اعتراضات او بخاطر حفظ مسجد و منبر و محرابش نبود، او
براي آزاد كردن وجدان و دين و وطن، از انحصار ملاهاي حاكم بر ايران، اين بلاها را
به جان خريد و بايد او را حمايت كرد.
به هر حال، شيوهي مبارزه و مقاومت كاظميني بروجردي، و
همسوئي افكار عمومي با وي، او را به رهبر جدائي دين از سياست تبديل كرده است
و حكومت ايران چارهاي جز دور شدن از اذيت و آزار وي را ندارد.
بهترين كلامي كه ميتوان گفت، آن است كه خميني، فرآورده
ناهنجاري به نام حكومت ولايت فقيه را به ايران تحميل كرد و بروجردي از جمله
رهبران مذهبي است كه براي خاتمه دادن به آن، تلاش ميكند.
الف) حقانيت و صداقت راهش و
پافشاري روي عقايد حقهاش.
ب) استقبال اقشار مختلف مردم از ایشان و افکارش.
ج) حمايت عدهاي از آزادگان و روشنفكران
خارج از كشور از ايشان كه حرفش را با عملش منطبق ديدند.
د) فعاليتهاي گسترده و فداكاريهاي
خانواده و نزديكان و دستياران ايشان كه او را در سختترين شرايط تنها نگذاشتند و
اكنون نيز آراء و عقائد آن پيشواي زنداني را اعتلا ميدهند.
بازمانده مرجعيت شيعه، سيد حسن
شريعتمداري، فرزند خلف آيت الله العظمي سيد كاظم شريعتمداري، در مصاحبه با راديو
آلمان همين موضوع را بازگو كرد كه: آيت الله كاظميني بروجردي، برجستهترين روحاني
ايران است كهبعد از پدر من بطور علني در مقابل استبداد ديني
ايستاد.
البته آقای بروجردي هزينه اعتراض به
استبداد و ايستادگي روي عقايد خود را نيز پرداخت کرد و حاضر شد از همه چيز خود از
جمله خانواده، نزديكان، امنيت و آينده بگذرد و كل زندگي خود را فدا كرد. با توجه به
محبوبيت بسيار وی در سطح ايران، بيش از هزار نفر در روزهای درگیری خونین در نیمه مهرماه 1385 خود را به
ايشان رساندند تا در كنارش براي اهتزاز پرچم آزادي كشته شوند. اگر محل و منطقه
ايشان در محاصره نبود و خبرگزاريهاي خارج از ايران نيز به موقع اطلاعرساني ميكردند،
حداقل صدهاهزار نفر ديگر وارد صحنه ميشدند. در حركتهاي اعتراضي ديگر، چنين
مقاومت و ايستادگي كمتر ديده شده است.
7.ايشان را نميتوان با آقاي خاتمي (رئيس جمهور پيشين
ايران) مقايسه نمود، چرا كه خاتمي در چهارچوب قوانين جمهوري اسلامي، اعتقاد به
"ولايت فقيه"، پيگيري آرمانهاي بنيانگذار انقلاب و تا حدي نيز تبعيت
پشت پرده از دستورالعملهاي آقاي خامنهاي حركت ميكرد. ولي حركت بروجردي در تضاد
با همه اين موارد است. گرچه آقاي خاتمي علاقمنداني در سطح ايران دارد و بعضي از
تحليلگران از ايشان به نيكي ياد ميكنند، ولي آنچه در اين بحث قابل طرح میباشد اين است
كه نميتوان او را با آقای بروجردي مقایسه نمود.
تاريخ نشان خواهد داد که چه كساني بطور خواسته يا ناخواسته اجزاء اين پروژه
شيطاني هستند. ولي آنچه معلوم است آقای بروجردي نميتواند
جزئي از اين سيستم باشد، زيرا هيچگاه نظام اجازه درج اخبار وقايع ايشان را نداده
است و به شدت از نام او هراس دارد.
از طرفي تلاقي نظام با آقای بروجردي بارها توام با شرايط قتلعام
احتمالي بوده است. هر شخصيت، حزب و يا گروهي كه در داخل از ايشان حمايت ميكند
بلافاصله سركوب ميشود و در بين برنامهریزان اپوزيسيون هم اگر كسي برنامهاي
براي اعتلاي نظرات آقای بروجردي برگزار كند، بلافاصله با عناوين مختلف، مورد ترور شخصيت
قرار ميگيرد.
تمام اطلاعرسانيها، رايزنيها و تلاشها براي كمك به
آقای بروجردي، توسط نيروهاي مردمي، مخالفين استبداد ديني و يا دستياران ايشان آن هم در فضاي اختناق شديد صورت گرفته است. اي وجدانهاي بيدار، در قضاوت خود انصاف داشته
باشيد!
