آيت الله العظمي آقا سيد محمد
علي كاظميني بروجردي
پدر
آيت الله سيد حسين كاظميني بروجردي
مقدمه
گفتارى به مناسبت اوّلين سالگرد شهادت ايشان
دوّمين سالگرد در فراق مربّى عرفان عينى
اعلاميّهى
سوّمين سالگرد ، مقارن با سيزده رجبالمرجّب
گرامى داشت
چهارمين سال فقدان فقيه اهلالبيت
پنجمين
سال در فراغ مبلّغ آزادگی و مبشّر عدالت و تجسم ایثار و اخلاص
عمرى
تأليف و تلاش در دفاع از تشيّع
مقدّمهاى
بر كتاب زندگينامهى مرجع زاهد
نظرى بر
دوران زندگى آن حضرت
گزيدههايى
از سخنرانى فرزند ايشان، آيت الله سيد حسين كاظميني بروجردي
تذكرهاى از
دلهاى تفتيده
دريچهاى به شهر خاطرات
تأليفات و آثارقلمى
منشورات
مقدّس نور، از ديدگاه بزرگان
سرودههائي
در رثاي ايشان
مقدمه:
تولد:
1303 شمسي، 1924 ميلادي
شهادت: 1381 شمسي،
2002 ميلادي
وي از مراجع ديني و علماي معروف زمان شاه بود، كه بيش از 30 كتاب در موضوعات مختلف
اسلام اصيل تاليف نموده است.
دكتر
(ه) كه از ارادتمندان ايشان بوده ميگويد:
ايشان
از نزديكان آيت الله العظمي طباطبائي بروجردي (مرجع بزرگ شيعه) بود.
اين روحاني مردمي و دلسوز، بيش از نيم قرن در پايتخت ايران، به كتابت و جوابگوئي و خدمت به مردم مشغول
بود.
كثرت تأليفات و منابر جذاب ايشان در زمان شاه فقيد، وي را به چهرهي شناخته شدهاي تبديل نموده بود.
عدم همكاري اين مجتهد آزاده با روحانيون انقلابي، باعث تنفر آنها از وي شد و به همين علت، بعد از انقلاب سال 57، ايشان جزو علماي مغضوب و معاند حكومت به حساب ميآمد.
در طول دوران انقلاب تمامي
پيشنهادات مالي و اعتباري كه براي خريدن او داده ميشد را رد مينمود.
اين مجتهد جامع الشرايط، از اسرار و اخبار ناگفتهي بنيانگذار انقلاب
در حد جامعي اطلاع داشت و بعضي اوقات نيز حقايقي را به نقل از آيات عظام طباطبائي بروجردي، شيخ عبدالنبي نجفي عراقي و مرعشي نجفي بيان مينمود كه در آن افشاگريها، اثبات ميشود ماموريت اصلي خميني، سرنگوني اسلام و نابودي تشيع بوده است.
وي
از قضاوتهاي عجولانه مردم كه عملكرد روحانيون دولتي را به حساب خدا و پيامبران ميگذارند ميگريست و آرزويش اين
بود كه روزي بتواند واقعيتهاي دهههاي گذشته بنيانگذار انقلاب و روحانيون قدرتطلب
حاكم بر ايران را به سمع و نظر مردم برساند و رفع ابهام از انديشه ايرانيان نمايد، ولي افسوس كه تا زنده بود تحت آزار و تحديد و تهديد بود
و در تصفيه حسابهاي نهائي، در 27 مرداد 1381 (18 اوت 2002) در بيمارستان مدائن
تهران به دست وزارت اطلاعات به قتل رسيد و حتي لباسهاي خوني ايشان را به خانودهاش
تحويل ندادند تا مدرك جرمي باقي نماند و مانع برگزاري مراسم يادبود شدند و در
اوائل پائيز سال 1385 (2006)، مقبرهي ايشان در مسجد نور ميدان خراسان تهران را
تخريب كردند تا نام و ياد ايشان را خاموش كنند.
كيفيت قتل به اين صورت بود كه ايشان در پي تشديد ناراحتي قلبي در مرداد 1381 در بيمارستان سوم شعبان تهران،
بستري شدند و چند روز بعد به بيمارستان مدائن كه امكانات بهتري داشت منتقل شدند،
در نيمه شب مذكور سوزن سرم را از دست ايشان كندند كه باعث خونريزي از بدن ايشان
شد، ساعاتي بعد به خانوادهي ايشان وخامت حال او را گزارش دادند و بلافاصله آنها
در بيمارستان حاضر شدند، هيچ يك از مسئولين بيمارستان، مسئوليت اين خونريزي را به
عهده نگرفت و توضيحي قابل قبول در كيفيت قتل ارائه نداد. ترس از تهديدهاي وزارت اطلاعات باعث شد تا كاركنان و مسئولين مربوطه، از هرگونه همكاري براي كشف حقيقت سر باز زنند.
بخشي از كلماتي كه در آخرين
لحظات، از آن مرجع مظلوم شنيده شد، اين بود:
ساعاتي قبل، تمام بدنم
پر از خون بود، لباسهاي غرق در خون را از بدنم جدا كردند!
هيچ يك از رسانهها و
جرايد داخلي اجازه پيدا نكردند كه خبر ارتحال ايشان را حتي به عنوان فوت، منتشر
كنند و اين در حاليست كه درج اخبار فوت و تسليت در همه روزنامههاي داخلي براي
همگان آزاد است.

آري، در سحرگاه يكشنبه 27 مرداد 1381 قلبى از تپش ايستاد
كه هرگز در طول حياتش براى غير حق نتپيد. به راستى كه كلام پدرش سيّدالشّهدا را
تازه كرد كه در شب عاشورا مىفرمود: يا دهرُ اُفٍّ لَكَ مِن خَليلٍ، اى روزگار،
چگونه دوستان خدا را از جامعه جدا مىسازى.
http://dadkhast.blogspot.com
گفتارى به مناسبت اوّلين سالگرد
شهادت ايشان:
سالگرد شهادت مظلومانهى مرجع رافض دنيا، مطيع امر مولا،
مبلّغ بىمزد و مواجب و منادى اهلالبيت را در حالى گرامى مىداريم كه جگرهايمان
سوخته و زبانهايمان بريده و چشمهايمان خشكيده و دستهايمان بىرمق و انداممان خميده
گشته است. چه زيبا الگويى بود آقا سيّد محمّد على، وجودش آئينهى علوى، كلامش
تبلور نبوى، عصبيّتش غيرت فاطمى، احساسش حال و هواى حسينى، نهيبش صادقى، عزلتش
كاظمى، جودش تقَوى و تبليغش مهدوى بود، بودنش احياگر فرقانى بود و رفتنش بيانگر
خلق و خوى اصحاب كهف. آنگاه كه در خلوت به درب منزل چشم مىدوخت، انتظار از سر و
رويش مىباريد و آن هنگام كه به نماز مىايستاد، ميدان تعشّق ربوبى را بىرقيب
مىكرد، واى كه او مجهولالقدر در بين خوديها بود و ناشناختهترين عارف عامل در
دهههاي اخير گرديد.
براى خاندانش يكسال گذشته تنها مسئلهى داغ و مصيبت
مطرح نبود كه آن معلّم مهربان همواره در سفر بودن را به فرزندانش يادآور شده، امّا
بليّهى اعظم در فقدان اين كوه استوار و مصمّم در اعتلاى مكتب امامان حقّه،
بحرانهاى روحى و جسمى بازماندگانش بود كه هرروز به دست دشمنان اين فقيه
سازشناپذير، براى عزيزانش به وجود مىآمد. تنور مصائب ثقيل، هر از چندى داغ
مىگشت و آه جگرسوختگان را درمىآورد. به راستى چه تلخ است قهوهى زهرآگين زمان،
آنگاه كه اولياء گمنام در عصر غيبت مىنوشند و تازگى رنجهاى آلاللّه را سبب
مىشوند.
