و هميشگى است، يعنى هر روز نظاره‏گر برخورد حقّ و باطل، خير و شر، عدل و ظلم، سياهى و سفيدى و عزّت و ذلّت هستيد و بر سر اين دو راهى‏ها ايمانتان آزمايش مى‏شود و سرنوشتتان رقم مى‏خورد كه اهل كدامين طريق مى‏باشيد.

كربلا كه قبله زجرديدگان و دلسوختگان است، منحصر به يك شهر نبوده و كُلُّ اَرْضٍ كَرْبَلاء تجلّى‏گر اين كلام مى‏باشد كه در هر زمينى كه خون بى‏گناهى ريخته شود كربلايى شكل مى‏گيرد و در هر مكانى كه زورگويى پيدا گردد، روضه غربت بخوانيد كه بندبند مقاتل كربلا، مبيّن تازيانه جلّادانيست كه بخاطر چند روز زندگانى دنيا، هفتاد و دو عزيز فانى فِى اللَّه را جنايتكارانه بر زمين شقاوت كوبيدند و رقص پيروزى كردند.

شيطان رجيم، نويد گندم رى را به همه مى‏دهد، ديروز به عمربن‏سعد داد و او را به آن جنايت هولناك كشيد و امروز به ديگران، و تنها راه مصونيّت از آن اين است كه در اين ايّام حسّاس، پيمان خويش را با مولاى كون و مكان، محكم كنيم و خود را از غير او تخليه نماييم و از بيعت با مدّعيان فاصله بگيريم و چنين است معناى يا لَيْتَنى كُنْتُ مَعَكَ فَاَفوزَ فَوزاً عَظيماً .

 

سَفر در صَفر با سفينه عرفان عيني

بر مسافرين خاك‏نشين پوشيده نيست كه هر يك از ماههاى هجرى قمرى را پيام ويژه‏ايست در مسير هدايت انسانها و هوشيارى درونى كه با دريافتهاى قلبى و روانى، نورانيّتى را به زندگى مادّى مى‏دهد و روشنايى‏هايى را به عمر گذرا مى‏بخشد و برگهاى تقويم صفرالمظفّر، گوياى همين مراتب اعتبارى و اخلاقى بوده و اين پيام ادبى را طنين مى‏دهد كه:

 

صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند، بر اثر صبر نوبت ظفر آيد

 

بردبارى را در تمام ايّام اين ماه، اعتلا دهيد كه براى نيل به اهداف عالىِ الهى حوصله لازم است و براى دفع وسوسه‏هاى نفسانى، شكيبايى، تجويز گرديده و در مقابله با طرحهاى شيطانى، استقامت را گوشزد نموده‏اند و همچنان كه در فقرات دعاى مخصوص صَفر، قيد شده، به قواى مضاعفى در مقابله با توطئه‏هاى اهريمنى، نيازمنديد و استقلال اعتقادات را بها دهيد و روابط اجتماعى خود را در حصار تقيّدات عرفانى بگيريد و شرارتهاى جارى در بستر اجتماع را شناسايى نماييد و كمربندهاى توكّل را به خالق عالميان، محكم كنيد و متذكّر به ذكر يونسيّه باشيد، اَسْتَغْفِرُكَ يا لا اِلهَ اِلَّا اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ‏الظّالِمين فَاسْتَجَبْنالَهُ و نَجَّيْناهُ مِنَ‏الْغَمِّ و كَذالِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنين كه سرنوشت ما هم اكنون همانند آن پيامبر گرفتار است كه در مقابله با سختيها، صبر خويش را از دست داد و ترك وظايف محوّله كرد و تعهّدات گذشته را فراموش نمود و حق‏تعالى او را در شكم نهنگ، زندانى نمود و عقوبتى كم نظير كرد و آن زمان كه اقرار به تقصير خود كرد، نَصر الهى را يافت.

چقدر شبيه است داستان زندگى يونسِ بن مَتى با سرگذشت اسَفبار ما كه در اثر فشارهاى روزگار و بداقبالى زمان، اصول دين را فرو گذاشتيم و اساس معيشت را در كانالهاى انحرافى، دنبال نموديم و از تعقيب واجبات، خسته گشتيم و در پى محرّمات، شتافتيم و قبايح را نيكو نگاشتيم و محاسن را ترك نموديم و تهديدهاى آسمانى را شوخى پنداشتيم و هشدارهاى غيبى را ملاحظه نكرديم و اكنون ماييم با يك دنيا پريشانى و يك جهان پشيمانى و انبوهى از نگرانى و تنها چاره اين معضلات، بازگشت به سوي خداست كه خمير مايه ما اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَيهِ راجِعُون بوده و طبق نسخه اوّليه كُلُّ شَىْ‏ءٍ يَرْجِعُ اِلى اَصْلِهِ، بايد دوباره به پروردگار بزرگ، رو كنيم و مطامع مادّى را كم كنيم و به نداى فطرت خويش گوش دهيم و به وعده‌هاي فريبنده اين و آن دلخوش نكنيم.

از حوادث اين ماه، جنگ صفّين است كه يادآور غربت اسلام عزيز و مظلوميّت قرآن شريف بوده و نگرشهاى تاريخى، هشدار به نظّار آن مى‏دهد كه بهوش باشيد، سياستهاى شياطين، رنگارنگ مى‏باشد و در هر زماني عليه تماميّت اسلام و موجوديّت مسلمين، برنامه‏ريزى مى‏كنند و يك لحظه غفلت، يك عمر پشيمانى را در پى خواهد داشت و حضور بيگانگان فكري را در اطراف خويش جدّى بگيريد و در حراست از عقايد حقّه خود، كوشا باشيد.

 

 

از كاظمين به بقيع

 

و صادق آمد تا به موجوديّت كاذب، خاتمه دهد.

در نظام صادقى، امامت در حوزه استحفاظى ربوبى قرار دارد و پيشواى كاذب را راه بر آن نباشد، آنگاه كه جامعه را دروغگوئى فراگيرد بايد به ايستگاه صادقه رفت و از محضر صداقت، كسب تكليف كرد.

در علائم ظهور آمده كه در قرب قيام مهدى، همه چيز تغيير حالت دهد و هر نامى بى‏مسمّى شود و هر كارى بى‏محتوى گردد و هر دعائى بى‏خاصيّت شود و هر غذائى بدون بركت گردد و هر ديدارى بى‏حاصل باشد و هر آرزوئى نافرجام شود و هر اميدى بر باد رود و اعتقادات به سستى گرايد و هر تصوّرى فاقد تصديق شود و در اين حال بايد به اصدقاء توحيد توسّل كرد كه جعفر صادق، مكتب مميّزى حق است و فقه پايدار و فرهنگ اصيل و تمدن يادگار ازل مي‌باشد.

هان اى كسانى كه در هزار راه گيج و مبهوت مانده‏ايد، اين شما و اين پيام رساى صادقى، اى وامانده در درياى اضطرار، اين تو و اين كشتى نجات‏بخش جعفرى، آن هنگام كه رسول خاتم، خلفاء خويش را معرّفى مى‏كرد در برابر سئوال سائل كه پرسيد: مگر نه آنكه همه شما خاندان عصمت و طهارت، صادقيد، پس تخصيص آن در تسميه نام امام ششم چيست؟ فرمود: او وجه‏الضّمان صداقت است، در او راستى و درستى تعيّن گرفته و سيره‏اش مبيّن اصالت و كرامت مى‏باشد.

و اين اشارت به تعويض قدرت از بنى‏اميّه به بنى‏عبّاس است كه هر دو خاندان، مدّعى خلافت نبوى بودند و دمار از روزگار مسلمين درآورده و دمى از ملكوك كردن اسلام مظلوم، آسوده نمى‏گشتند و تا توانستند صاحبان شريعت را به زندان و شكنجه و قتل محكوم كردند و اجتماع را از موهبت غدير، محروم كردند و خلق بيچاره را به اينسو و آنسو سوق دادند و بانى اختلافات خونبار در ملّت‏هاى مسلم گرديدند و اتّحاد مذهبى را به تعصّبات قبيله‏اى و منطقه‏اى فروختند و به نام قرآن، كتاب آسمانى را خوار كردند و نهايت اين شد كه مى‏بينيد، همان تفكرات به اشكال مختلف امتداد يافت و واليان خودكامه با عنوان خلافت نبوي و يا ولايت فقه جعفري، امر فقاهت را مشتبه نموده و در لفّافه‌ي سنّت، محبّت مصطفوى را از دلها ستنانده و حرّيّت را به بندهاى استبداد كشانده و كاخها بنا كرده و به عيش و نوش در قدرت مشغولند كه مسبّب خلع استقلال واقعي مسلمين شده‏اند و در عين حاكميّت بر چاه‏هاى نفت و گاز، جامعه بزرگى از گرسنگان و دردمندان را در جهان تشكيل داده‏اند.

پس اى مقلّد جعفر صادق، بدان كه مستقيماً از خداى صادق مصدّق، پيروى مى‏كنى و در امر خداشناسى، از هرگونه انحراف و اعوجاجى در امانى و در روز: يوم ينفع الصّادقين عن صدقهم، توشه ابدى را بى‏كم و كاست به همراه خواهى داشت.

انگار همين ديروز بود كه فرزند بيست و ششم امام سجّاد، آْيت الله العظمي سيد محمد علي كاظميني بروجردي، در ميدان خراسان تهران، سكوى تدريس معالم صادقى را بنا نموده بود و از منبع جبروتى امام به حق ناطق، جعفر بن محمّد الصّادق، خلايق را اشباع مى‏كرد. زمانى كه ديگران در غفلت نفْس به اسارت متولّيان دروغين امام صادق درآمده بودند، اين مبشّر آزادگي و مُنذر عدالت، با سلاح قلم و بيان در برابر مهاجمين اعتقادي ايستاد و محصول مجاهداتش، منشورات مقدّس نور است كه هم‏اكنون، از فضاى روحانى مسجد نور، قابل استشمام مى‏باشد و تك‏تك آجرهاى اين مسجد مقدّس، فريادگر جهاد اكبر و اصغر آن اسوه زاهدين و الگوى رافضين و اسطوره متّقين مى‏باشد.

اين شاگرد ممتاز دانشگاه امام صادق، آنقدر با جوهره فاطمى خويش، به ارائه براهين ائمّةالهداةالمهديّين مى‏پرداخت و در اين راستا، همه هستى خود را سرمايه كرد و جان عزيزش را ضميمه نمود كه حجّت باهره را بر اهل زمان، كامل نمود و جائى براى اعتذار معاصرين، باقى نگذاشت.

 

 

يادواره شهادت امام صادق

بِسمِ الّلهِ الصّادِقِ المُصدّق وَ لَه اَصدَق المَصاديق فى الصّدقات

نشر صدّيق اصاديق به صداق صدوق

صادقان را صداقتى مى‏بايد تا بر مصاديق وحى، آگاه شوند. اين صداقت در تصديق نسخ صادقى است كه اتقياء امّت، آنها را بر جاى نهادند و خلايق، ملزم به فراگيرى آن مى‏باشند.

رشد معنوى و تكامل عرفانى ما، در گرو صادق‏نامه‏اى است كه راستى را به حياتمان دهد و درستى را منظرمان آورد و صحّت به اعمالمان داده و سلامت بر كردارمان باشد.

پس تو اى گريزان از نادرستى، برخيز و در خيمه‏گاه جعفر صادق، مَسكن گزين و مسير پيشوايان حقيقى بشر را بپيماى تا از فراز و نشيب عمر، به آسانى بگريزى و در عوارضى برزخ، معطّل توبيخ‏ها نگردى و در محاكم پر حجم نهايى، افول شخصيّت نداشته باشى.

از امام رضا سؤال نموده‏اند كه مگر جمله رهبران الهى، صادق نيستند كه در مقطع ششمين ولىّ عرشى، تخصيص آمده!؟ سلطان سرير ارتضا فرمود: بلى منصب صداقت در كلّيه منصوبين جبروتى، تجلّى دارد امّا در جعفربن محمّد، آئينه فضايل و رذايل حاكم بر اعصار، تبلور داشته و فوران كشمكش حقّ و باطل را نمودار گشته است.