بعضي ديگر نيز بر اين باورند كه
حمايت از آقای بروجردي، باعث انحراف از مسير اپوزيسيون ميگردد. در حالي كه اگر به اصل
تفكرات ایشان توجه كنيم، قضيه به طور ديگري نمود پيدا ميكند. آري، يك كارگر يا معلم
محروم در ايران كه مخالف حكومت است، اگر مسائل مالي او در اين دولت تامين شود،
ديگر بهانهاي براي اعتراض ندارد، در حاليكه همزمان شايد اصناف ديگري در گرفتاري
باشند. ولي پرچمي كه آقای بروجردي در دست دارد، نفي حكومت ديني است. يعني هيچگاه در
حكومت ايران، امكان سازش و يا دادن حقالسكوت به او وجود ندارد و تنها راه خاموش
شدن ایشان، يا كشتن او و يا جدائي دين از دولت است.
حالا با توجه به اين قياس مستند،
آيا حق آقای بروجردي با توجه به میزان مبارزاتش، توسط تريبونداران اپوزيسيون ادا شده است! آيا دفاع
از آقای بروجردي باعث انحراف و يا تاخير در رسالت اپوزيسيون است؟
روحانيون قدرتطلب اعتقاد به خدا
را به زور تحميل ميكنند تا بهانهاي براي دوام چپاولگري داشته باشند و بلدوزر
تحميل افكار خود را به اسم تبليغ معنويات پيش ميبرند. ايشان هرجا كه عقايدشان
قابل قبول مخاطب نباشد، دست به اسلحه برده و يا ترور شخصيت ميكنند. پر واضح است
كه چرا از هر گونه مناظره رسمي با آیت الله بروجردي پرهيز نمودند.
اگر آقای بروجردي قصد كلاهبرداري از
جهانيان را داشت، بايد بهانهاي به جز وحدانيت را به كار ميبرد، زيرا هيچ انديشمند
و سياستمدار فرصتطلبي در اين دوران كه عملكرد دينمداران جنايتكار، خالق آفرينش را
در جايگاه متهم رديف اول هستي قرار داده، حاضر نيست خود را با ترويج تعاليم ديني،
خوار و ذليل و متهم و بيآبرو و بيياور كند!
آقای بروجردي بخاطر انديشههاي متضاد با
"دين حكومتي" در سال 1374 در زندان توحيد و در سال 1379 در زندان اوين تحت شکنجه بود و بارها تعهد اجباري به تعطيلي فعاليتهاي خود داده است.
ايشان همواره در بايكوت خبري كامل
بوده است. كساني كه او را ميشناسند، ميدانند كه هيچوقت در امنيت و آرامش قرار نداشت كه بتواند بدون مانع حركت كند. پيش از آقاي بروجردي، مراجع بزرگ تقليد مانند آقاي طباطبائي بروجردي و آقاي خوئي و آقاي شريعتمداري و آقاي مرعشي نجفي نيز در نفي تفكرات شيطاني آقاي خميني، به گونهاي عمل نكردند تا مبادا مملكت به اغتشاش و درگيريهاي داخلي كشيده شود.
اي كاش آقاي بروجردي در سالهاي گذشته از كشور
فرار ميكرد تا به جاي اين كملطفيها، امروز همه بگويند: "چقدر ايشان در
فشار و شكنجه بود كه مجبور به ترك كشور شد".
ايشان بيمزد و مواجب
عمري را در تلاش و خدمت به خلق گرفتار گذراند آن هم در حصر و تنگنا و تهديد كه به
پيري زودرس و انواع بيماريها دچار شد،
وا اسفا، چه روضه دردآوريست وقتي
كه خدمتگزاري را به زنجير كشند و هربلائي را بر سرش آورند و عدهاي كه ميتوانند
كمكش كنند، خواسته يا ناخواسته با زخمزبانها و متلكاندازي، هورا كش دژخيم
باشند!
آقای بروجردي اين شعار را فقط در
روياروئي با ستمكاران مدعي دين، پرچم خويش قرار داد كه بيعلت نيست. اگر در مناظره
و مقابله با آنها گفت من فرزند پيغمبرم، معني اين حرف آن است كه حكومت فعلي مدعي ترويج
دين پيامبر اسلام است و اين صرفا ادعاي كذب است، چرا كه فرزند ييامبر را سركوب ميكند.
اگر صدبار در جنگ با "ولايت
فقيه" گفت كه من فرزند بيست وهشتم
امام حسين هستم، يعني صدبار گفته كه در اين حكومت چه در تشكيل و چه در دوام آن، از خون
امام حسين استفاده ابزاري براي استعمار و استثمار مسلمانان شده است.
براستي خميني بر چه اساسي مدعي بود
كه قيامش حسيني بوده است در حالي كه اين ادعا، پاردوكس مبهمي دارد، چرا كه امام حسين
قيام نكرد، بلكه در برابر بيعت تحميلي يزيد ايستاد و حتي از پيروان خود نيز سوء
استفاده نكرد و راه را براي فرار ايشان از جنگ باز نمود. ولي خميني با هر دروغ و
ترفند و حتي با زور اسلحه، به بهانه تزريق فرهنگ حسيني در خون ملتها، صف سپاهيان
خود را در جنگ با دشمنان خويش انبوهتر كرد. براي او مردم ايران
يا لبنان و فلسطين و غيره با هم تفاوتی نداشتند و حال و روز جانشينانش نیز اين چنين است.