اينك اى پيروان و ياران و دوستان آقا سيّد محمّد على،
سوزوگداز روضهى هزار و سيصد سالهى ابىعبداللّه، به عينيّت آمده و داستان زندگى
و ارتحال ميراثبر شجرهدار آن مقتول ممنوع از آب و محروم از كفن، سينههاى
منتظران منتقم موعود را مالامال از اندوه و افسوس مىنمايد و قلب ناتوان بچّههايش
در هر ضربهاى كلامى را از آن يار سفر كرده زنده مىكند كه بارها مىگفت: به سران
زر، پاسخ منفى مىدهم و مىدانم كه بر اين اصرار به اجدادم ملحق مىگردم، و
آنزمان كه از عقربهى سنگين زمان خسته مىشد، با اشك و التماس رو به آسمان مىكرد
و مىگفت: خدايا، بس است ديگر، و با بغض و ضجّه ادامه مىداد: الهى عظم البلاء.
فضاى منزلش متراكم از اخلاص در عبادات اوست و يك
گيرندهى دستنخوردهى فطرى چه خوب مىتواند انفاس آن سيّد مستند را قبض كند. ما
در كنار گُلهايى كه او پرورش داده مىنشينيم و با روح بلند و جبروتى او همآواز
مىشويم و صداى زيباى آن باغبان معرفتاللّهى را مىشنويم كه به گوش هر گُلى زمزمه
مىكرد: اللّهمّ طالَالْانتظار و صَعُبَ بِناالْانتِصار، خدايا، چهطولانى شد
غيبت منجي، ديگر قدرتى براى دفاع از آرمان پيامبران نداريم و توانى در ابلاغ پيام
ازلى براي دلسوزان دين و معنويت باقى نمانده است.
دوّمين سالگرد در فراق مربّى عرفان عينى:
عصازنان به سمت مسجد نور مىرفت و پاسخ ابراز احساسات
مردم را مىداد و با مهربانى و شكيبايى به جواب سئوالات سائلين مىپرداخت، اين پدر
سالك، قبل از خروج از منزل، جيبهايش را از وجوه درشت انباشته مىكرد تا در ديدار
با فقرا، دست رد به سينهى آنها نزند و پيش از اعلام نياز گرفتاران با آنها مصافحه
كرده و پولها را در دستانشان قرار مىداد.
به عنوان يك رافض دنيا كه تبلور ديدگاه علوى در عصر
يخبندان دينى بود، همواره پيشتاز مقابله با اسارتهاى مادّى بوده و با تمام وجود به
منازعه با فريبندگىهاى كاذب خاكى مىپرداخت و بهترين خصيصهاش طرد همهجانبهى
علائق پوچ دنيوى بود كه در سراسر حيات تابناكش تشعشع داشته و ما امروز ميراثبر
چنين ثروتى هستيم و به آن افتخار مىكنيم. آيا به راستى تاكنون به جذبههاى سنگين
مالى فكر كردهايد كه چهسان مىتوان خود را از تارهاى عنكبوتى آن آزاد كرد و نسبت
به نوسانات تحميلى و همهجانبهاش، ايستادگى نمود؟
مولاى آزادمردان و نسخهى مفردهى ايثارگران و الگوى
شهيدان مىگويد: مردم عموماً بندگان دنياى خوشخط و خالند! و در اين راستا،
تماميّت موجودى خود را هزينه مىكنند، يعنى روح و جسم و نفْس و زواياى وابسته به
آن را دو دستى تقديم به مقطع گذرا و بىاعتبار دنيا مىنمايند و در پس اين
جانسپارى، جهانى از قساوت و خباثت و خيانت و قباحت را به نمايش مىگذارند، پس
آنگاه كه معلّم عارفان واصل و تاجدار منصب ولايت غدير، علىّ مرتضى مىگويد: حُبُّ
الدُّنيا رأسُ كُلِّ خَطيئَةٍ، تيغ جرّاحى نفسانى را به مهمترين غدّه گذاشته و
ريشهى مطامع منفى را نشانه رفته، چراكه دنياپرستى، كليد هر نوع هرزگى و فاجعه است
كه تاريخ گذشته را مملوّ از حوادث خونين نموده و مجالى را در تنفّس متعالى و
متجلّى ماورائى نمىدهد.
به همين علّت است كه يكى از شرايط احراز مقام ولايت
تشريعى در عهد غيبت، به نصّ تخصيص امام عصر، مخالفاً لِهَواه بوده كه به مفهوم
پشتكردن به هرچه كه حال و هواى دنيوى را تشكيل مىدهد مىباشد و كسى كه از هواى
نفْس تهى شده، صدالبتّه كه در روند زندگى مشترك، حقّالنّاس را رعايت كرده و نسبت
به حقوق جامعه، متجاوز نخواهد بود و همگان در مماشات با او از مصونيّت اخلاقى و
روانى برخوردار مىباشند.
فراز ديگرى از قانون مرجعيّت كه به آخرين نايب خاصّ
مهدوى تقرير گرديد: صائِناً لِنَفْسه است كه معناى كنترل نهانگاهى دارد و در اين
مرتبه، يك شريعتمدار، دنيا را به چشم دَنى كه مادّهى اوّليّهى آنست نگاه مىكند
و از آلايندههايش دورى مىگزيند. مظاهر دنيا در شهوات مالى، جانى و فانى خلاصه
شده و زيرمجموعهاى گسترده دارد كه ابليس با هزاردستان به اغواى آدمى آمده و براى
انحرافات اعتقادى و اعتبارى بسترسازى مىكند، وقتى كه دنيا براى شخصى بت شد،
جاهطلب مىشود و براى حفظ و تداوم و گسترهى آن، به هر عملى دست مىزند و تا
فرعونيّت نيز جا دارد كه پيش رود. خصوصاً در وجود يك روحاني كه قاعدتا بايد منادى
آخرت باشد اگر اين معضل پديد آيد وى را به فجايع دهشتناكى مىكشاند كه نبىّ مكرّم
فرمود: اِذا فَسَدَ العالِم فَسَدَ العالَم، اگر عالم، طلايهدار مادّيّات شد،
جهانى از اعتقادات را به ويرانى مىبرد و مخصوصاً اگر در جايگاه رفيع نيابت عام
باشد، باعث انحراف افكار متديّنين مىگردد كه متاسفانه بروز آنرا در عصر كنوني به
وفور ميبينيم. بنابراين، وجود عارف باللّه و فانى فى حُبّ اللّه و مطيع لِاَمر
اللّه در زمان حاضر، سند قوى و دليل واضح و برهان ناطق در اثبات هويّت الهى شجرهى
طيّبهى فاطمى است و هركس كه بگويد تمثيلگيرى و مصداقطلبى از اهلالبيت به علّت
دورى زمان، غير قابل نسخهبردارى است و بايد از مصادر عينى و زمانى معاصر، تطابق
فكرى و عملى جوئيم، بايد بداند كه در دورهى ركود بازار وحى، سيرهى اين فرزند
خلَف حسينى، احتجاج جبههى معتقدان صدّيق و مخلص است، كه ابلاغ حقيقت مىكند و
اِشعار واقعيّت مىنمايد و افشاى عدالت مىكند تا ايرادگيران و مغرضان مكتب حقّه
نگويند كه نمىدانستيم و نيافتيم، و بهانهجوئي را از مراجع دنياطلب سلب كند.