اميرالمؤمنين در كلمات قصارش مى‏گويد: ظَلَم الْحَقَّ مَنْ نَصَر الْباطِل: تعدّى آشكار به حقايق آفرينش است زمانى كه عامّه مردم براى سردمداران باطل، هورا مى‏كشند و سينه مى‏زنند.

نيز از گُلهاى بوستان نهج‏البلاغه است كه مى‏طراود: اَلصِّدْقُ لِباسُ الْحَق: اونيفرم زيبا و جذّاب كه بر قامت ميهمانان كره خاكى مى‏درخشد، لباس صادقان خواهد بود.

در مقوله‏اى ديگر مى‏فرمايد: اَلصِّدقُ لِسانُ الْحَق: زبان مكالمه مشترك و مفهوم امّتهاى پاك‏سرشت، صداقت يعني تخليه از فضولات هوى و هوس است.

و به مصداقِ هر دم از اين باغ، گُلى مى‏رسد، صحيفه حيدريّه مى‏نگارد: اَفْضَلُ الْمُتَعالِ ما طابَقَ الصِّدق: چه وعظى مفيد خواهد بود اگر گوينده‏اش از چارچوب صلاح و صداق، خارج نشود.

و در نهايت، ابَرمرد ميدان بلاغت و فصاحت، مسير صدق و صفا را اين چنين مى‏فهماند كه: اَصْدَقُ الْقَولِ ما طابَقَ الْحَق.

حال كه وجه امتياز مخلوق برتر، سخن گفتن اوست، پس چه بهتر كه جز حقيقت نگويد و به غير واقعيّت نچرخد، و قطب‏نماى مبحث صدق و كذب، امام به حق ناطق، جعفربن محمّد الصّادق است كه بر كرسى لسان‏الحق، تكيه زده و چشم و چراغ حقجويان گشته و به وجدانهاى خداجوى سليم و كريم، تغذيه اخلاقى و اعتقادى مى‏رساند.

 

 

نوشتارى در معرفت امام خدائى (امام رضا)

وقتى‏كه نمى‏شود خداوند را زيارت كرد و كبريائى او، قابل رؤيت نمى‏باشد، بايد به سراغ خلفاء او رفت و آنها را ديدار نمود و چون غير از امام رضا در كشور ما، امامِ خداساخته‏اى وجود ندارد، تشرّف به جايگاه او، نه تنها مستحب نبوده بلكه براى عرضه ايمان خود به آن نماينده لاهوت، مى‏بايد لااقل سالى يك‏مرتبه مشرّف شد.

پس اين سَفر به لحاظ تكميل اعتقادات و تصفيه اخلاق و اَخذ تأييد ايمان، از اهمّ واجبات شرعيّه مى‏باشد و نظر بسوى او، بالاترين اصل توحيدى خواهد بود كه تمام واجباتِ شريعت، يك‏طرف و اين منصوص جبروت، در يك كفّه قرار دارد و مهمترين مسأله در زيارت اين سروَر، نگرش داخلى به انبار اخروى است كه از سنّ تكليف چه كرده‏ايم و چه به همراه آورده‏ايم.

پايانه زندگى، گورستان مى‏باشد و در آن لحظه ناكامى، فرصتى براى بازسازى پرونده نمى‏باشد و اينجا نيز نوعى پايانه است، پايانى براى بدى‏ها، زشتى‏ها، ناخالصى‏ها، ناروايى‏ها و نادانى‏ها.

اگر مى‏خواهيد به كلّ روح و جسمتان، تطهيرى وارد آيد، به اين مخزن اسرار يزدانى توسّل كنيد و روى همين حساب است كه ابليس مدلّس، بيكار ننشسته و در همين منطقه حسّاس و خطير، سنگرها ساخته و ابزار جنگى فراهم كرده! تيرهاى شيطان را شناسايى كنيد تا از شرّ آنها در امان بمانيد كه اصولى‏ترين اقدام در اين ارض اقدس، رديابى سپاه شياطين است تا در پيچ و خم زمان، از تهاجمات آنها در امان بمانيد:

 

1) آقايى كه خويش را از آداب و رسوم فريبنده تخليه نموده، چگونه راضى به تزئين قبر خود مى‏باشد!؟

اين تزئينات، حربه ابالسه براى خُرد كردن فرهنگ اهل‏البيت است و مى‏خواهند القاء كنند به زائران كه اهل بيت مايل به طلا و نقره بوده‌اند و دنياطلبى خويش را پشت آن پنهان مى‏نمايند و نيز وسيله‏اى براى بلعيدن نذورات باشد.

 

2) در تمامى ديوارها و سقف‏ها، آينه قرار دارد كه في‌نفْسه، كراهت نفْسانى دارد و در آداب حج از جمله ممنوعات مى‏باشد. آئينه، خودگرايى، خودپسندى و خودمحورى را رواج مى‏دهد و متضاد با خدابينى، خداگرايى و خداخواهى است و لذا كاخ‏هاى ستمگران، از آن پوشيده مى‏باشد زيرا كه ظالم بايد به هر جا كه مى‏نگرد خود را ببيند و روزنه‏اى براى اشراف بر خَلقُ‏اللّه نداشته باشد و قصر عزيز مصر نيز داراى اين خصائص بود كه يوسف به هرجا نگاه مى‏كرد زليخاى لُخت را مى‏ديد و اثرش آن بود كه به لحاظ جنسى، تحريك شد و قرآن مى‏گويد اگر حمايت و هدايت ما نبود اين پيامبر با او همكارى مى‏كرد.

 

3) فرهنگ زائرين، در خور شخصيّت امام حىّ و هادى و حافظ نمى‏باشد، بايد حساب اين آقا را از امامزاده داود، عبدالعظيم، قم و شاه‏چراغ، جدا كرد، آنها وصل به امام اصل هستند در حالى كه اينجا خودِ آن حضرت تشعشع دارد. مجموع احساس، اعصاب، افكار، اخلاق و عناصر درونى را مطابق با عظمت بى‏كران اين معاون عرش نماييد تا متقابلاً از اقيانوس موّاج و فروزنده غدير بهره‏گيرى كنيد.

براستى اگر اين امام را با دو چشم مادّى ببينيد چه مى‏كنيد؟ چگونه با او حرف مى‏زنيد از او چه مى‏طلبيد و حالا كه با چشم دل مى‏بينيد بى‏تفاوت از كنارش مى‏گذريد؟ فقط زيارت‏نامه مى‏خوانيد و در و ديوار را مى‏بوسيد يا به رفع نواقص اعتقادات مى‏پردازيد و نادانى‏ها را مرتفع مى‏سازيد و از كوهِ وقارش نيرو مى‏گيريد؟ كِى بايد در روابط خود با امام هميشه زنده، تجديد نظر كنيد؟

 

4) از هر چيزى كه حواس را از منبع ماوراء، پرت مى‏كند، فاصله بگيريد، هر موردى كه رقيب عرفان ايشان است بايد كنار روَد به گونه‏اى كه در زيارت آن امام اِنس و جن آمده: عارفاً بِحَقِّه، مدّ نظر آيد كه در اين محل، بدون جاذبه‏هاى كاذب و پوشالى، نزول كرده و با مخاطب مطهّر، سخن بگوييد.

 

اگر ملاك در پذيرش زوّار، همين قاعده باشد و غير از عرفان را مردود دانند چه‏كنيم؟ عارف به حقوق حضرت، هرگز قلب را به دو نفر كرايه نمى‏دهد، هرگز در برابر گُزيده‏هاى جبروت، خَلقِ پيشوا نمى‏نمايد و سياهي‌لشگر امامِ مردم ساخته نمي‌شود و به بدعت‏گذاران در دين نمى‏پيوندد.

بهترين نذر آن است كه دلت را به آن مقبول اولياء هديه كنى.

خيالت را با يك مشت اسكناس رنگارنگ، راحت مى‏كنى و آن را بى‏ادبانه بر سر و روى آن رأس‏العارفين مى‏ريزى!

و اصل زندگى كه اميال، انفُس و بيعت است را به كوى غاصبان منبر و محرابش مى‏سپارى!

حاشا كه اين روشِ جوانمردان نيست!

تازه آيا اطمينان داري نذوراتي كه به آستانش مي‌دهي، در راه اعتلاي اهدافش خرج مي‌شَود؟

اينجا را دانشگاه بدان، دانش توحيدى را بيفزاى هرچند كه وسايلش را فراهم نكرده‏اند و همه دست در دست هم دادند تا تو را بدوشند و براي خود راي و اعتبار جمع كنند ولى از صاحب روضه رضوى، طلب نما كه از معالم غيبيّه، اشباعت كند و فقهُ‏الرضّا را بر اعضايت بتاباند تا مجبور نشوي به فتواي مكّاران عصر تن دهي و مقلد دجاليان شوي.

اين مساجد به‏هم پيوسته را ايستگاه پروازت قرار بده تا به لامكان عروج نمايى.

اين درهاى باز را آيه اِرجِعى بدان كه از قيد و بندهاى اهريمنى، بگريزى.

اين گنبد را با عينك طلايى ننگر بلكه از نگرش حكيمانه، ارزيابى نما كه سكوى ارتقاء به ملكوت است.

پرچم‏هاى سبز را لواى اِرجِعى اِلى رَبِّك، تلقّى نما و مناره‏ها را دالان اِلَيهِ راجِعون، قلمداد كن و در و ديوارهايش را حدّ بين حقّ و باطل بنگر و هزاران حرف ديگر كه اگر حصر تقيّه، رهايم مى‏كرد البتّه حقّ معرفت كوكب دُرّى را ادا مى‏كردم!

 

 

پيشنهادهايى در ارائه خدمات ضرورى براى گسترش فرهنگ رضوى و بهينه سازى زيارتگاه هشتمين كوكب فروزان كهكشان امامت

1) تعيين وسائط نقليّه عمومى رايگان از كلّيه مراكز استان‏ها و شهرستان‏ها در تمامى ايّام سال، با تضمين عودت به مبدأ براى فقرا.

 

2) تخصيص مسافرخانه‏هاى بسيار، در اطراف حرم مطهّر با تمامى امكانات رفاهى، بهداشتى، سِرو غذا، نوشيدنى و ميوه‏جاتِ فصل، بطور مجّانى براى زوّار بى‏بضاعت امام.

 

3) ترتيب دانشگاه بزرگ و فراگيرى در قرابت حرم و ايجاد دانشكده‏هاى متعدّد در رشته‏هاى مختلف علوم و همچنين ترويج معالمي كه آثار فرهنگى و علمى امام هشتم را بسط و گسترش دهد.

 

4) تشكيل كنفرانس‏هاى تخصّصى سالانه و ماهانه در حول مسائل خداشناسى و دعوت از صاحب‏نظران داخلى و خارجى و ايجاد جلسات گفتگوى مستقيم در محور دين سنتي.

 

5) دور كردن آن آستان آسماني از تبليغات شخصي و سياسي و حزبي.

 

6) ترجمه، نشر و پخش كتب منتصب به امام رضا و شاگردان آن حضرت و تقسيم رايگان آنها در بين طالبين ناتوان از خريد.

 

7) تأسيس صندوق‏هاى قرض‏الحسنه در تمامى شهرهاى ايران به نام نامى ثامِنُ‏الأئمّه كه با بالاترين سقف امدادى گام‏هايى در رفع مهمّات شيعيان برداشته شود.

 

8) ساختن كانون‏هايى كه از آن به مشاهد مشرّفه، عزيمت شوند و در تورهاى زيارتى آن، عاشقان اهل‏البيت و خانه خدا كه فاقد ثروت و قدرت مالى هستند اعزام گردند و به نيابت از آن بزرگوار، عبادت نمايند.