افسوس كه هيچ تريبوني پيدا نشد تا
آقای بروجردي بتواند آراء و نظرات مستند خود را بيان كند. در غیر این صورت امروز خيلي از
كلاهبرداران بزرگ ديني كه ظاهري مقدس و متبرك و موجه براي خود ساختهاند، در منظر
جهاني عريان و بيآبرو میشدند.
او در پايتخت ظلم و سركوب ميزيست
و بنابر اعتراف تعداد زيادي از ناظران بيطرف، خيلي بيشتر از توانش خطوط قرمز را
پشت سر گذاشت و صداي آزاديخواهي را با مقاومت در خيابان آزادي تهران طنين داد.
اگر واقعا چيزي نگفت و كاري نكرد، پس اين همه بازداشت و فشار طي 16 سال اخير و در
نهايت، قلع و قمع جمعي، آن هم در شرايطي كه دولت ايران نميخواهد وجهه خود را در
جهان تخریب كند، براي چه بوده است؟!
اگر واقعا آفای بروجردي هم مثل آخوندهاي
ديگر بود و يا مشكل شخصي با حكومت داشت و يا حرف دل مردم در بيزاري از استبداد
ديني را نميزد، آيا با او و پدرش كه از مراجع مورد احترام زمان شاه فقيد بود و با
مادر و خانواده و يارانش چنين رفتار ميكردند؟
مبارزه اصول خاصي دارد كه يكي از
اصول آن بنابر اقرار مشترك همه كارشناسان اين است كه تا جائي كه امكان دارد،
نبايد به گونهاي عمل كرد كه بهانه براي نابودي خويش به حاكم ظالم داد، بلكه بايد به
آرامی پيش رفت. كسي كه انتظار دارد آقای بروجردي شعار خاصي بدهد و يا موضوعگيري خاصي
بكند، آيا حاضر هست او را همراهي كند يا اينكه رفتن به زير تيغ جلاد را فقط براي
ديگران ميپسندد!
بله، وقتي مردم متوجه شدند كه
عوامل حكومتي براي بازداشت وي حمله كردهاند و قبلا نيز تهديد به قتل عام كرده
بودند، در چنين شرايطي هركس به صحنه ميآمد، وسيلهاي نيز با خود ميآورد. اين دليل
بر دفاع است نه خشونت.
اگر آقای بروجردي اهل خشونت بود، بعد از
جلسات بزرگ خود، ميتوانست شهر را به آشوب و درگيري بكشاند.
رفتار مسالمتآميز به معني اين
نيست كه فرد خود را براحتي در اختيار جانيان قرار دهد تا آنها هرطور كه خواستند با وی رفتار کنند. ايشان قبلا به دفعات بدون مقاومت كردن بازداشت و زنداني شده بود و حتي كسي
از كمّ و كيف آن نيز مطلع نشده بود. اين بار چون كارشان با وسعت زيادي مواجه شد، يقينا اگر مثل قبل تسليم ميشد، او را بيسر و صدا ميكشتند. اگر سلاح سرد در
كار نبود، هيچ عامل بازدارنده موقتي در برابر مهاجمين وجود نداشت و يقينا مانند
دفعات قبلي هيچ كس از وقوع اين جنايت مطلع نميشد.
در مقالهاي آمده بود كه آقای بروجردي به مسائل بطور عمقي نگاه نميكند و از گفتههاي ایشان مثال آورده بود كه بيان كرده: "چرا نظام به نام خدا، نان مردم را ميبرد". اين منتقد گرامي مطرح كرده بود كه وی مستقيما بر عليه ظالم چيزي نميگويد و اصولا ناراحت اصل ظلم نيست، بلکه فقط نگران ظلم كردن به نام خداست! البته اين تحليل در جاي خود محترم است. ولي باز هم بايد موضوع هميشگي را عرض كنيم كه وقتي يك شيوه كلاهبرداري شايع ميشود، يك راه حل آن است كه كلاهبرداران را شناسائي و افشا كرد كه كاري سخت است و بعضا غير ممكن. چراكه هركس ممكن است بطور پيشبيني نشدهاي وارد گود شود و بدتر از آن، افشاي بعضي افراد بنابر دلايل مختلف، عملا غير ممكن است. ولي بهتر آن است كه روش و ترفندهاي آنها را افشا نمود تا ديگر هيچ كس نتواند از آن روش، ديگري را فریب دهد. آري، كلاهبرداران ديني، با تحريف و جهتدهي نابجا به تعابير و تفاسير آيات و روايات و بهانه كردن خون امام حسين، سبك جديدي در كلاهبرداري تاسيس كردند و آیت الله بروجردي تلاش كرد تا با استناد به مآخذ معتبر ديني، دست آنها را رو كند و متد شيادي ايشان را بياعتبار نمايد. او با محکوم کردن شیادی و ظلم و استبداد مذهبی، جهادی که زیبنده یک شخصیت روحانی است به خوبی انجام داد. آیا رواست به جای دستگیری از این جسارت و شجاعت، او را تخطئه کنیم؟