از روايات بسيارى استفاده مىشود كه اولياى خدا، همواره
در غربت و انزوا هستند و اوتاد عصر را به تبليغشان نمىبرند و اهل زمان در شناخت
گوهرهاى ناياب واصل به ماوراء عاجزند و ما در نشئهى عرفانى اين مرجع زاهد، عيناً
به اين رموز و اسرار ربوبى واقف گشتيم، چراكه با وجود دستگيرههاى تبليغى در
نوع خطابت و كتابت، شخصيّت ايشان از انظار
عمومى مخفى بود و خلوتگاه بيتش تخليهخانهاى براى عروج ملكوتىاش بود و هرگز مايل
به معاوضهى آن با جاروجنجالهاى سياسى نبود و مدال بىنظير مهاجرٌ اِلى رَبّى را
به ثمنبخس ريالى نمىفروخت.
اين پناهگاه محرومان، در زندان خانگياش آنچنان تسبيحى
را زمزمه مىكرد كه تردّد ملائك را به احساس بيننده مىكشاند، همنشينان آن وارث
كبريائى در ايّام مختلف، پرواز او را در مدخل فرامحيطى لامكان، ملاحظه كرده بودند
و حلول جوهرهى جبروتى را در كالبد استخوانى وى مشاهده مىنمودند، تكلّمات دائمى
او با موكّلين سرمدى و حجابگيرى اين نخبهى ذرارى علوى، از تردّد فرشتگان اجابت،
آيندهنگرى را به سهولت آورده و داورى را در قضاياى فِتن آخرالزّمان به معرفت
گرفته و خطّ مشى اولوالالباب را تداوم داده و تشرّفات عديده را ظاهر نموده بود و
در پروازهاى درونصلاتى، صعود ژرف و گرانبهايى را تشكيل مىداد كه نمازگزار را به
مفاهيم والاى الصّلاةُ مِعراجُ المؤمن ارتقاء مىدهد، اقامهى نمازهاى طولانى و
طاقتفرسا در دفع آفات اجتماعى و رفع بليّات عمومى، از اعمال شاقّهى آن رفيق ازلى
بود، گاه در تداوم ركعات ثقيل آن عروج عرفانى، بيهوش مىشد و از آن طريق به
رؤيتالحق مىنشست و خالى از هياهوى اطراف مىگشت.
اخلاقش نيكو و نگاهش نافذ و گامش استوار و دستانش
كريمانه بود، در برابر اختلافات سليقهاى، با لبخندى معنىدار از حقوق خود عقبنشينى
مىكرد و در مقابل اصول اعتقادى و اعتبارى، جسورانه و موقّرانه و جانانه
مىايستاد.
تمامى سلّولهاى درونى آن سيّد مستند، افشاگر عصبيّت
اجدادى بود و از تهديدهاى مدام و پياپى نمىترسيد، به كرّات به مخاطبين خود
مىگفت: آمدهاند تا مرا بخرند، ولى به آنها غضب كردهام، مرا به نابودى
خواندهاند و به همگان مىگويم كه آمدهايم براى رفتن و نيامدهايم براى ماندن،
اگر فرزند امامان حقّه هستم به راهشان و طريقهى رفتنشان مىروم و اگر ناخَلفم، در
ناز و نعمت مىخرامم و همچون علماي قدرتطلب، قالب تهى مىكنم. آخرالْامر، همان شد
كه مىخواست، هماره فرياد مىزد و اكنون، نعرهى پراحساسش بر در و ديوار بيت شريفش
منقوش است كه نهيب مىكشد: مىگويند تو را مىكشيم و من مىگويم اَلخيرُ فى ما
وَقع!
وقتى كه براى آخرين بار به ديدنش در بيمارستان مدائن
رفتم، با منظر معراجى به من گفت: ساعاتي پيش، لباسهايم پرخون شد، ولى بلافاصله از
تنم خارج كردند. آري، هرگز آن لباسهاى خونين را به خانوادهى نگرانش نشان ندادند،
چون نمىخواستند ضميمهى اوراق تاريخ شود و سندي بر عليه قاتلين باقي بماند.
با آنكه اهل سكوت بود و هرگز روى داشتههايش مانور
نمىداد، امّا رندان دِير و حال، از حركات و سكناتش، پى به محاضر پنهانى و مراتب
جبروتى او مىبردند. بارها معروض داشتهام كه اگر آن قدّيس كهفى، نسبت پدرى با
حقير نداشت، هرآينه آنچه را كه در تكوين مقامات حلوليّهى او بود و پردهگشايى از
آن، با درايت ظاهرى بنىآدم، نامأنوس و حتّى سبب توحّش قلوب منكرين مىگشت، بازگو
مىكردم، تنها ترسيمى كه از مجموعهى زندگى آن فقيه فقيد مىتوانم در اذهان
مخاطبين كاوشگر بكشانم آنست كه بگويم: هنوز هم خطوط قرمز ناهمگون زمان و مكان و
افكار، اذن ورود به انوار نافذهى آن مجتهد مجاهد عابدى را نمىدهد و شايد قسمت
باشد همان طورى كه آن پدر بصير و سميع و بشير و نذير، اسرار بيپاياني را به گور
برد ما نيز حقايق اين ادوار را به برزخ ببريم.
در بين زائران اين خدمتگزار صالح و صادق و ثابتقدم
اهلالبيت، معدود رهيافتگانى ديده مىشوند كه جبران مافات كرده و از موكّلين حائل
حريم كاظمى، كسب معارف شمسائى نموده و بدون نياز به آلت كلامى، گفت و شنود كافى در
ابواب مراوداتى را قبض و بسط مىنمايند. روح بلند آن نايب به حقّ سرمدى، همواره
ناظر بر تعبّدات پيروان خويش است و حاضر در محافل توسّلاتى گرفتاران مىباشد و تا
سالهاى باقيمانده از عمر طبيعى او، هميشه يار غار اهل سر خواهد بود.
از تواضع جِبِلى او، همين بس كه در منزل، همپاى همسر در
ادارهى امور داخلى خانه زحمت مىكشيد و در حين اشتغالات رياضتى، تهليل رب مىكرد
و تسبيح حبيب قديم مىنمود و تكبير حضرت دادار مىسرود. خانهاش، ميهمانسراى خاصّ
و عام بود و بر سفرهاش ريز و درشت از اقوام و آشنايان و ارادتمندان مىنشستند،
غذايش ساده بود، ولى از ميهمان با جانش پذيرايى مىكرد.
او بنيانگذار مركز اشاعهى فرهنگ صادقى در پايتخت بود و
هنوز هم پس از نيمقرن مجاهدت فكرى و عملى، خاشعانه و بدون چشمداشت، تراكم امواج
صوتى تصويرى او در فضاى ميدان خراسان مشهود است و در و ديوار مسجد نور، نمىتواند
آهنگ مناجات اين فرشتهى به صورت انسانى را غبارگردانى كند و مريدان و مقلّدان آن
واسطهى فيض ربّانى را از خود دور نمايد.
با آنكه دهههاى پياپى از مصاحبت با او در كنار علما و
عرفاى عظيمالشّأن تهران مىگذرد ولى انگار كه همين چند روز قبل بود كه در اطاق
مباحثات و مخاطبات آنها بودم و ياد آن فيوضات جارى بر اندامم، جوش و خروش مضاعف و
مطلوبى را به تن ناتوان و رُخ غمزده و هواى بىحالم مىدمد.