 

9)  تعيين يتيم‏خانه‏هاى حضرت در همه شهرهاى ميهن اسلامى و پرورش كودكان بى‏سرپرست با تعاليم عاليه و اموال متبرّكه سلطان خراسان.

 

10) قراردادن خانه‏هاى كوچك در تمامى شهرها در اختيار زوج‏هاى بى‏پول به عنوان مستأجران علىّ‏بن‏موسى‏الرّضا تا اسباب ازدواج فراهم گردد و در كشور امام رضا آمار معصيت پايين آيد.

 

11) مقرّر نمودن ستادهاى تأمين جهاز براى دختر و پسرهايى كه مشكل اثاث زندگى دارند تا به نام نامى آن شفيع دو عالَم، طلسم تزويج صدها هزار شيعه، شكسته شود و آلودگى كم گردد.

 

12) اداء ديون ورشكستگانى كه آبرومندانه، كار كرده ولى در نوسانات بازار، زمين خورده و گرفتار زندان شده‏اند به عنوان اَحْرارُالرِّضا.

 

13) ساخت بيمارستان‏ها و درمانگاه‏ها در شهرها و مناطق فقيرنشين، فى‏سبيل‏اللّه.

 

14) تعيين هيأت اُمنائى به تعداد سنّ مبارك آن حضرت (55)، جهت اداره امور و نظارت بر كارها و جريانات تابعه، به گونه‌اي كه از دزدي و سوء‌ استفاده از نذورات مربوطه جلوگيري شود.

 

15)  ايجاد مدارس در سطوح مختلف و دانشگاه‏هاى غير انتفاعى واقعى براى استعدادهاى درخشان در طبقات ضعيف و بى‏بنيه كه شور تحصيل در وجودشان موج مى‏زند.

 

16) اعزام مبلّغين ديني در ماه‏هاى تبليغى به نقاط دوردست و محروم كشور با تأمين تمامى مخارج آنها در تعريف مقامات آن حضرت و تفسير مَشى مظلومانه‏اش.

 

17) جنگلى كردن استان خراسان و خرّمى دادن به ارض مقدّس و طراوت بخشيدن به خاك پاك مدفن آن امام غريب.

 

18) مامون، امام رضا را به ولايتعهدي خود مجبور نمود تا مقبوليت عامه را در سرزمينهاي اسلامي كسب نمايد و مشروعيت به خودكامگي و دنياطلبي خويش دهد. متاسفانه امام رضا در عصر خود مظلوم بود، ولي جاي صدافسوس است كه در اين دوران نيز تاجران حرم و بارگاهش، تاريخ را به تكرار منحوس گذشته مي‌نگارند و در مقابل ديدگان آن حضرت، از يك سو به تاراج اعتبارات و مقامات ايشان و از سوي ديگر به غارت اموال و نذورات آن امام مظلوم مشغولند.

 

جوار ضريح منوّر، به تاريخ جمعه بيستم ربيع الاوّل 1421   

مطابق با 3-4-1379 ،  يك ساعت به ظهر                     

 

به مناسبت  ميلاد  امام  رضا

رضا را رضايش بخواندند چونكه راضى به رضاى حق شد و رضايت ايزدى را بر گزيده‏هاى ديگر مقدّم داشت، زيرا كه رضايتمندى پروردگار عالميان، شرط نخست در اقبال توحيدى بوده و هر نفْسى در كيفيّت گزينه آن به صراط مى‏رود و موازين اخروى را مى‏نگرد.

بارى خليفه هشتم ربوبى، در ايّام پربار زندگى فانى، در توليت حق‏تعالى بود و بر بيعت قديم، روزگار را سپرى مى‏كرد و اكنون در ولادت آن خورشيد مشارق و مغارب، پيام ولائى رضوى را با تمام سلولهاى وجودمان مى‏شنويم كه مى‏گويد: كلمه طيّبه تهليليه، دژ نفوذناپذير سرمدى بوده كه هر سُكنى گزيده‏اى در آن، از عوارض سوء زمانه در امان خواهد بود، ولى شرايط مشخّص و معيّنى دارد كه در اوّلين مرحله، قبول زعامت جانشينان رسمى يزدانى و به كار بستن دروس اعتقادى و اخلاقى ايشان و طرد مدعيان كاذب نيابت ايشان  است.

 

 

از دروازه خراسان به سلطان سرير ارتضاء

سلام ما بر امامى كه به تضمين پيامبر خاتم: اثر زيارت او بهشت است (براي كسي كه حق‌الناسي به گردن ندارد‌) و تأثيرگذارى تربتش، حرمت دوزخ بر زائرانش مى‏باشد.

خود آن جناب والى جبروتى در تشريح مرقد مباركش فرموده كه محلّ نزول ملائكه مخصوص سماوات است و ايضاً فرمودند كه هركس مى‏خواهد به تماشاى بهشت بنشيند و از فيوضات آن سراى نعيم مقيم بهره بگيرد، به كنار ما بيايد و با بلبلان سرمدى، همنوا گردد.

شايد فلسفه تقدّم ولادت ايشان بر ايّام حج در نگارش تقويمى، آن است كه با معرفت او به عرفان ربوبى مى‏رسيم و با بيعت آن رهبر مظلوم بشريّت، به تثبيت خداجوئى موفّق مى‏شويم.

در غسل زيارت آن مقتداى عارفان واصل مى‏خوانيد:

اَللّهمَّ طَهِّرنى و طَهِّر لى قَلبى وَ اشْرَح لى صَدرى و اَجِر عَلى لِسانى مِدْحَتَك:

آن ديار، مكانى براى تطهير نفْس و پاكيزگى باطن و تقويت درون و اعلام آمادگى در مسير بندگى خداوند است.

بعد از نماز آن سرور مشارق مى‏گوئى:

اَسْئَلكَ يا اللّه اَلدّائِمُ فى مُلكِه اَلقائِمُ فى عِزِّه اَلمُطاعُ فى سُلطانِه اَلمُتَفَرِّدُ فى كِبريائِهِ الكَريم فى تأخير عُقُوبته:

بار پروردگارا، توئى كه حكومتت بر جهان، جاودانه و قيموميّتت بر موجودات، پيوسته و سلطنتت بر هستى، بى‏چون و چرا و زمامداريت بر دلها، تحميلى و اجبارى است، امّا با همه اين اوصاف ثقيل و سنگين، آنقدر رفيق و مهربانى كه با اشكى، كوهى از سركشى‏هاى خلايقت را مى‏بخشى و به بزرگوارى بى‏نظيرت، عفو مى‏نمائى.

حال كه آن بقعه سعيده حميده رفيعه را مركز آمرزش يافتى و يقين به رفع قهر يزدانى كردى، ادامه مى‏دهى:

اَسْتَغْفِرُكَ اِسْتِغفارَ حَياءٍ و رَجاءٍ و اِنابَةٍ و رَغْبَةٍ و اِخلاصٍ و تَوكُّلٍ و ذِلّةٍ:

آفريدگار خوبم، توبه‏اى دارم خجولانه، شرمسارانه، با دنيائى از اميد و نويد، از دلى سوخته و تفتيده و قلبى آكنده از عشق و شور و شيدائى كه مخلصانه و صميمانه بر بلندى باورداشت‏هاى متافيزيكى و ماورائى، ايستاده و اعتراف به يكتائى و پادشاهى تو مى‏نمايد.

فراموش نكنيم كه در بدو ورود امام رضا به خراسان كه اراضى وسيعى را شامل مى‏شد و برخى از تاريخ‏نگاران معتقدند كه تمامى يا نيمى از كشور افغانستان را در خود جاى داده بود، به خيل استقبال كنندگانش در تمامى شهرهاى بين راه مى‏فرمود:

كَلِمَة لا اِله الّا اللّه حِصنى فَمَن دَخَلَ حِصنى اَمِنَ مِنْ عذابى بِشَرطِها و شُرُوطِها و اَنَا مِن شُروطِها:

ايمان به حق‏تعالى، فرمول حياتى و تضمينى است و هر كه به اين سفينه جاويد داخل شود مأمون از هر خطر و ضررى مى‏گردد، امّا بدانيد كه ورود به اين كوكب درّى، شرايطى دارد كه از جمله آنها، ولايت من است كه بايد مورد توجّه و تقدّم قرار گيرد.

ملاحظه كنيد كه موجوديّت و هويّت و قدمت اين پيشواى ازلى، بر اصالت توحيد و قداست عبوديّت آن، تأثيرات پايه‏اى و ريشه‏اى مى‏گذارد.

چيزى كه در اوراق تقويم ايرانى، ثبت شده و هيجان بار و غير قابل انكار بوده ارادت شديد دو پادشاه جهانگير و نام‏ور است كه با استعانت از وجود قدسى رضوى، مرزهاى ايران عزيز را تا چين كشاندند و اعتبار ايرانى را به خطّة آسياى دور بردند و يادگارى‏هاى فراوانى را در ضريح و حرم و مساجد اطراف آن به جاى گذاشتند، ياد نادر شاه افشار و شاه عبّاس صفوى، در تذكره عمومى مشهد مقدّس، براى هميشه زنده است.

اين نكته ناگفته از دوران افتخارآميز سلطنت شاه عبّاس كبير است كه در چهارصد سال قبل يك بار پياده از اصفهان كه پايتختش بوده به مشهد رفته و در آنجا به مدت يك ماه خادم‏باشى حرم شريف گرديده و افتخار جارو كشى براى آن حضرت را پيدا نموده تا حواله جهانگشائى را از كف قدير ستاره درخشان آسمان امامت دريافت نمود و نامش در ليست ابرقدرتان عالَم ثبت شد و به همين خاطر، جامى، شاعر نامى ايرانى سروده كه:

 

امام به حق، شاه مطلق كه آمد - حريم دَرش قبله‏گاه سلاطين

شه كاخ عرفان، گُل شاخ احسان - دُر دُرج امكان، مَهِ برج تمكين

على بن موسى‏الرّضا، كز خدايش -  رضاشد لقب چون رضابودش آئين

 

  

سلام بر سلطان شرق ، همزمان با تحويل سال

اى آشناى غريبان زمان، سخت محتاج آفتاب تعاليم توايم.

اى شمس تابناك بر آسمان خراسان، تو مقتداى گرفتاران و سرگشتگاني.

السّلام على الرّضى المرتضى:

درود بر پادشاه بنده‏نوازى كه شاهانى چون نادرشاه افشار و شاه عبّاس كبير كه هر يك ابرقدرت عصر خويش بودند و امتداد مرزهاى دولتشان تا چين و هند وسعت داشت، افتخار چاكرى و دربانى او را داشتند.

هر كدام بارها با پاى پياده از مسافت‏هاى دور به پابوسى ايشان رفته‏اند.

 

از رضا المرتضى به رضاالرّبّ العزيز

ميلاد رضوى، بهانه‏ايست تا به مرتبه: رضا اللّه تعالى بي‌اَنديشيم.

چرا كه‏ مرحله: رضى اللّه عنهم و رضوا عنه ذلك الفوز العظيم (مائده 119) اعتلاى‏روح و انتفاضه جسم از آن را ابلاغ مى‏دارد و بهره‏بردارى نفْس از اين دو ضمانت بقاء را يادآور مى‏شود.

مُصحف شريف مى‏گويد: اگر مى‏خواهيد از ناراحتى‏هاى دنيوى و عذاب اخروى برهيد، بايد سكوى رضايت طرفينى را به دست آوريد كه اين مقطع، موجب شادى شما و محبّت الهى مى‏گردد.

امام رضا، مظهر اين شاخصه توحيدى بود كه دل را فروخت تا چيزى نخواهد و به جايش اراده كريمانه كبريائى را اخذ نمود، و در اين باب، به استقبال اهوال سخت رفت و احوال ناگوار را به جان خريد.

وجه تسميه آن حضرت را باب گرانقدرش، مقام عظماى رسالت، نبىّ مكرّم، چنين توصيف كرد:

او به هر كار خفيف و خوارى براى كسب رضايت ربوبى، تن دهد!

تجلّى آن، در قبول معاونت طاغوت در عنوان ولايتعهدى بود، كه نيمه شب مى‏گفت: كاش زاده نمى‏شدم و اين ننگ را مشاهده نمى‏كردم، امّا اجابت فرمان خدايش به هر دو صورت اعانت ظاهري ظالم و نوشيدن مظلومانه زهر، دو روى سكّه تسليم است كه پلّه بعدى رضاست و در آن مقطع، اسلام به معناى اخص، مطرح مى‏گردد، يعنى تسليم كامل ظاهرى و باطنى به آفريدگار بى‏همتا، و در اين راستا، همه معصومين كبار، مجاهدت‏هاى بى‏نظيرى را به ثبت رساندند، تا و رضيت لكم الْاسلام دينا (مائده 3) شكل گيرد و اين كلام، به اين مفهوم تامّه عامّه، اشارت دارد كه اگر تقيّه خلفاء حقّه نبود و ايثار پيشوايان منصوص، به داد اسلام و مسلمين نمى‏رسيد هر آينه از استمرار كلمه طيّبه لا اله الّا اللّه اثر و خبرى نبود.

اغماض نبوى در زوجات، مسالمت علوى در صفّين، ملايمت حسنى با خاندان اموى، تراژدى حسينى در جنايات عاشوراء و تداوم مصائب در برخوردهاى توهين‏آميز و رقّت‏بار با اسراء و رخدادهاى ثقيل و غير قابل باور در حيات امامان آسمانى، تماما به تعريف اين آيه منجر مى‏شود كه:

يهدى به اللّه من اتّبع رضوانه سبل السّلام (مائده 16) و اين ترسيم جاودانه را برمى‏انگيزد كه هركس به خطّ خداجوئى مى‏رود و جوياى بهشت برين است بايد به مقام تسليم و رضا برسد كه شاعر اينگونه وصفش كرد:

يكى درد و يكى درمان پسندد - يكى وصل و يكى هجران پسندد

من از درمان‏و دردو وصل‏و هجران - پسندم آنچه را جانان پسندد

امامت علىّ بن موسى الرّضا عليه آلاف التّحيّة و الثّناء، در دوران استبدادى بنى‏عبّاس بود كه به نام احقاق حقوق اهل‏البيت اطهار، انقلابى بر عليه امويان جنايتكار به‏پا كردند ولى بعد از احراز كرسى حكومت، به تمام شعارهاى ديروزشان پشت پا زدند و براى نابودى زعامت لاهوتى و ولايت جبروتى، توطئه شيطانى را رقم زدند تا سياست را رنگ ديانت دهند و دين را به معرض اتّهام بياورند، پس پلتيك سياست‏بازان را با ورود تحميلى سلطان طوس به دولت غاصب و ادامه‏اش را با شهادت آن جانشين بلامنازعه يزدان، به تاريخ بشريّت سپردند و هشتمين كوكب درخشان آسمان معرفت به خاطر تفسير كلام ايزدى در فرقان مبين، چنين بلايا و فتنى را قبول كرد تا جبهه نوريان در طول تقويم انسانى، پايدار بماند و لواى ذيل را از كف ندهد:

رضى اللّه عنهم و رضوا عنه اولئك حزب اللّه الا انّ حزب اللّه هم المفلحون (مجادله 22).

معبود صادقت، نوع ارتباط تو را با خويش اينگونه تقرير مى‏كند:

و من النّاس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رئوف بالعباد (بقره 207) هركه مرا خواهد، خود را نمى‏خواهد، زيرا كه نبايد مانعى بر سر خداجوئى باشد، چون غالبا نفس آدمى، مانع پرواز به ماوراء مى‏شود.

آنگاه كه از منافع خود دست كشيدى، به رضايتمندى صاحبت مى‏رسى و اين قاعده تو را از پا در نمى‏آورد و زندگى‏ات را نابود نمى‏كند، چون خداى عالميان در پايان اين نسخه، ضمانت لطف و عنايت به تو كرده، تو در صراط شايسته‏اى كه قرار گرفته‏اى و خود را با خدايت معاوضه نموده‏اى، مسكن پاكى را تحويل مى‏گيرى كه هرگز در طول اقامت در آن، از ناملايمات و ناهنجاريهاى ديگران، آسيب نمى‏بينى: و مساكن طيّبة فى جنّات عدن و رضوان من اللّه اكبر (توبه 72) منزلى آرام در دنيا و خانه‏اى مرفّه در برزخ و مأوائى‏آسوده در قيامت و خلدى مكرّم در بهشت، بهاء اين سوداگرى مقدّس و جاودانه است.

امام جعفر صادق فرمود: رأس طاعة اللّه الصّبر و الرّضا عن اللّه (مشكاة الْانوار ص 90) سرلوحه عبادات، صبر است و رضا، و از سرچشمه بندگى نتوانى نوشيد مگر با رياضت نفْس كه هزينه كشمكش‏هاى درونى و برونى را با نيروى شكيبائى مى‏دهى تا بتوانى لباس رضايت را بر تن كنى كه تصاحب اين مدال، منازعات پى‏درپى را با ابليس و سپاهش، ايجاب مى‏كند.

تيتر ديگرى از مولا على، امير عدالتخواهان، در كتاب تحف‏العقول ص 318 آمده كه مى‏فرمايد: الرّضا بمكروه القضاء ارفع درجات اليقين: به فناى سرمدى نرسى مگر آنكه اذيّت زمان را بپذيرى و تيرهاى سرنوشت را شيرين بيابى و اين صدمات از باورداشتهاى دينى تو نكاهد.

نظريّه آموزشى ديگرى از حضرت رسالت‏پناه داريم كه در كتاب بحار الانوار ج 72 ص 25، درج گرديده: اعدل النّاس من رضى للنّاس ما يرضى لنفسه، اين فرضيّه انكار ناپذير مى‏گويد: تمرين عدالت را با حذف خودگرائى، آغاز كن و هر خوبى و خوشى را كه براى خويش مى‏پسندى براى مخلوق خدا بپسند.

فرمول پرورشى ديگرى از اسداللّه الغالب است كه در كتاب غررالحكم ج 4 ص 374 بيان شده: من رضى عن نفسه ظهرت عليه المعايب: از خود راضى بودن، مشابه عيوب و عطف ذنوب خواهد بود.

در مقوله ديگرى از مبحث معرفةاللّه، رأى امام صادق را در كتاب بحار ج 75 ص 202 آورده كه ارائة طريق كرده و فرموده: من لم يرضى بما قسم اللّه اتّهم اللّه فى قضائه: آنكه به مديريّت سماوى اعتراض دارد، نمى‏تواند در جايگاه يك مؤمن قرار گيرد و با ايراد به قضاء و قدَر، غير مستقيم، كردگار عظيم الشّأن را به سوء استفاده از قدرت اشتغال كرسى ديكتاتورى، متّهم مى‏نمايد.

از درد دلهاى روزهاى جمعه ثامن الحُجج در تداول غيبت و تكاثر بداء به نوشته كتاب بحار الانوار علّامه مجلسى ج 49 ص 140 اين بود: اللّهمّ ان كان فرجى بالموت فعجّل، خدايا اگر خبرى از فرج موعود نيست و رهائى من از قيود فاجران و سلاسل ظالمان، در مرگ من است، پس بر آن عجله فرما.

ما اكنون همصدا با امام مظلوم، از خدا مي‌خواهيم كه:

لحظه‏اى ما در اسارت مادّيّات و جسارت شهويّات و خسارت نفسانيّات باقى مگذار.


برگزيده از روزنامه ایران، شماره 3338.

به قلم روحاني پايتخت، سيد حسين كاظميني بروجردي.

چهارشنبه، 23 آذر ماه 1384

   

 

از كاظمين ايران به كاظمين عراق

سلام بر امام مظلوم، درود بر ولىّ محروم، تحيّت بر معصوم مجروح، ستايش بر صالح مُصلح زندانى، سلامى غم‏آلود و خونين بر امامى تازيانه خورده، بر زمين افتاده، معذّب در غل و زنجير، كه مكبّر نمازش، شلاق زندانبان بوده.

درودى از قلبهاى تفتيده، چشمهاى از فروغ رفته، كمرهاى شكسته، دستهاى از كار افتاده و پاهاى عاجز مانده، بر پسر پيغمبر كه چهارده سال در سياهچالهاى بنى‏عبّاس، عمر عزيز را سپرى كرد.

عريضه مسجون در سجون شرّالْازمنه، به آقاى كتك‏خورده، مولاى نقش خاك گشته، يادگار فاطمه.

پدرم، فاجعه دردناك مَحبست را خواندم و از اعماق جانم برايت آه كشيدم، امّا تراژدى دلخراش من نيز بسى جانكاه است!

بابا كاظم، فرزندت در اتاقى زندگى مى‏كند كه سقفش را: نَشكُوا اِلَيك چيده، كفش را: لا طاقَةَ لَنا پر كرده، ديوارش را: طالَ الْاِنتَظار بنا نموده، ستونش را: صَعُبَ بِنَا الْاِنتِصار تشكيل داده، درش را:غَيبَةَ وَلِيِّنا قرار داده، پنجره‏اش را: كَثرَةَ عَدُوِّنا ترتيب داده، رنگش را: قِلَّةَ عَدَدِنا نقش آورده، پرده‏اش را: تَظاهُرَ الزّمانِ عَلَينا آويخته، چراغش را: شَمِتَ مِنَّاالفُجّار سو داده.

پس در چنين شرايطى حاد و بحرانى، هر نفَسم كه مى‏آيد، اِرجِعى مى‏گويد و هر تپش قلبم: اِليه راجِعون خوانده و هر نگاهم: لا صَبْرَ لى لِفَقدك گفته و هر حركتم: عَجِّل لِفَرَجى سر داده، و حال كه ايّام شهادت توست، بسوى كاظمينت عرض حال مى‏دهم:

اى اسوه مقاومت، اى تجسّم تقوى، اى الگوى مجاهدت، اى آينه مهر و صفا، اين بندى غريب را درياب و به كظم غيظ الهى‏برسان، و عفو بيكران ابدى را براى اتمام غيبت برابر با نكبت، به تقديرات سنگينمان بفرست، و ظهور فرزند منتقمت را از بارى‏تعالى مسألت كن كه يلداى فقد امام منصوص به درازا كشيد و خروسهاى سحرى يكى پس از ديگرى به خاموشى گرائيدند و كويرستان تاريك را به مخاطره چالشهاى اعتقادى و اخلاقى آوردند و صحنه اعتقادي جامعه، به نفع استعمار دجالي خالي شد!

 

 

وظايف فرهنگي و ديني

خدايت فرموده كه: اَحسن الحديث را بجوئيد و حُسنِ كلام آنست كه: با ابرازش، قبايح معلوم گردد و حسنات افشا شود، و نيز فرموده كه: از وظايف گرويدگان به ماوراء آنست كه: در ابلاغ مواعظ رحمانى بكوشند و جامعه را زير سايه فرهنگ الهى قرار دهند، پس بر عالمان متعهّد به آرمان فرقانى، فرض است كه در ترويج مباحث دينى كوشيده و با ابزار ادبيّات و اخلاقيّات و اعتقادات، ديگران را مشرّف به آئين حنيف نمايند.

در اين راستا، پيام‏آور الفباى معرفت رحمانى شده‏ايم و تجلّيات اهل‏بيت را به جويندگان آب حيات اشاعه داده‏ايم، تا زكاتى بر يافته‏ها باشد و تزكيه‏اى بر روان گردد.

اگر به جهان امروز بنگريد، در مى‏يابيد كه چگونه در دنياى مكر و حيله، با تجهيزات و وسايل و روشهاي مختلف به كسب آراء جوانان ساده‏لوح پرداخته‏اند و به صيد ناجوانمردانه نفوس مشغولند. فلذا مسئوليّت‏ها بس سنگين و جدّى بوده و هر كس نسبت به آنچه كه دارد، بايد قيام كند و از حيثيّت شريعت احمدى دفاع نمايد.