روزهايى كه پهلوى پدر در كنار اعاظمى چون آقا سيّد احمد
خوانسارى، آقا شيخ محمّد غروى كاشى، آقا شيخ زينالعابدين سرخهاى، آقا شيخ محمّد
تقى آملى، آقا سيّد محمّد بهبهانى، آقا سيّد احمد شهرستانى و ديگر فقهاى نامدار و
واصل مىنشستم و از ارتباطات قدسى مشترك ايشان بارور مىشدم، خاطرات نشستهاى ممتد
و متعدّد پدر با پدربزرگم را كه حافظهگردانى مىكنم و جايگاه خود را به عنوان
شاگرد و عصاره و فشردهى نفوس مطهّرشان بررسى مىنمايم، مىبينم كه چقدر آفريدگارم
بر اين فقير و ذرّهى ناچيز، منّت گذاشته و جاى مباركى را در گردونهى هستى برايم
تقدير نموده كه به تمامى زحمات ازمنهى گذشته مىارزد و اذيّت روزگار و آزار
سياستمداران مدعي ديانت را عوارض شايسته و بايستهاى براى چنين دريافتىهايى
مىبينم، پدربزرگم مرحوم آقا سيّد طاهر كاظمينى بروجردى، با همهى وقار علمى و
كمال عينى و جمال نفسانى در برابر فرزند لايق و عزيزش كرنش مىكرد و بارها مىگفت:
من هميشه به ارشادات و الطاف حاج آقا سيّد محمّد على نيازمندم، گاه در بحبوحهى
مجادلات برهانى و مكالمات عينى، اين دو بزرگوار را آن چنان توفنده و خروشنده
مىديدم كه بر خود مىلرزيدم و به گوشهاى از خانه پناه مىبردم!
در هر فرصتى كه در غياب پدر به بروجرد مىرفتم، به نصايح
و مواعظى از ناحيهى پدربزرگم در باب مراودات ماورائى با پدرم مىرسيدم كه پرده از
ماوقع احوال خاصّ آن پيشواى حقجويان مىگرفت، ولى افسوس كه انسان تا گوهرى دارد
قدرش را نمىداند و آنگاه كه گوهر تابناك از دست مىرود به جزع و فزع مىافتد كه
اى كاش، اى واى و اى داد! البتّه بارها به
زبان طنز و طعن مىگفت: بعداً از اين فرصتكشىها و وقتگيريها نادم خواهيد شد و
تأثّر بىبهرگى از ايّام كنونى را خواهيد برد، چنين شد و اكنون بار سنگين ندامت بر
دوشهايمان را در همهى ثانيههاى اين دو سال سخت، احساس مىنماييم.
چگونه از ياد مىبرند مردمى كه در جلسات توسّل او در
شبهاى جمعهى مسجد نور، شركت مىكردند و امواج اجابتى و انوار هدايتى و افواج
ماورائى را ملاحظه مىنمودند و به اتّصالات مكرمتى و ارتعاشات مرحمتى يزدانى
مىرسيدند، گرچه بسيارى از مأمومين آن زاهد رافض به لقاءاللّه پيوستهاند، امّا
هنوز هم بسيارى از مؤمنين در ساير محلّات شهر وجود دارند كه زمانى را در معيّت
امامت و خطابت و كتابت ايشان سپرى كردهاند و آلبومى از خاطرات فراموش نشدنى
دارند. خيلى از متموّلين محلّى را مىشناختم كه به خاطر همنشينى و همسايه بودن با
آن فرزند خلف نبوى، با وجود تمكّن مالى به خيابانهاى بالاى شهر نقل مكان نمىكردند
و مورد ايراد و اعتراض خانواده و فاميل خويش قرار مىگرفتند.
در طول عمر با كفايتشان، بارها مورد توطئهى دشمنان قرار
گرفتند و به انحاء مختلف به تهاجمات سوء و خائنانهى مغرضين و ملحدين رفتند، ولى
با استعانت از آباء گرام و اجداد كرام، به شفا آمدند و از مرگهاى حساب شده رهيدند،
امّا در ايّام پايانى زندگى، خلاصى از دوران تجارت دين را آرزو مىكردند و آمال
پيوستن به پدران معصوم را بروز مىدادند و فزت و ربّ الكعبه را زمزمه مىنمودند.
زمانى كه در سنگر قلم به دفاع از تماميّت تمدّن عرش، شب
و روز را در نوشتن و جهاد علمى به هم مىدوختند سر از پا نمىشناختند و بىوقفه از
حيثيّت تشيّع پاسدارى مىنمودند، در اثر فشارهاى جسمى به بيماريهايى مبتلا شدند،
ولى بيمارى، مانع از ايثار او در معركهى فرهنگ نگرديد و با اعضاى نحيف خود، از
نواميس شيعه در تهاجمات شرقى و غربى محافظت مىكرد، دورانى كه برخى از روشنفكران
به تحريك مراكز فراماسونرى بينالمللى به مآخذ دينى ما حمله مىنمودند و اقشار
جامعه را به اشتباه مىانداختند و نسل جوان را به دام بافتههاى بىمغز و نغز خويش
مىانداختند، يكباره به ميدان فتنهها درمىآمد و با ترفندهاى تبليغى معاندين،
درمىآميخت و صحنهى مقابله و محاجّه را داغ مىنمود و وقتى كه كار از حيطهى
استدلال و منطق خارج مىگشت، رو به اسلحهى مباهله مىآورد.
آرى، اين افسرِ مدال از ربّ ودود گرفته، در پادگان
انتظار، مايه از روح و جسم و نفْس خويش گذاشت و به منتهاى فناى سماوى رسيد تا آنجا
كه دل از هرچه غير او بود خالى كرد و به خواستههاى مادّى و خاكى پشت نمود و كرسى
رضا را تصاحب كرد و سكوى سِلمٌ لِمن سالَمَكُم را به خود تخصيص داد. ما امروز در
حالى به دوّمين سال فقدان او مىنگريم كه هرگز جايش در اجتماع منتظران خالى نبوده
و سينههاى بسيارى، رسانهى جمعى و جارى او در عرفان عينى است، كتابهايش كشتىِ
نجات گمراهان است، بيتش مأواى عاشقان ائمّهى طاهرين است، نامش خاطرهانگيز فرازهاى
پررنگ نبودِ ولىّ عصر مىباشد، يادش اشباعكنندهى توسّلات بينوايان و
زمينخوردگان خواهد بود، مسجدش مأمن وحشتزدگان از عقوبت پايانهى غيبت است، مزارش
تجلّيگاه افاضات ليالى متبرّكه است و خاندانش مظهر كرامات تشنگان ابديّت خواهند
بود.
سيّدحسين كاظمينىبروجردى، مرداد1383.
اعلاميّهى سوّمين سالگرد ، مقارن با سيزده
رجبالمرجّب:
تقارن سالگشت رحلت فرزند رسوالالله، عارف عينى، مجتهد
زاهد و فقيه رافض، با ميلاد مولى الكونين، خير البريّه، ميزان الحق، فاروق اعظم و
قَسيم النّار و الجنّة، اسد اللّه الغالب علىّبن ابى طالب عليه مِن الصّلواة
اَفضَلها و مِنَ التَحيّات اَكمَلها، روز پدر را به تراژدى غمانگيز فرزند مظلوم و
مغضوب، دمساز نموده است.
از معاجز علوى آن است كه در هر چند دههاى از زمان،
مظهرى از خصائص مرتضوى و فضائل حيدرى، در قالب فرزندى از شجرهى طيّبهى فاطمى تبلور
نموده تا حجّت حق در مرور تاريخ مكدّر نشود و برهان شيعى در تكرّر اوراق تقويم
مستهلك نگردد، زيرا كه آدمى در مطالعهى سنّت محمّدى و سيرهى امام منصوص، نياز به
الگوهاى زمانى دارد تا به عيناليقين برسد و چنانچه در حدّ علماليقين بماند،
نمىتواند از چالشهاى مقطعى و موضعى خطير عبور نمايد. بنابراين، تفسير عملى و علنى
نهجالبلاغه، به عهدهى سادات مستند و غيور است تا رسالت آباء و اجدادى را به
عينيّت بكشانند.