هر كس كه شرايط مساعدي دارد بايد در جدا كردن حساب خداوند و اوليائش از ديگران تلاش نمايد.

آنكه توانائى چاپ و نشر را دارد، دريغ نكند.

آنكس كه مى‏تواند مبلّغ خوبى براى معنويت باشد، بخل از تبليغ ننمايد.

آنكه قدرت نگارش دارد، بنگارد و هر كس كه قوّه استنباط داشته، از متون ناشكفته احاديث نبوى و روايات فرستادگان آسمانى بهره گيرد و به داد كِشتى دين برسد كه در طوفان پايانه گرفتار آمده و صداى: هَلْ مِنْ ناصرِ، به درستى شنيده مى‏شود.

 

 

پيام عمومي

وَ لَقَدْ سَبَقْتَ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلينَ اِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ وَ اِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبون

در بستر سرنوشت، سبقت با پروردگار است كه رأى خود را با كمال قوّت به كرسى عمل مى‏نشاند و موانع ارسال مأمورين خود را بر طرف مى‏سازد و آن چنان كه در آيه فوق‏الذّكر آمده، فرمان ايزدى در فرستادن آخرين سفير كبير آسمانى، برتر از هر خواسته‏اى است و اين بازمانده انبيا و خلاصه اوصيا و حقيقت اوليا را براى ايجاد دنياى طلايىِ دور از بى‏عدالتى، خواهد فرستاد و بر تاريكيهاى كنونى در جامعه، خاتمه مى‏دهد.

آرى قبل از انقضاى فرصت، بپاخيزيد و صفهاى توحيدى خود را بياراييد و به مسير انبياء الهي قدم بگذاريد.

 به اميد طلوع فجر عدالت

 

شفاف سازي قداست تشرف به محضر امام عصر از شائبه‌هاي مدعيان كذاب

1) داوطلبان زيارت آن قائد كل، بايد از مراتب مقدّماتى اعتقادى عبور نموده باشند و تسليم به احكام الهى بوده و در هيچ يك از امور دينى، اجتهاد به رأى خويش ننمايند و رضامندى به ما فَرَض اللّه، داشته و اهتمام به اجراى مفادّ شريعت حقّه بنمايند.

 

2) جوينده آب حيات بشر، بايد از خود فارغ باشد و صددرصد اعلام عطش كرده و به غير او توجّه نكند و روابط ولائى را پنهان نمايد و از جلب توجّه ديگران بپرهيزد چرا كه اين مكرمت، با تظاهر نمى‏آميزد و آنتن‏هاى بيرونى را نافى هر گونه توفيقى مى‏داند.

 

3) علّت عُزلت آن خليفه رحمانى، غلظت فجايع جوامع بشرى است كه هر نوع آميختگى را خطرناك دانسته و عواقب پيوندهاى مربوطه را ناهنجار مى‏يابد، لذا از مسير جار و جنجال و شعار و ماجراجوئي به اقبال ايشان نخواهيد رسيد و كليد اين خير جميل، در مساوات و مسالمت است.

 

4) در مظاهر تمدّن كاذب، اميدى به زيارت آن تجسّم اولياءِ اوّلين و آخرين نمى‏رود و همچنان‏كه در اخبار آل محمّد آمده، آن دُرّ يگانه هستى، در طبيعت مطلق زندگى مى‏كند و از دستاورد شهوت‏بار آدميزاد، روگردان مى‏باشد و بدين‏خاطر، ردّ ايشان را در مجامعى كه رنگ و لعاب دنياخواهى دارد نبايد گرفت.

 

5) اين خواسته بايد هدف‏دار باشد و نيّت مى‏بايد محترم و مقدّس شود تا با مشاعرى شايسته مصاف با توليت آفرينش، همسان گردد، پس اگر بر اساس مطالعه كُتبى در باب احوال گذشتگانى كه به محضر نماينده قانونىِ خدا در زمين رسيده‏اند تحريك شده‏اى كه من هم ببينم چه خبر است! و يا موجى عاطفى، فضاى وجودت را فرا گرفته بى‏فايده است. چطور است كه در شرفيابى به حرم برگزيدگان عرش بايد رعايت موازين اخلاقى و اعتبارى را نمود ولى قرار گرفتن در برابر ايشان، با هر نوع آميزه‏اى كه باشد مجزى مى‏باشد!؟

 

6) ملاقات با مقامات عالى‏رتبه، مستلزم تلاش‏ها و كوشش‏ها است، امّا ديدن قائم‏مقام حضرت حق، جلّ و جلاله، بى‏مقدّمه و بدون سرمايه‏گذارى‏هاى روحى و جسمى مى‏باشد؟ آيا به عقل شما جور در مى‏آيد كه ورود به محضر كسى كه فاتح نهايى خلقت است و ختم كلّى حكّام مستبد را اعلام مى‏كند به آسانى و جداى از ضرورت‏هاى ابتدايى و جنبى شكل مى‏گيرد؟

 

7) در قصص پيشوايان عدالت، خوانده‏ايم هركه را با معيارهاى راستى و درستى نمى‏يافتند به بيوت مطهّر خويش نمى‏پذيرفتند اگر چه معروف به تشيّع بودند و مشهور به ايمان مى‏گشتند، آيا صِرفِ علايق ظاهرى كافيست؟ ثبت اسلاميّت با سند معرفت، اَلزم از هر گونه وجوهى مى‏باشد.

 

8) بگونه‏اى كه در مراودات خصّيصين اين راه، مكتوب گرديده، جز وكلاى خاص كسى حقّ اظهار روابط را ندارد و شهره در اين جايگاه، حكم كذب و تقلّب را دارد همانطور كه در توقيعات واصله آمده است.

 

9) تحليل اين گفتار كه، هركس ادّعاى شرفيابى يا نيابت نمايد دروغگو مى‏باشد، با خيل تشرّف‏يافتگانى كه بعضاً از آبرو و اعتبار بالايى در مكتب حقّه برخوردارند، در مبحث تخصّصى ذيل، تجزيه مى‏شود:

الف) مصونيّت اشخاصى كه موفّق به اين فيض عظيم شده‏اند.

ب) با بودن خود، اشاعه نمى‏دادند تا موجب ارادت منتظران نشوند و توجّهات را از مولايشان دور ننمايند.

ج) در هنگام رو به رو شدن، هوش و حواس را از دست مى‏دادند و برق‏گرفتگى، عامل بى‏تحرّك ماندن موضعى و مقطعى مى‏باشد و بعد از گذشت فرصت مغتنم، به‏ياد اختتام اين فاز فرّار مى‏افتادند و مى‏ناليدند.

د) قاعدتاً هر كه گنجى را مى‏يابد آنرا استتار مى‏نمايد زيرا اِشراف ديگران، باعث به خطر افتادن منافع او مى‏شود و ايضاً در باب شهود خورشيد عالمتاب، سارقان و مكّارانى به ميدان مى‏آيند كه اصالت و قداست را از آدمى گرفته و برايش حجره‏هايى از تهاجم اطرافيان باز مى‏كنند و عزّت و احترام كاذبى را ايجاد مى‏نمايند تا سرگرمى زيانبارى را برگزيند كه سبب سلب عنايات منبعث از آن لحظات عزيز گردد.

ه) تكذيب و تخريب متقابل شنوندگانِ اين خبر مهم، شرايط كفر و الحاد را براى منكران، ايجاد مى‏كند كه وسيله‏اى براى نزول عذاب گشته و ديوارهاى نفاق را ضخيم مى‏نمايد.

و) علنى كردن اين موهبت، زمينه حسادت و كينه را در بين باوركنندگان سرپرست پنهانى، گسترش داده و حواسّ مريدان وليّعصر را از مركز پُركار عشق به حول آن برمى‏گرداند و نزاع‏هاى بعدى را شامل مى‏شود.

ز) تفاوت بين مؤمن و مدّعى، درون و برونست كه مجنون يار، سر به كوه و صحرا مى‏گذارد و ياد آن دقايق از دست رفته را با فغان دل، گرامى مى‏دارد ولى مغرضى كه در پى نان و آب است، بازار گرمى كرده و رونق به كسب خويش مى‏دهد كه مصداقش روايت امام صادق مى‏باشد كه فرمود: دوستان ما، سه گروهند: يكى آنهايى كه با نام ما روزى مى‏خورند و ديگر، آنهايى كه به ما هم رحم نمى‏كنند و با ضايع كردن ما روز را به شب مى‏رسانند و گروهى كه فدايى ما هستند و در فقر و غنا، محو فضائل ما مى‏باشند و حاضر به معاوضه ما با تمام دنيا نمى‏باشند.

ح) عارفان مُشرف به شعاع آفتاب، از طرح نامشان در مجامع انسانى، بيزارند و لذا بسيارى از بزرگان شيعه، بعنوان وصيّت، قضاياى زيباى حضور در كرانه عافيت را درج نموده‏اند تا بعد از آنها مسائل باز شود.

 

10) قضيّه اتّصال به پشت پرده مادّيّات در صوَر مختلفى صورت مى‏گيرد كه در اماكن و مناطق گوناگون، شكل و قِسم خاصّى را حكايت مى‏كند. برخى با ارواح، همسويى دارند و بعضى با اجنّه و گروهى با فرشتگان سر و سرّى دارند و در هر بخشى، آثارى را نشان مى‏دهند كه دلالت بر حقايقى مى‏كنند و در هر مرتبه‏اى نيز خطايى مشهود است و ايرادى را گويا مى‏باشد كه بسيارى از ابهامات را علنى مى‏سازد. امّا در سرلوحه همه آنها، درك انسان كامل و شايسته‏اى جلوه‏گرى مى‏كند كه بودنش، اولي و فرمانروائيش، انكارناپذير مى‏باشد و باور كنندگانش، عالِم به اسرار ازل و ابدند و داشتن دالان فكرى و عقيدتى با آن مظهر حقايق، والاترين ارزش عبوديّت خواهد بود و اين پيوست (تشرّف) هيچ‏گونه وجه‏تشابهى با گونه‏هاى متذكّره ندارد.

 

پس گفتگو در شخصيّت او، سواى هر مقوله‏ايست كه آحاد بشر، سر در لاك آن فرو كرده‏اند. آيا قساوت در فطرت نيست وقتى بحث او را پيش‏پاافتاده فرض كنيد و در كتاب‏هاى غير وزين براى پيدا كردن مشترى‏هاى سطحى و عامى، داستان‏هاى سبك و نسنجيده‏اى را مطرح نماييد كه در خور مقامات خدا داده او نباشد!

مثلاً در جايى آورده‏اند كه ايشان به فردى در نماز، اقتداء كرده! آيا امام منصوب يزدان به امامت زمينيان مى‏رود!؟

يا شنيده‌ايد كه گفتند: آقا را در فلان راهپيمائي كه براي بيعت با فلاني در فلان شهر برگزار شده بود، در جلوي صف، زيارت كرديم!!!

و يا شنيده‌ايد كه كسي خواب امام عصر را ديده كه به مردم بگوئيد كه به فلان شخص راي دهند!! 

و در ورقه‏اى آمده كه: ايشان به كسى گفته‏اند "التماس دعا"!

يا در جاي ديگري آمده كه: ما كنار اتاق فلاني ايستاده بوديم و ديدم كه امام زمان به ديدار فلاني رفت و ساعتي بعد بيرون آمد!

از اين نوشته‏ها بسيار است كه وجدان برگرفته از بعثت، شرمگين صفحاتش بوده و كلّاً مبيّن اين حقايق است كه اكثريّت قاطع مردم، او را نمى‏شناسند و از فهم خداپسندانه، به دورند و لذا مكّاران و شيادان ديني، با سوء استفاده از علائق مهدوي خود را نايب و يا مرتبط با او خوانده‌اند و به سواري از جامعه مشغولند.