و اينك آينهى تمامنماى اميرالمؤمنين، در وجود ذرّيّهى
جاودانهاش نصاب اخلاقى و اعتقادى را ظاهر ساخته و مرجع المضطرّين، مجاهد
المنتظرين، آيت اللّه آقا سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى را يكّهتاز
ميدان تقوا و استجابت كرده و آثار او را مبيّن انوار تشيّع نموده است. اكنون بر
عموم ارادتمندان به خاندان عصمت و طهارت، دفاع همهجانبه از حريم اين فرزند پيامبر
ضرورت دارد. محضر فيّاض او را در مسجد نور تهران درك مىكنيم و از منبع وساطت و
نيابت مهدوى، اخذ حاجات مىنماييم.
گرامى داشت چهارمين سال فقدان فقيه اهلالبيت:
جدّش فرمود: ما مِنّا اِلّا مَسمومٌ اَو مَقتول، از ما
خاندان نيست كسى مگر آنكه يا به سمّ جفا مىرود و يا در خون خود مىغلطد.
از براهين واضحه در مظلوميّت اين ذرّيهى زهراى اطهر،
همين بس كه مجلس يادبود او را در مسجدش نمىتوان گرفت، سال گذشته بيت معظّمش در
حسينيهى همدانيها واقع در خيابان رى از يك ماه قبل وقت گرفتند و با پرداخت وجوه
زياد، آنجا در نوبت قرار دادند، ولى عوامل امنيتي مانع برگزارى مراسم ختم شدند و
تاريخ را به حقّانيّت اين فرزند فاطمه رقم زدند.
بنابراين امسال از انعقاد مجالس يادبود و بزرگداشت
خوددارى مىكنيم و فقط به يادش در كنار محراب و منبرش در مسجد نور ميدان خراسان،
فاتحه مىخوانيم.
پنجمين
سال در فراغ مبلّغ آزادگی و مبشّر عدالت و تجسم ایثار و اخلاص:
سلام بر معلّمی
که الفبای ارادت به رب الارباب را بر محصّلین اسماء الحسنی
آموخت.
درود بر
آموزگاری که مدرسه عشق به لاهوت را اعتلا بخشید.
احترام ما بر
استادی که کتاب معرفت از دل داد و کلمات تامّه را از جگر تفتیدهاش
خارج کرد.
اینک
اشکهایم را از زندانی به سویت هدیه می کنم که
نمایشگر کلام جدّت در معرفی احوال دنیا بود.
پدرم،
اَلدُّنیا سِجنُ المومن، را در طول عمرت برایم هجی کردی.
پدرم، مردان خدا پرده
داران غربتند که پدرت رسول خدا همی زمزمه کرد که: طوبی للغرباء، خوشا
به حال بیکسان، نشانه غربت فانیان فی الله آن است که تو
داری.
تا بودی در
عزلت خانهات به سر بردی و آنچنان در بمباران تبلیغات دینفروشان
دنیا طلب قرار گرفتی که همسایهات نفهمید چه ستارهای
در جوار دارد و فامیلت ندانست که چه کوکبی را به قرابت گرفته.
آنچنان رفتی که
گویا کبوتری که سالها در کنج قفسش مورد آزار و اذیّت قرار داشت
ترک لانه کرد.
بابا جان، وقتی
که به خلوتت سَرَک میکشیدم، اشک و آهت را نخ و سوزن می
یافتم که لب و دهانت را دوخته بودی و با تکان آهسته سر ، سِرّ را
انتقال می دادی که (هر که را اسرار حق آموختند ، مُهر کردند و دهانش
دوختند).
به ياد وقتي كه از
شدّت غیرت اعتقادی بر می آشفتی در کنار پنجرهی
اطاقت میخواندی که: انا مظلومون و محرومون و محکومون و مجروحون و
مصدومون، و با صدایت پرچم: الی متی را باد نجوا می
دادی و لوای: الهی عظم البلاء را غبارروبی مینمودی
و آئینهي: انی مهاجر الی ربّی را از گرد ایام
میشستی.
والدم، بارها به ولدم
گفتم که ما گزینههای جبّاریم که بیاختیار در
گردونهی قسمت افتادهایم و در دریای اکراه به کشتی:
نرغب الیک فی دولت الکریمة، نشستهایم و ناخدای
زمان، سوت: طال الانتظار را به صدا درآورده است.
الان که این
سطور را در ماه رفتن تو که ایضاً برج آمدن (سالروز تولد) من است مینگارم، سر به دیوار
سنگیِ بندم، نهادهام و قطرات گریهام را از گونهی
سیلیخوردهام بر دفتر حیاتم میچکانم و عریضه به
خدایمان میدهم که: این الطالب بدم المظلوم، تو تبلور گردان: کل
یوم عاشورایی.
سالها روضه خوان پدر
بیست و هشتمم سید الشهداء بودم ، ولی حالا مرثیههای
جدیدی را برای همبندیهای کتک خوردهام میخوانم،
وقتی که مقتل مدائن را برای حضار قرائت میکنم آیهی:
و من قتل مظلوما، به خاطرم میآید،
مطالبات ناگرفتهام را از این حوالهی ربوبی به منظرم مینگرم
و سپس به معرکهی اَوستا میاندیشم.
آه،
جمعیّتی به ياد یاران و خانواده ابیعبدالله، صدها
پابرهنهی مجروح که در میانشان کودکان چند ماهه و کهنسالان از پا
افتاده، چوب به دست و شمشیر برکف هلهله کنان، یا لیتنی
کنت معکم را طنین میدادند و همهی این شور و نواها از آموزههاي
تو بوده.
ای پدري که
لقمه با کلام: مثلی لا یبایع مثله، بر دهانم نهادی و مادر
آب از مَشک: و ما نودی بشیء کما نودی بولایه، در کامم
میریخت، پيام درد و رنج و ناكامي ما را به خداوند برسان.
سيد حسين كاظميني بروجردي ، مرداد 1386 ،
زندان اوين
عمرى تأليف و تلاش در دفاع از تشيّع:
آيتاللّه سيّد محمّد على كاظمينى
بروجردى، فرزند ارشد آيت اللّه سيّد محمّد طاهر كاظمينى بروجردى، در
سال 1343ق - 1303ش در شهر بروجرد و در بيت تقوا و مرجعيّت ديده به جهان گشود. نسبش
با بيست و شش واسطه به امام سجّاد مىرسد.
دوران تحصيلات مقدّماتى را در بروجرد تحت نظارت پدر به
انجام رسانيد و براى ادامهى تحصيلات عاليه، عازم نجف اشرف گرديد و مدت كوتاهي از
محضر درس آيت اللّه العظمى آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى بهره برد و مورد توجّه و نظر
خاصّ آن مرحوم واقع شد. اقامت وى در نجف اشرف چندان به طول نينجاميد و علىرغم ميل
شديد باطنى خود مبنى بر توقّف و سكونت در نجف اشرف، به توصيه و سفارش آقا سيّد
ابوالحسن اصفهانى و در معيّت آقا شيخ صادق ايروانى به بروجرد مراجعت كرد.
مقارن با هجرت آيتاللّه العظمى حاج آقا حسين طباطبائى
بروجردى به قم، او نيز وارد آن شهر گرديد و از محضر عالمان و فقيهان بزرگ آن ديار
بهرههاى فراوانى كسب نمود و برخى دروس اين اساتيد را نيز تقرير و حواشى زد.
پس از نيل به مرتبهى اجتهاد، سالها سطوح مختلف دروس
حوزوى را تدريس نمود و موفّق به اخذ اجازات متعدّد از مراجع بزرگ حوزههاى علميّه
ايران و عراق شد و بارها مورد تقديرات مراجع آن عصر قرار گرفت.
سالهاى قبل از دههى چهل، به صلاحديد اعاظم عصر به ويژه
حضرت آيت اللّه العظمى طباطبائى بروجردى مرجع كلّ شيعيان جهان، به منظور تبليغ و
ارشاد به تهران عزيمت كرد و بانى و مؤسّس مسجد نور واقع در ميدان خراسان گرديد. در
ابتداى ورود به تهران، مدّتى اقدام به تدريس كتب مختلف فقهى و ادبيّات عرب نمود،
امّا به دليل ضرورت و نياز زمان، اكثر اوقات عمر شريف خود را به وعظ و خطابه و
تأليف و تحقيق و پژوهش گذراند. از آن زمان نزديك به نيم قرن امامت و زعامت مسجد
نور را بر عهده داشت كه بعدها تأليفات وى كه حدود 30 جلد رساله و كتاب است به نام
"منشورات مقدّس نور" معروف گرديد.
او پرچمدار دفاع از اجداد مقدّسش بود و طىّ نيم قرن در
پايتخت تشيّع، مجاهدات قلمى و لسانى و نفسانى را به تاريخ معاصر فرستاد، ايشان
نسخههاى علوى رفض دنيا را در طول عمر شريفش به طور شفّاف و گويا به نمايش درآورد،
مرجع گرفتاران و مأواى رنجديدگان بود و دور از هياهوى تمدّن كاذب و كشمكشهاي
سياسي، انبوه فقيران و ضعيفان را در آغوش پدرانهاش جاى مىداد، ايشان به اعتقاد
عموم مراجعه كنندگان، همچون تبار و نياكان شريفش، به اذن خداوند، اَلمُجيبُ
لِدَعَواتِ النّاس بود. كمّ و كيف افاضات و كرامات و سرمايهگذاريهاى معنوى و
روحانى و عرفانى ايشان، در سينهى ارادتمندان بارگاهش و اهالى محل و منطقه و شهر
مثبوت است. سخنرانىها و مباحثات ايشان در مسجد نور و مناظراتشان با برخى از
صاحبان انديشههاى انحرافى در دهههاى مزبور، از جمله مواردى است كه شايسته است در
تدوين تاريخ معاصر ايران، به درج آن همّت گماشت.
از خصوصيات مهم و قابل ذكر ايشان مىتوان به موارد ذيل
اشاره نمود: دفاع قلمى از مكتب امامان شيعه، تبليغ علمى تمدّن رسولان سرمدي،
ارائهى مواضع مقبول و مثبت اهلالبيت، عرضهى مباحث اساسى پيرامون ولايت تكوينى و
تشريعىِ ائمّهى اطهار و پيامبران و خلفاى راستين الهى و تحليل غوامض مسائل علمى و
اعتقادى و همچنين معرّفى شخصيّت و موقعيّت و مقامات منجى عالم بشريّت.
سرانجام در سحرگاه بيست و هفتم مرداد هزار و سيصد و
هشتاد و يك، روح مطهّر و پاك اين احياگر بزرگ شيعه، پس از نيم قرن تلاش و كوشش در
راه نشر فرهنگ مربيان آسمانى، به عالم جنان پرواز كرد و در كنار محراب مسجد نور
واقع در ميدان خراسان تهران كه پنجاه سال قبل، به همّت و تلاش و كوشش خودشان برپا
شده بود به آرامش ابدى فرو رفت.
زمانى كه به مفاهيم زهد در نهجالبلاغه مىرسيم، به غربت
آن فرزند نبوى پى مىبريم كه چسان مجتهد پايتخت كه نزديك به نيم قرن در تربيت نفوس
مؤمنين مجاهده داشته اينچنين غريبانه دار فانى را وداع مىگويد كه بعد از اين
فاجعه، هر روز دستهدسته پيروان و محبّين او به سنگينى اين فقدان بزرگ آگاه
مىشوند و از صميم دل، ناله و افسوس سر مىدهند كه چه زود و سريع دستشان از دامن
اين فقيه منزّه از اغيار، جدا گشته و متوجّه مضامين علوى در خصوص تاركين دنيا و
عاشقان سرمدى مىگرديم كه چطور يك عالِم كهنسال و قديمى كه آثارش در تمامى
حوزههاى علميّه و كتابخانههاى عمومى و منازل علما موجود است، چنين بىسر و صدا
از دنيا رفت و خيلى از مؤمنين نمىدانند كه آن مرجع با سابقه و حاذق مكتب جعفرى،
كى از ميانشان رفته است!
مقدّمهاى بر كتاب زندگينامهى مرجع زاهد:
در اين دنياى پيچيده و پهناور، انسانهايى پيدا مىشوند
كه نداى انبياء را در گوش دل پذيرفتهاند و آهنگ وحى را در تمامى سلّولهاى درونى
خويش جاى دادهاند و جاروجنجال مادّى، چيزى را در ايشان تغيير نمىدهد، نگاه آنها
به شب و روز، نظارت اولياء است به گردش ايّام در تسبيح خداوندى.
الگويابى در عصر غيبت كارى سنگين و دشوار است، از يك سو
امواج منفى مادّى، ثبات اعتقادى را سلب مىكند و از طرفى آزمايشات پىدرپى و
ايذائى زمان راه را بر تفكّرات سالم فطرى مىبندد، بنابراين در اين تراژدى
غمانگيزِ، ياران حق كاسته مىشوند و پيروان خطّ ابراهيمى ناچيز مىگردند و در
چنين شرايطى يافتن مردان صادق مشكل مىشود و آنكه به دنبال يافتن خضر راه است
درمانده و متحيّر مىگردد و نمىداند در جامعهى چندين ميلياردى كرهى زمين به
كدامين انسان رسته از معايب پناه ببرد.
و حال با كمال تأسّف شاهد از دست دادن مردى هستيم كه جزء
اقمار متّصله به لاهوت بود و بىسر و صدا و در گوشهى خلوت و كُنج عزلت به تعشّق
با ملكوتيان اشتغال داشت، به راستى كه از جمله عذابهاى اين دوران، نداشتن
تكيهگاههاى محكم و مطمئن ماورائى است كه انسان را به سِير اِلَىاللّه راهنمايى
كند.
اين عالِم كمنظير همواره سعى در كنارهگيرى از اجتماع
داشت و حاضر به معاوضهى تنهايى با شهرت نمىشد، او بارها در پاسخ نزديكانش در
موضوع رفت و آمدها و ديد و بازديدها مىگفت: دلا خوش كن به تنهايى ، كه از تنها
بلا خيزد.
در هريك از ابعاد خَلقى و خُلقى، مبيّن بلوغ موضوعات
ربّانى بود به گونهاى كه ارزيابى هر بخش از زواياى احساسى و عصبى و اخلاقى ايشان،
مستلزم محاسبات ممتد و متمادى مىباشد.
سوژهى مورد تحليل ما، گرچه آدميزاد است و علَىالقاعده،
اسير تنقّلات زمانى و مكانى، امّا وابستگى خود را به تعهّدات حيوانى و دنيوى به
حدّى كاهش داده بود كه كمتر كسى را مىتوانيم در چنين پرگارى قرار دهيم، بحث روى
شخصيّتى به ظاهر معمولى و خاكى است كه نه منصب پيامبرى را قبضه داشته و نه لواى
امامت را حمايل كرده و نه در حلقهى معصومين بوده و براى بسيارى از آنهايى كه
خواهان تابلوهايى معمولى در عصر خويشند تا به آنها متمسّك شوند و ايشان را در روش
و منش، به عينيّت درآورند، اين موجود ناشناخته و مجهولالقدر مىتواند پل ارتباطى
موفّقى جهت ارتباطات عرفانى باشد تا به وسيلهى او، سئوالات نهفته، پاسخ گيرد و در
نشئهى الهى او، شفاعتهاى فكرى و عملى قوام يابد.