وظيفه ما كه بيعت با او را به ذمّه داريم آنست كه با مدارك پشتوانه‏دار دينى، سطح معرفت خود را ارتقاء دهيم و آنگونه كه حكيم لايزال، ترسيمش نموده به تكريمش برخيزيم و او را سواى خاكيان بدانيم و حاضر به معاوضه او با همنوعان خويش نشويم تا ما را در حريم جبروتى خويش، جاى داده و افتخار مصاحبتمان دهد و چشم‏هاى ناقابلمان را فروغى جاودانه آيد.

 

ساختمان دنيا در انتظار معمارى جديد

دنيا به دنبال كيست؟

چه كسى دنياى كنونى را آباد مى‏كند؟

كدامين شخص است كه جهان را اصلاح مى‏نمايد؟

آرامش مردم كره خاكى، در وجود چه مُصلحى است؟

همه چيز به دنبال صاحب خويش است و محيط زيست ما نيز آگاه‏ترين فرد به خود را مى‏خواند.

تاريخ، شاهد مُصلحين زيادى بوده، امّا هر كدام، نقطه ضعف و نقصى داشته‏اند، ولى مُنجى آسمانى، خالى از هر كمبود و كاستى مى‏باشد.

آنچه را كه نهان آدميّت مى‏طلبد، فردى است خودساخته و بى‏نياز از هر امدادى، سايه خدا در زمين مى‏باشد و پناه هركس كه پناهگاهى را مى‏جويد.

اين نسخه‏هاى ناكار، طبيبى وراى پزشكان معاصر را مى‏طلبد، آنكه همچون مسيح، مرده را زنده نمايد.

گرسنگان عالَم، كفيل مى‏خواهند، نان‏آورى همچون موسى كه از: وَ اِلَيكَ وَ فيكَ وَ لَكَ بگويد، به زبان خودت بگو: خدايا آمدم و اهلش نبودم و آوردى كه بنوازى به محاسن و مكارم و مراحمت، پس اين من و اين تو، تا چه كنى با بنده‏اى كه جز تو ندارد و مسافرى كه ايستگاه سفرش محشر توست.

اِلها، ديروز نبودم و فردا نيز نخواهم بود و امروز هم ميهمان تواَم. چه ميهمانى، گرفتار، رنجور، حاجتمند، دردمند. چه ميزبانى، غنى، قادر، حافظ، شافى. چه مهمانسرائى، دردخانه، رنجگاه، مصيبتكده.

اگر رفتى كنار حرم، دستت را بر پرده خانه گذار و بگو: اكنون دامن كعبه را گرفتم و فردا رداى عرش را مى‏گيرم، اگر جوابم ندهى، داد مى‏زنم، فرياد مى‏كِشم، ناله مى‏كنم، آخر مگر بى‏كس و كارم! مگر مثل تو ياورى ندارم كه چنين كتك‏خورده از روزگارم!

خلاصه، وقت ندارى، هرچه مى‏خواهد دل تنگت بگو، امّا يادت نرود كه امام سجّاد كه مى‏آمد آنجا، مى‏لرزيد و مى‏گفت: معبودا، آمدم ولى مى‏ترسم كه بگوئى: چرا آمدى! يك‏وقت نگوئى: چرا آمدى؟ كه دلم مى‏شكند، تو كه نمى‏خواهى دلِ يك مظلوم و غريب، بشكند! اگر بيرونم كنى، كجا بروم؟ از كجا آمده‏ام كه اكنون به آنجا بروم، مگر خودت نگفتى: اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَيهِ راجِعون، حالا كه از پيش خودت آمده‏ام و دوباره به محضرت بر مى‏گردم، چرا از درت بيرونم مى‏كنى.

آخ كه ديگر توان ندارم! چقدر اين موكّل، بلند مى‏خواند كه: تو در برون چه كردى كه درون خانه آئى.

نگو، بسه، دارم خفه مى‏شوم، آى خدا!

 

اكنون كه در پايانه غيبت، زندگى مى‏كنيم

اكنون كه در پايانه غيبت زندگى مى‏كنيم و دوران فوران فتنه‌ها را سپري مي‌نمائيم و علائم ظهور منجي موعود، گسترش يافته و عصر انفجارات جهانى را در پيش‏رو داريم و دنيا صاحبش را مى‏خواند و انسانها در تشنگى عدالت جان مى‏دهند و بشريّت، مساوات و امنيت را مى‏طلبد و زجركشيدگان زمان، مصلح تاريخ را آرزو مى‏كنند، بجاست كه مفتون شعائر كاذب مادّى نشويم و اسير خاكدان پربلا نگرديم و خاطر را از توليت مدعيان اصلاحات جدا كنيم و بيش از اين، دل به وعده‌هاي اين و آن خوش نكنيم و پيش از آن كه فرصت حيات را از دست بدهيم، نداى لاهوت را لبّيك گوييم و در اصلاح نفْس بكوشيم و جايگاه ولايت را به صاحبش تحويل دهيم و مستأجران نااهل و نابكار را دور كنيم كه، ديو چو بيرون رود فرشته درآيد.

 

انتظار

انتظار، واژه‏ايست شناخته شده و عمومى كه در هر يك از ابعاد زندگى، حضورى متنوّع دارد و آن را زيبايى و لطافتى است ظريف و حسّاس كه بر اتباعش پوشيده نبوده و گفته‏اند كه اَلْاِنْتِظارُ اَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ، يعنى انتظار كشيدن از احتضار بردن شديدتر مى‏باشد.

اينجا مرز بين منتظر حقيقى و مدّعى آن مشخّص مى‏شود كه طلا و مطلّا هرگز يكسان نخواهند بود، اگر به شما گفته شود كه در انتظار، اصالت ايمان شكل گرفته، هرگز تعجّب نكنيد، چرا كه رسول اكرم فرموده در آخرالزّمان ايمان داشتن چون آتش در كف داشتن است، چه كسى حرارت ايمان را از دست نمى‏دهد؟ آنكه منتظرِ ايمان افروزِ خلقت است.

امّتى كه به دنبال امام آسماني خود حركت مى‏كند همواره از نور وجود او كسب فيض مى‏نمايد و در پيمايش سرنوشت، مغبون عمر نمى‏گردد و بازنده ايّام نمى‏شود و رمز انتظار را بايد در گرايشات امّت گرفتار به مركز تنوير قلوبِ بشر جستجو نمود، آن گونه كه حضرات معصومين در قبال اين مسأله بياناتى را ابراز داشته‏اند به اعماق اين واقعيّت پى مى‏بريد كه چه سان، عاليترين نقطه عبوديّت را در فرازهاى انتظار پى مى‏گيريم.

آنجا كه امام عسگرى مى‏فرمايد:  اَفْضَلُ الْاَعْمالِ اِنْتِظارُ الْفَرَجِ، كمال بى‏انصافى خواهد بود اگر اين كلمات را سخن بناميم كه دُرافشانى است، ستاره‏باران آسمان درايت است، آن سرور، جايگاه انتظار را در اعتلاى كلمه توحيد دانسته و پيامد آن را مقام قرب مى‏خواند، در اين روايت، بحث بر روى بالاترين نوع عبادت نيست، بلكه ترفيع مقصد را در تماميّت حركت بشرى خوانده، آنجا كه در اذان و اقامه در هر شبانه روز چند مرتبه جامعه را به آن دعوت مى‏كنيد و مى‏گوييد حَىَّ عَلى خَيرِالْعَمَلِ، در جهانبينى حضرت مهدى برترين اقدامات انسان، انتظار ظهور است كه عمل به مجموعه‏اى از خيرات و حسنات و واجبات و مستحبّات و مندوبات بوده و بر جمع تمام آنها، خوبترين را انتظار مى‏داند.

وه! چه پرمايه است انتظار چشم به‏راهى كه شب و روزش به آمادگى سپرى مى‏شود و همواره لباس استقبال بر تن داشته و نفْس سركش را در لجام آماده باش گذاشته و درهاى درون را براى نزول محبوب خويش باز نموده و عملاً خوشامد گوى مسافر عزيز هستى گرديده.

نسخه انتظار در كتاب آسمانى، بهترين شيوه براى خودسازى بوده و قرائت كننده را به سرزمين نيكبختى مى‏رساند و به شكلى كه آيات كريمه مطرح مى‏سازند، تمام انبيا در مسير انتظار قرار داشته‏اند و على‏الدّوام به دوستان و دشمنان معاصر، اين مهم را يادآورى كرده‏اند و امّتهاى گذشته حتّى با قانون انتظار، آشنا بوده‏اند.

 

به نوعى كه در آيه 158 سوره انعام آمده، تركيب انتظار چنين تجليل گشته كه در عصر بى‏خبرى از خدا و بيمارى طغيان كه هركس به خود مشغول بوده و امواج فساد و تباهى، سراسر اجتماع را احاطه كرده، مالكان طريق عبوديّت در انتظار انقلاب كبير لاهوت بوده و غفلت را از اعظم كبائر مى‏دانند.

 

در آيه 71 سوره اعراف، اين مسأله را اين گونه مى‏گستراند كه ابراهيم بت‏شكن به مخاطبين خود مى‏گفت: واى بر شما! آيا به بافته‏هاى ذهن خويش سرگرم شده‏ايد و راه پدران گمراه را مى‏پيماييد و از اصول يكتاپرستى دور مى‏شويد! بزودى عذابهاى عظيم را در دولت حقّه مشاهده خواهيد كرد.

 

در آيه 20 سوره يونس، برخوردهاى جاهلانه عوام را ناشى از همسويى ايشان با شيطان دانسته و باز هم وعده عقوبت الهى را در قالب انتظار بيان مى‏كند.

 

در آيه 102 همان سوره، هشدار را تكرار مى‏نمايد كه پاسخ همه دهن‏كجيها و شيطنتها را در آينده نزديك خواهيد ديد و جهان با نويدهاى تحقّق يافته خداوندى روشن خواهد گشت.

 

در آيه 122 سوره هود، بار ديگر پرده از اين امر خطير بر مى‏دارد كه خستگان عشق را ايّام درمان خواهد آمد، و جامعه انبيا نتايج رسالت خويش را ملاحظه خواهند نمود.

 

در آيه 30 سوره سجده، ختم دعاوى را به روزگار ظهور موكول ساخته و پيام حق‏تعالى به اولياى رنج ديده و محنت كشيده، انتظار روزهاى موعود است تا در آن مدينه فاضله، حاكميّت حقّ و ابطال باطل علنى گردد و بدين قرار، مكتب انتظار را فراگيرتر از يك زمان و مكان مى‏داند و منتظرين را عموم خلايق اوّلين و آخرين مى‏خواند كه آدم تا خاتم را بشير آن نموده و بيم و اميد را نسبت به بازمانده ملكوت در جان بشر كاشته و مى‏توان گفت كه انتظار، فى‏نفسه يك اهرم حركت به سمت خداشناسى بوده و آتش تقوا را در نيل به اهداف اخروى مى‏گدازد و همچون يك سوپاپ اطمينان عمل مى‏كند كه در منازعات درون فكرى، راه را بر اهريمنان آمر به منكر و ناهى از معروف، سد مى‏نمايد و بدين ترتيب اقتدار اوج مى‏گيرد و يك گرويده در حال انتظار را از ذلّتِ نفْس‏پرستى و خفّتِ دگرخواهى دور مى‏دارد و بسان يك سرباز در سنگر خداجويى، ارزشهاى معنوى و يافته‏هاى عرفانى را پاس مى‏دارد و در يك كلام آن كه انتظار و اقتدار دو كفّه ترازوى عدالت و انسانيّت مى‏باشد كه حيات بشريّت را از هجوم ميكروبهاى گناه و معصيت تضمين مى‏سازد و دين حنيف را مصونيّت مى‏بخشد كه اقتدار را در قاموس وحى  تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ  آمده كه در حكومت مولايمان تحقّق خواهد يافت و ديدگان عالميان را روشن خواهد كرد.

 

چگونگي انتظار

انتظار، يك بحث كارشناسى شده است كه حاوى پيچيدگى‏هاى چندى بوده و ساعت‏ها بحث و تحليل تخصّصى را مى‏طلبد و امّا آنچه كه در اين سطور مى‏گنجد آنست كه آدمى، در بستر انتظار، زاده شده و هر ورق از تاريخش، قسمتى از خواسته‏هايش را نمودار كرده كه براى رسيدن به آنها، منتظر مى‏ماند. در بايگانى حافظه ما، اتاق فرمانى مى‏باشد كه دائماً مترصّد اجراء برنامه‏هاى از قبل تدارك شده و سازمان يافته است.

صبح كه مى‏شود، معده در انتظار صبحانه بوده، بعداً دندان‏ها، چشم‏بِراه مسواكند و سپس فعّاليّت‏هاى روزمرّه، ما را مى‏خواند، آنگاه، ناهار، زنگ خبر مى‏زند و قطار روز، ما را به بخش عصرانه برده و به مرور، به شب مى‏رسيم و كارها، شكل گرفته تا نوبت به گاه خفتن برسد.

در همه مقاطع، نيروى مرموزى قوّه انتظار را تقويت مى‏كند كه اگر آن كارخانه تعطيل شود انتظام امور داخلى ما مختل مى‏گردد.

حالا برگرديد به مسأله غيبت و پيامدهاى آن، هرچه به صاحب‏خانه بهاء بدهيد، به همان‏مقدار در فقدانش مى‏سوزيد و اين سوختن، يعنى اشتعال نفْس  در حرارتش كه ياران با وفا از مدّعيان ارادت، جدا مى‏گردند، به هريك از زواياى دنيايت كه رسيدى، ارزيابى نما كه وجه مورد ابتلائت مهمترست يا وجود سرپرستى كه گزينه‌ي مركز عرش براي تداركاتِ خلقت است.

دائرةالمعارف آن نايب ربّانى را چگونه رديابى مى‏كنى؟ دغدغه دائمى تو براى كيست؟ ميل و رغبتت به چيست؟

اگر قرار باشد كه انصار فرماندار عصر، از بين شما انتخاب شود، ملاك در گزينش، وفادارى و از خودگذشتگى خواهد بود.

پس اگر مايل به ثبت نام در گروه كارگزاران حكومت مطلقه و پايانى كره خاكى هستيد، بايد منتظر قائم‏مقام حق‏تعالى شويد و هر ساعت، بيعت را در خون و جانتان، معاينه نمائيد، تا رقيبى از راه نرسد و جاى به ظاهر خالى او را در صحنه دلت، پر كند، زيرا كه هزار و دويست سال است به علّت پنهان بودن خورشيد جمال ميراث‏دار نبوّت و امامت، خفّاشان آفتاب‏گريز، دعاوى زمامدارى و پيشوائى كرده‏اند و جوامع انسانى را به غفلت و انحراف برده‏اند و نعره‌ي مستانه‌ي ولي‌ّ امري ِ اسلام را سر داده‌اند.

 

يك  انتظار  قديمى

در اين جهان پهناور، هر چيزى صاحبى دارد كه از آن شى‏ء محافظت مى‏كند. چنين قاعده‏اى در مواضع انسانها هم صادق است و هر شخصى به نوعى در قيمومت فرد و يا گروهى قرار دارد كه از وجودش در مقابل تعرّضات خارجى دفاع مى‏نمايد.

اين مسأله در بعد وسيع جهان‏شمولى، به آفريدگار بزرگ هستى مى‏رسد و به موضوع قائم‏مقامى حق‏تعالى منجر مى‏شود كه از ناحيه قدسى، مسئوليّت در نگهدارى اشخاص و اشياء عالَم به شخصيّتى موكول شده كه مدال بقيّةاللّه را گرفته و مفهوم اين عنوان، آن است كه هرچه در عرصه مالكيّت ايزدى قرار دارد، منهاى الوهيّت، به كانديدِ صاحب‏منصبى عصر و نسل و حرث، تفويض شده تا واسطه‏اى گرانبها و كارآمد بين خالق عظيم‏الشّأن و مخلوقات نيازمند باشد و اين‏گونه توليت گيتى به رجلى جبروتى، عرضه گشته و ما در يكهزار و يكصد و شصت و پنجمين سال ولادت با سعادت منتخب خداوندى، ظهور مبارك او را مسألت داشته و بعنوان عيدى ملوكانه از درگاه ملكوتيش، فرج بندگان ذليل و عليل و زمين خورده‏اش را در طلوع آفتاب بى‏همتاى مهدوى، مطالبه مى‏نماييم.

مهدى كه شه فجر و قمر، ماء معين است ، او وارث طوبى و امامان مبين است

 

اَللّهُمَّ غَسِّلْنى بِدَمى فى قُدوم الْحُجَّة فى تَشرُّفِ الْمُبارَكةِ فَاِنَّ دَمى نَجِسٌ و فى هذَا الفيض تَطَهَّرَ و تَعَطَّرَ، اِلهى عَجِّل لِفَرَجى فى اَىِّ حالٍ مِنْ تَقديرِك فَاَنَا اَسيرٌ بِساعاتِ الْغِيبَة المُظْلِمَة و لا فَرَجَ لى اِلّا بِيَدِكَ فَاِنَّكَ فَعّالٌ لِما يُريد و اَنَا مُحتاجٌ بِاَمْرِكَ و صاحِبى اَمرُاللّه فَاَسئَلُكَ اَنْ تُنَزِّلَ اَمرَك.

ناله كن اى دل به نبود ولى ، گريه كن اى ديده به ظلم جلى

عَريضَةٌ خَفيفَةٌ مِنْ عَبدِكَ الْمُتَمَرِّدَ الْمُشْفِق بِزيارَةِ وَليّكَ فى زَمَنِ الْاَسْفَلَ مِنْ غِيْبَة الْمَوْحِشَةالْحارَّة.

دردم به كه گويم كه دوا دهد مرا ، آهم به كجا برم كه آخم بزدايد؟

منفعلم، مضطربم، منهدمم، كشت مرا ، اى صاحب قدسى! ببرم در سر كويت.

عُرضه عريضه دادن ندارم!

چه گويد محرومي كه نطقش سركوب شده است!

چه جويد زبان‏بسته‏اى كه اختيار اعضا و جوارح خويش را ندارد!

چه خواهد فلك زده‏اى كه خواستگاهش به ويرانى رفته است!

چه يابد بى‏مقدارى كه يافتگاهى ندارد!

چه ماند مسافرى كه ناخواسته تن به آمد و رفتى داده كه با آرمِ: اِنَّ الْاِنسانَ لَفى خُسر، ترتيب يافته و با پلاكِ: وَ لا يُمكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكومَتِك، تعيّن گشته و با مُهر: اِنَّكَ مَيّتٌ منقوش شده و با بارنامه: خُلِقَ الْاِنسانَ ضَعيفا مرجوع شده و با گذرنامه: يا لَيْتَنى كُنتُ تُرابا، ترك ديار ميانى نموده و با ترسيم هولناكِ: لابِثينَ فيها اَحقابا، به ختم دوران آزمايشگاهى، رسيده!

پس در چنين آلبومى، خبر از خوشحالى و مسرّت نبوده و آرشيو اطّلاعات رقّت بارى را نمودار ساخته كه تنها اميد به ذات اقدس احدى مى‏رود تا به اقيانوس‏پيماى زمان، سفارشمان كند و از وادى دلتنگى نجاتمان دهد كه سفينه نورِ ولايت حقّه، داراى عنوان شفاعت است و ما در ايّام ميلادش، دست التجا بسويش بلند كرده‏ايم و مى‏گوييم :

اگر ما براى تو نيكو فرزندانى نبوده‏ايم و موجبات دورى تو را فراهم كرده‏ايم، به لحاظ مواضع اتّخاذ شده كه بوى تو را مى‏دهد و رنگ امامان آسمانى دارد، مرحمتى كرده و گريز از مقاطع سهمگين كنونى را امضا و عيدى دائمى عنايت نمايى.

 

مقدّمه‏اى بر كتابچه معرفت امام غائب

بدانكه اهمّ مسائل روز را انتظار تشكيل مى‏دهد.

تمامى كمبودهاى زندگى و كاستى‏هاى روزمرّه را، در پرانتز زمانى انتظار بايد تعقيب نمود.

حيات بشر را حلقه‏هاى به هم پيوسته انتظار شكل مى‏دهد.

آرزوهاى دور و دراز و بزرگ و كوچك انسانى، در حوزه فكرى انتظار، خلاصه مى‏شود.

 

در هر شرايطى ناخواسته اسير انتظاريم:

اگر كارگريم، منتظر حقوقيم.

اگر كارفرمائيم، منتظر نتايج كاريم.

اگر محصّليم، منتظر جواب آزمونيم.

اگر معلّميم، منتظر پيامدهاى كلاسيم.

اگر سربازيم، منتظر پايان خدمتيم.

اگر سرمايه‏داريم، منتظر بازدهى سرمايه‏ايم.

اگر پدريم، منتظر شكوفائى خانواده‏ايم.

اگر فرزنديم، منتظر عكس‏العملهاى عاطفى مادريم.

اگر حامله‏ايم، منتظر وضع حمليم.

اگر حاكميم، منتظر عواقب حكومتيم.

اگر رعيّتيم، منتظر گشايش گره‏هاى زندگي هستيم.

اگر محقّقيم، منتظر دريافت نتايج تحقيقاتمان هستيم.

اگر زاهديم، منتظر پاداش اخروى هستيم.

اگر جوانيم، منتظر روزهاى سرنوشت سازيم.

اگر پيريم، منتظر دريافت عصاهاى كهنسالى هستيم.

اگر معماريم، منتظر اتمام و خودنمائى عمارتيم.

اگر پزشكيم، منتظر اقبال جامعه‏ايم.

اگر كشاورزيم، منتظر بازدهى زمينيم.

و خلاصه، همه آحاد بشريّت، به نوعى در اتاق انتظار به سر مى‏برند!

و امّا گُل سرسبد باغ انتظار، منتظر موعود است، او به خوبى مى‏داند كه دواى همه دردهاى ناعلاج، در ظهور پيدا مى‏شود.

كسى كه در كوچه‏هاى عمر، به ناكامى تمام، فرياد استغاثه مى‏دهد، نيكو مى‏داند كه انتظار چه گوهر تابناكى‏است.

آيا تا كنون به اين آيه توجّه كرده‏ايد كه زبان حال و قال يك بيچاره بى‏پناه بى‏سر و سامان و نااميد است:

اَمّن يُجيب المضطرّ اِذا دَعاهُ و يَكشِف السّوء: از بس به اين و آن التماس كرده‏ام، زنگار ندامت، زبانم را فرا گرفته. از بس كه درهاى بسته را كوبيدم و صداى محبّتى را نشيندم، بى‏انگيزه و بى‏هدف گشتم. ولى نوازشگر لاهوتى مى‏گويد:

نوميد مشو جانا، كه‏امّيد پديد آمد، امّيد همه دلها، از راه رسيد آمد.

براى هر منتظرى، امكان انفصال و انفعال از آرزوهايش مى‏رود، مگر تشنه‏اى كه بر كوير وعده‏هاى الهى افتاده و يقين به بارش بارانهاى حياتبخش دارد.

اينكه خدايت، هزاران سال است كه به تمام سفيران خود مى‏گويد: اِنتَظِروا اِنّا مُنتَظرون، راز و رمزى در سلّولهاى زنده هستى دارد كه تا باد مى‏وزد، آهنگ اِرجِعى اِلى ربّك را طنين مى‏دهد، در هر طلوعى، شعاعى از شفق انتظار به جگرهاى سوخته منتظران مى‏نشيند، در هر قطره بارانى، شبنمى از امّيد مى‏آيد كه آب حيات ابدى، در راه است، آنگاه كه به اين كلام ربوبى در فرقان اعظمش مى‏رسيم، بسى شادى را در عروق بى‏رمق خود احساس مى‏كنيم كه:

وَ نُريدُ اَن نَمُنَّ عَلَى الّذينَ اسْتُضعِفوا فى الْارض و نَجعَلَهم ائمَّة و نجعَلَهمُ الوارثين، غرورى انداممان را از گرد و خاك ذلّت و نخوت، مى‏زدايد.