ما با يك دنيا اندوه، پايگاهى را از دست داديم كه خيلى
راحت مىتوانستيم اصالتها را پيدا نماييم و قداستها را رديابى كنيم، امّا ويژگى
دوران خفّتبار فقد نمايندگان رسمي خداوند، حكم مىكند كه طلايهداران نفوس زكيّه،
مخفيانه بيايند و محرمانه زندگى نمايند و غريبانه ترك ديار فنا نمايند.
بارى، اين فرزند پيامبر در دريايى از مكارم و محاسن،
غوّاصى مىكرد كه كمتر كسى ياراى چنين شناگرى مىشد، روزهايش را به وساطت در حوائج
بندگان ايزدى سپرى مىكرد و شبهايش را به پرواز در حريم دوست ازلى به سپيده
مىبرد، سفرهاش براى ميهمانان، رنگين و براى خودش نان و خرماى مرتضوى را تداعى
مىكرد، البسهى بسيارى بر اندام فقيران مىداد و لباس تابستان و زمستانش يكى بود.
آنكه عمرى اشك از ديدگان گرفتاران زدود، هرگز قطرات اشكش در شبانگاهان ظلمانى، به
انتها نرسيد.
در كرامت نفْس، ياد و نام حاتم طائى را زنده كرد و موكّل
بخشندگى را خجل نمود و از بيتالمال اجدادى، فقط خانهى محقّرى را اقتباس كرد و
اثاث محدودى را برگزيد كه اگر بخواهيم قدرت مالى او را برآورد نماييم، تنها
مىتوانيم از يك مشت اموال خوردهريز و فاقد ارزش روز، نام ببريم كه ثبت صحيح و
حقيقى حال با سند سنّت و سيرهى آباء كرامش را حكايت مىكند.
با وجودى كه از مقام والاى علمى و ايمانى برخوردار بود و
موقعيّت ايشان ايجاب مىكرد تا كارگزارانى داشته باشد، امّا هرگز حاضر به تشريفات
نشد و شخصاً درب خانه را به روى اربابرجوع مىگشود و پاسخ سئوالات را مىداد،
هشدارهاى امنيّتى را ناديده مىگرفت و مايل به دربان و خدمه نبود، نيروى جبروتى او
در حلّ معضلات دردمندان، به وضوح رهگشا بود و نسخههاى درمانى او گرههاى كور را
از معيشت مردم مىگشود، نفَس آن بازماندهى عترت نبوى، اشباع از حرارت اجابت بود و
ناله و آهش بر مجارى اَستَجب لَكم اصابت مىنمود.
در عرصهى قلم، شير بيشهى فرهنگ دينى بود و در دفاع از
اصول و فروع توحيدى، خون را مركّب و اوراق تقويم را صفحات كتابهايش مىنمود و
آنقدر در جبههى مِدادُ العلماء اَفضَل مِن دِماء الشّهَداء پايدارى مىكرد كه
سلامت بدن را سرمايه داد و مدال افتخارآميز فَضَّلَ اللّهُ المُجاهدين را از آن
خويش نمود.
در تصنيفاتش خداى را در اقيانوس محبّت و معرفت، زيباتر
از تصوّرات اين و آن اظهار مىنمود و سفراء حقيقى او را به بهترين وجه در دلهاى
زنگار گرفته مىنشاند:
در كتاب جواهرالولايه، توليتداران منتخب سرمدى را شفّاف
و رسا تبليغ كرد و جواهرات از ياد رفتهى مشارق و مغارب را به خاطر شيفتگان جويبار
سماوى آورد.
در كتاب صوتالولايه، شرح اصوات واليان رحمانى را به گوش
خفتگان رساند و نداى وجدانى را در روح و جسم اهل يقين طنين افكند.
در كتاب معاجزالولايه، معجزاتى را نگارش نمود كه
واقعيّتهاى پشت پردهى مادّيّت را ظاهر مىنمود و راه را بر محقّقين مجارى رشد و
تعالى باز مىنمود و تفاوت بين ائمّهى صادق و پيشوايان كاذب را بازگو مىنمود.
در كتاب شيعهشناسى، ضرورتهاى گرويدگان به مكتب پويا و
گوياى تشيّع را ابلاغ كرده و اعتبارات حاصله از گزينهى برتر را در فرهنگ حقّه رقم
زده و شناخت جامعى از الگوهاى آسمانى را نمايان ساخته و هويّت شيعيان را در ماهيّت
ارادت به خلفاء خالق بىهمتا جستجو نموده است.
در كتاب اعجازشناسى، قدرتهاى خاصّ و منحصرهى جانشينان
زمامدار گيتى را تحليل نموده و تفاوت بين ادّعا و احقاق را در بروز خِرق عادت،
آموخته و نمونههاى مُكفى در زندگانى معماران انديشهى سالم را پشتوانه كرده است.
در كتاب پيروزمندان مظلوم جهان كه يكى از آثار كلامى و
استدلالى او در دفاعيّات حقّه در برابر تهاجمات اهريمنان است، به مقايسهى بين
اردوگاه حق و باطل پرداخته و روند تقابل هر دو را در بستر تاريخ، پىگرفته و شعائر
متضادّ اين دو تمدّن متخاصم را عرضه داشته و منازعات دو سنگر خير و شر را به وضوح
باز نموده تا مخاطبين راحتتر بتوانند از منابع هدايتى و ارشادى مبلّغان هدايت و
ضلالت درس عبرت گيرند.
در كتاب آسايشآوران مقدّسترين داوران كه يكى ديگر از
مؤلّفات آن نويسندهى خستگىناپذير است، مبحثى گسترده از قداست و قرابت با
حقتعالى مطرح شده و اينكه آسودگى آحاد بشر در بلندمدّت در كدامين انتخاب است و
تضمين حلاوت و شيرينى در چه منزلى وجود دارد كه ما در كتاب وحى آنرا از حضرت
بارىتعالى مسألت مىنماييم و مىگوييم: رَبّ اَنزِلنى مُنزلاً مباركاً و در
ادعيهى مأثوره و مأجوره قرار دارد كه خواستگاه بزرگان از عرفان عينى بوده و اراده
به تثبيت عيش و نوش داشتهاند و يافتگاه آن در سِير و سلوك علوى و فاطمى و فرزندان
كسائش متضمّن گشته و آنها هستند كه اجرام معاصى را از مجارى سمعى و بصرى بشرى
مىزدايند و پر و بالى در خور استعدادهاى اوّليّه به ميراثبران آدم و حوّا
مىبخشند و قضاوت عتيق را به محكمهى حال و قال مىآورند و داورى به عزّت و شوكت
خاكيان مىنمايند. نيكو مىدانيد كه هر عملى، عكسالعملى دارد كه در تداوم همين
تحرّكات جارى، عيان مىشود و ميزان در حُسن و قبحِ افعال، كردار و گفتار معتمدين
نسل و موجّهين حرث است كه لاجرم ذوات مقدّس آلاللّه خواهند بود و ما در اِشراف به
اقوال آنها مىتوانيم به راز خوشبختى پىببريم و آنرا در جاىجاى حياتمان كشف
نمائيم.