حالا بر اساس همين قاعده است كه كتابهاى آسمانى، نتايج كار انبياء را به زمان ظهور، حواله مى‏دهند و مظلومين دهر را به تبلور انرژى‏هاى متافيزيكى، نشانه مى‏روند كه مجموعه غيبت، تماميّت نارسائى‏ها و ناهنجاريها و نابرابريها و نامردمى‏هاست و چنانچه از روند ايّام ضايعه ساز كنونى به تنگ آمده‏ايد، دست به دعاء برداريد و تحقّق آرمان اولياء را از پادشاه زمين و آسمان بخواهيد كه خوشبختى و عزّت، در تقويم ظهور است و نسخه كنونى آن در اين عريضه است:

يا اَيّها العَزيز مَسّنا و اَهلَنَا الضُّر:

اى مقتدر باستانى، از فقدانت، گلزار دنيا به زردى پائيزى، فرو رفته است.

 

مُصلح موعود و مدّعيان اصلاحات !

هيچ آدم عاقلى، اين روند زندگى را در عرصه عمومى و خصوصى نمى‏پذيرد.

در تمامى فعل و انفعالات مشتركه و عرضه و تقاضاهاى متداوله، ضعفها و نقصها و زيانها و تهديدها، بسى گسترده و همگانى شده.

نظام طبيعى به چراغ قرمزهاى ارضى و سماوى و دريائى كشيده شده و چالش‏هاى درون‏محيطى، افسار حيات را از دست مديران و مجريان جامعه گرفته.

فرصتهاى بازسازى مى‏سوزد و حيرت بر قلبها مى‏بارد.

نه غذاها انرژيهاى لازمه را مى‏دهد و نه ميوه‏ها جاذبه‏هاى گذشته را دارد.

ناخواسته، تمامى آحاد بشريّت در حوزه انتظار قرار گرفته‏اند و خود نمى‏دانند كه اين عطش از چيست و اين تب از كدامين درد است؟

همه منتظر راه علاج هستند؟

آهنگ زلزله‏هاى نُه ريشترى، آرام و قرار را از اهل زمين گرفته.

كابوس تسونامى‏هاى سى مترى، امنيت و آرامش سواحل را براي توريست‏ها به مخاطره برده.

فقر و بى‏كارى و تورّم و گرسنگى و سوء تغذيه، لكّه ننگى بر تمدّن بشرى شده.

فرهنگ قرن بيست و يكم در علاج ناهنجاريها و نابسامانيها و نادانيهاى عصر خود مانده است.

اگر هوشمندانه به در و ديوار شهر خود بنگريد، آنرا مرده و بى‏حركت مى‏بينيد!

شور و عشق از عامّه گرفته شده:

نه ثروتمند از مال و منالش بهره مى‏گيرد

نه قدرتمند از استراحت متوقّعه برخوردار است

نه دانشمند از تلاش خود كامياب مى‏گردد.

صفهاى طولانى بيماران سرخورده از دارو و طبيب، طبابت را به چالش كشانده.

ظلم و ستم، اشكهاى مظلومين را چشمه‏سار غمستان دَهر نموده.

اختلافات طبقاتى، بركات را از پيوندها برده.

تبعيض و دوگانگى، آه سوخته دلان را به آسمان كشانده.

قداست و كرامت ازدواج، به تاراج رفته.

و در يك كلام آنكه:

هر بدى و زشتى و خباثتى از نقاط مختلف، قارچ‏گونه سر در آورده و مسافر ديار خاك را به چه‏كنم و اضطراب و التهاب مبتلا نموده!

فلذا مى‏توان گفت كه به لحاظ اِپيدمى اضطرار و تعميق اغتشاش، تمامى ملل دنيا دل از هر مدل اصلاحى جامع و كامل بريده‏اند و درست در شرايط اضطرار جهاني قرار گرفته‏ايم.

 

مدعيان مهدويّت

بر اثر تطاول زمان و تكاثر بداء، مدّعيان مهدويّت در رَسته‏هاى مختلف، فراتر مى‏شوند، تاجائى كه امروز شاهد دعاوى تأثّرانگيزى در اين باره هستيم.

سر و صداهاى فراوانى را مى‏يابيم كه منجيان دروغين و مصلحان طمعكارى را نشان مى‏دهند كه بخاطر هوسرانى‏هاى گذرا و زياده‏خواهى‏هاى مكروه، قداست قائم موعود را لوث كرده و انتظار را به هرج و مرج مى‏كشانند.

وعده باستانى پروردگار در وجود كانديدى تجلّى يافته كه سلّولهاى مقدّسش، توليت عظماى كائنات را تداعى كرده و ظلّ‏اللّهى او در تمامى ابعاد ولايتى، مشهود مى‏باشد.

پس چگونه يك فرد عادّى معمولى مى‏تواند اذهان را مشوّه كرده و با تردستى‏هاى ناجوانمردانه، ادعاي نيابت و ارتباط با او را كند و يا خود را وليّ امر معرفي كند و به افكار عمومى تلقين چنين داعيه‌هاي سنگينى كند؟

مى‏بينيم كه در فلان جا، كسى ظاهر شده كه من پيامبرم!

در جاى ديگر، شخصى ظهور نموده كه مهديم!

يا مي‌گويد ماموريتي از طرف ايشان دارد!

خود را نايب آن منجي موعود مي‌داند!

يا بطور مضحكي ستمكاري و ماجراجوئي خود را مهيّا كردن شرايط ظهور مي‌خواند!

يا منافقانه، تبليغ منفى كرده كه با آن  وديعه سماوى در ارتباط است!

يا از ايشان، دستخط دارد و يا در كنارش عكس گرفته!

آري، نخوانده‏اند متن روائى در اين باب كه در غيبت كبرى، هر كه بگويد آن ارباب عرشى را ديده‏ام، بايد گفت اى دروغگوى خائن! مَنِ الدّعِىَ المُشاهَدَة فَكَذَّبُوه! وقتى كه ديدن را نفى كرده، چگونه آثار آن مشاهدات را مى‏توان باور كرد؟ و يا افرادى كه به نام آن قدّيس لاهوتى، تجارت كرده و از راه‏هاى مختلف، شكم‏چرانى مى‏كنند و خاطر منتظران را مكدّر مى‏سازند.

سؤال مطروحه در اين ايّام آنست كه: آيا مُبلّغ خليفةُ اللّه مى‏تواند مادّى‏گرا و پول‏پرست و قدرت‌طلب و ديكتاتور باشد؟ در حالى كه آن وارث حنيف علوى، رافض دنياست.

آيا نبايد ثبت عمل با سند جبروتى بخواند؟ در باب كيفيّت زندگى صاحب الامر، احاديث بسيارى داريم كه لباس و خوراك و معيشتش همانند پدرش علىّ مرتضى است، پس فريادگرى براى او از لباس‏هاى فاخر و بيوت طاغوتى و كاخهاي ستمكاري و سفره‏هاى رنگين و اعاشه فرعونى، معقول و مقبول خواهد بود؟

بر ما كه خستگان غيبتِ نشأت گرفته از نكبت هستيم، فرض است كه زمام خود را به هر ندائى نسپاريم و بيعت فطرى را با هر موجى، كدر ننمائيم و عطش درون را با آبهاى آلوده، برطرف نسازيم، گرچه خداوند به حكم: وَ بِالْحَقِّ اَنْزَلناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَل، حقيقت انتظار را حفظ مى‏كند و والى سرمدى را از آفات روانى و عصبى و احساسى زمانه، نگه مى‏دارد و به قاعده: اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْر وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُون چشم‏براه ظهور را كورى نمى‏دهد و عينك لَرادُّكَ اِلى مَعاد را از ديدگان عاشقان مهدى موعود، دور نمى‏گرداند ولى به نصّ اَلمُؤمِنُ كَيِّسٌ، سياستمدار بودن، شرط بقاء در كوره آزمايشات است و آشنائى با حيله مكّاران، حكمت تداوم در مسير بقيّةُ اللّه خواهد بود تا كه اين لحظات پايانه به انتها رسد و مالك الرّقابِ گيتى، اذن ظهور نماينده خود را صادر كند و بندهاى مصيبت و معصيت از دست و پاى گرفتاران عصر حيرت، باز شود.

 

 

اكثريت و اقليت

فيها عَيْنٌ جارِيَةٌ، فى سِيْرِ مِنَ‏الْخَلائِقِ اِلَى الْخالِقِ‏الجَليلْ

 

جامعه بسوى مبدأ وجود، دعوت مى‏شود و عامّه مردم بر سر سفره فرهنگ و تفكّرات الهى قرار مى‏گيرند كه جارى شده از خدا به طريق پروردگار است و مبيّن آرمِ اِنَّا لِلَّه وَ اِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ مى‏باشد و در چنين موقعيّتى، عَيْناً يَشْرَبُ بِهَاالْمُقَرَّبُونَ شكل مى‏گيرد و خير كثير در قطع باطني از مخلوق و پيوند با صانع كبير، ظاهر مى‏گردد و خواصّ از مؤمنين به آن راه مى‏يابند و  قَليلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُور.

اكنون جامعه جهانى، دو قطبى شده (اكثريّت و اقلّيّت) و اكثريّت بر اين باورند كه بشر مي‌تواند به تنهائي گليم گرفتاريها را از آب تقدير بيرون بكشد و يا حتي مدينه فاضله تاسيس كند ولي اقلّيّتِ تشنه‌ي حقيقت را چنين ماموريتي آمده: وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ، يعنى مشرب اوليا انتظار بوده كه بايد حوصله داشت و دانست كه بدون سرپرستي منجي موعود، تماميّت زندگي در معرض تهديدها و ناكامي‌هاست.

 

حكمت تقرير دو ادعيه فرجيّه در دعاى افتتاح ماه رمضان

از جمله دعاهائى كه در ماه رمضان، سفارش شده كه به طور دائم خوانده شود، دعاى افتتاح است، كه باب فزونخواهى در معرفت ربّ مى‏باشد و فضائى را در قضاى معنوى روزه‏دار ايجاد مى‏كند.

علّت استقرار دو گشايش‏نامه در مدخل اين عريضه عرفانى، اسكلت‏بندى در موجودى صائم و اجابت نيازهاى عمومى اوست.

اگر اين ماه به عنوان يك بيمارستان، روى روح و جسم ما كار مى‏كند، پس بايد چينش اذكار و پلّكان توسّلاتش با علائم اضطرارى و انتظارىِ گرويده سازگار باشد.

فقرات اين نيايش‏نامه، تماماً در تبليغ واقعيّتهاى ولائى پادشاه هستى بوده و نمودار عمق مطالبات انسانى مى‏باشد و تدوين اين دو دعاى فرَج، حاكى از وفور پاسخگوئى آفريدگار بر سفره‏خانه كريمانه اوست و از آنجا كه در اين ليالى حسّاس، آمار و ارقام سرنوشت بشر ترسيم مى‏گردد، حال و هواى منتظر، تغيير پيدا كرده و اَللّهمّ غَيِّر سوءَ حالِنا بِحُسنِ حالِك ظاهر شده و دمساز با ميلاد حَسنى: اَحسِن كما اَحسنُ اللّه اِليك را متبلور مى‏نمايد.

در يك بازنگرى كلّى، سر نخى را از رموز اين دعا به دست مى‏آوريم كه افتتاح و فرَج، سر و ته يك سفينه است كه ما را از ناهنجاريهاى زندگى نجات مى‏دهد و به آفرينشگاه خوبيها و زيبائى‏هاى تاريخ مى‏رساند.