در كتاب منتخب الْاَحاديث كه يكى ديگر از محصولات فكرى
آن بزرگوار است، اجتماعى از پنديّات نغز و نصايح وزين ائمّةُالهداة المهديّين را
مىنگريم كه راههاى تصاحب بهشت را عرضه مىدارند و درهاى دوزخ را بر رندان طريقِ
مسألت مسدود مىسازند. ما اگر پذيرفتهايم كه بدون معلّم نمىتوان كلاس سعادت را
درنورديد و اگر بر اين باوريم كه بانى جهان، آفريدگار بىمثال است كه براى رستگارى
اشرف مخلوق، نُوّابى را از جنس خودشان مقرّر نموده تا چارهساز بيچارگىهاى
ميهمانان نورسيدهى خانهى فنا باشند، ناچاريم از آموزگاران كاردان در امور تربيتى
و پرورشى يارى جوئيم و از ايشان تقليد نمائيم.
در كتاب تنبيهالنّاس كه يكى ديگر از نوشتجات آن عارف
فانى فى حبّ اللّه مىباشد، مرزهاى بندگى در دو شاخهى مذموم و مندوب آن ارزيابى
گشته و با اشراقات نفسانى، قفلهاى زنگار گرفتهى اَسلاف، بازگشايى گرديده و حكمت
بالنده را به خيل دلدادگان كوثر موعود، عطا نموده و هر نوع خواب مصنوعى و القائى
را از ذهنيّت مؤمنين، دور نموده و بسان پدرى بيدار و نگران، به دلهاى لرزان و
ناپايدار، تكيهگاههاى استوار داده است.
در كتاب فيوضات ربّانى كه يكى ديگر از كتب آن وارث معالم
مصطفوى است، كلام در رشحات عرشى است كه مورد نياز هر موجودى در رهايى از خطرات
ارضى و برخوردهاى سماوى مىباشد، ناگفته پيداست كه نيازمنديهاى ما تنها در مثلّث
آب و هوا و غذا، خلاصه نشده و احتياجات فرامحيطى در بازيافتهاى وسيعِ نشَئات
مختلف ما، نشان از علايق ناگفته و ناپيداى ما دارد و در اين راستا، كانالهاى
مشخّصى، پلّكان صعودى را بر ما عرضه مىدارد كه با پيمايش آن، تفرّج و تفرّح كاملى
را دريافت خواهيم كرد.
در كتاب مجموعهى دانش، به علومى پرداخته است كه رأساً
يادآور حقايق ملموسى مىباشد كه در حركت انبيا در قاموس و قصص ايشان مفهوم مىگردد
كه اين مُصحف نيز از زحمات آن فقيه عامل است.
كتاب ديگرى كه ايشان تدوين داشته گنجينهى معارف نام
دارد، در آن دفتر نيز ذخائرى كه از اديان سَبق به دست آمده محاسبه گرديده و
خواننده را به نقاط حسّاس از اوراق بهادار گذشته مىبرد و بار عينى و تئورى را
براى سفر نهايى، همراه ما مىگرداند.
كتاب ديگر آن مجتهد فرزانه، مشعلداران جهان است كه به
بازنگرى زندگانى رهبران امم و ملل پرداخته و ستارگان تقوا را براى ما روشن
مىگرداند.
نظرى بر دوران زندگى آن حضرت:
در بيت روحانى پدرى عارف و مادرى پرهيزكار، ديده به جهان
گشود، خانهاى كه محلّ نشو و نمايَش شد، سادهترين منزل شهر بود و خالى از هرگونه
ظواهر مادّى، اين فرزند نبوى همواره ديدِ گذرا به دنيا داشت و حتّى در كودكى از
آميختن با اسباببازيهاى رايج امتناع مىنمود.
دههى اوّل عمر شريف را در آغوش پدرى باكرامت گذراند كه
از زاهدان به تمام معناى عصر خويش بود. آقا سيّد طاهر كاظمينى، الفباى معرفت ربوبى
را با تأمين لقمههاى مطمئن و صددرصد خالص و پاك، براى پسر ارشدش تأمين كرد و در
تربيت او، كلاس تعشّق ازلى را تشكيل داد.
دههى دوّم زندگانى آن سيّد مستند، دورهى دانشجويى در
حوزهى علميهى بروجرد بود كه از اكابر مدرّسين آن زمان بهره مىگرفت و با
دريافتهاى خصوصى از پدر عالىمقامش معجونى از تكامل فضائل را در آن كالبد لطيف
نمودار مىساخت.
در دههى سوّم زندگى، نجف اشرف را به شهادت گرفته بود و
از ارتباطات سماوى حيدرى متنعّم مىگشت و شاهد رموز مرجعيت آقا سيّد ابوالحسن
اصفهانى بود كه خود حاوى قضايايى شنيدنى و خواندنى از تشرّفات پىدرپى به محضر
حضرت صاحب الْامر بوده كه در برخى كتب به آنها اشاره گرديده است.
در دههى چهارم از تقويم به يادماندنى آن ذرّيهى زهرا،
قم و حال و روزش ثبت شده و از مجالست و مصاحبت با زعماى حوزهى علميهى قم كامياب
گرديد و شهودى بود بر عجائب وجودى حاجآقا حسين بروجردى و سيّد محمّد حجّت
كوهكمرى و آقا شيخ عبدالنّبى نجفى عراقى و سيّد صدرالدّين صدر (پدر امام موسى
صدر) كه آلبومى گسترده از درد دلهاى آنها را حمايل مىنمود كه بعضاً اسنادى از
تاريخ روحانيّت معاصر بود و فىنفْسه در جايگاه تذكرهنويسى، حاوى اعتبارات ويژه
است.
دههى پنجم و ششم از روزگارش، در تصدّى امامت و توليت
مسجد نور، شاخص در تبليغات دينى پايتخت بود و وجه تمايزى داشت با ساير مساجد شهر
در ادارهى بهينهى آن، كه گواهى تاريخ ماسَبق، مؤيّد آن است،
و با تأسيس مكتب فكرى و عملى نور و ارائهى دهها نشريهى
علمى و مذهبى و تحقيقى و ارسال به حوزهها و كتابخانههاى كشور، به اعتلاى تمدّن و
فرهنگ امامان آسمانى به سراسر بلاد شيعى پرداخت.
دههى هفتم و هشتم را در عزلتنشينى اجباري و خانهشيني
تحميلي گذراند. آن مظلوم بىنظير، طىّ ماههاى قبل از رحلت، خبر از توديع دائمى با
عزيزانش مىداد.
گزيدههايى از سخنرانى فرزند ايشان، آيت
الله سيد حسين كاظميني بروجردي:
در مراسم ختم و همچنين مجلس يادبود اوّلين سالگرد ارتحال
آن منادى تمدّن پيامبران:
من كان من الفُقَهاءِ، صائِناً لِنَفْسِه، حافِظاً
لِدينِه، مُخالِفاً لِهَواه، مُطيعاً لِاَمْرِ مَولاه فَلِلْعَوامِ اَنْ
يُقَلِّدوُه فَانَّهُم حُجَّتى عَلَيكُم:
1. مخالف هواى نفْس باشد، يعنى ضد منيّت باشد و از خود
بدعتگذاري نكند و در دين خدا دست نبرد. 2. حافظ دين باشد. اعتبار دين را زياد كند،
نه اينكه آبروى دين را ببرد. 3. بر خلاف نفسانيات عمل كند. 4. مطيع امر مرجع
آسمانى باشد. يعنى نگويد من، بگويد قال اللّه، نگويد من، بگويد قال رسول اللّه،
نگويد من، بگويد قال اميرالمؤمنين. فَلِلعوام اَن يُقَلِّدوه، آن كس كه مسائل دينى
را نمىداند و دين را نمىفهمد، به نزد چنين شخصى برود و استفاده كند، فَانَّهُم
حُجَّتى عَلَيكُم، اينها دلايل من هستند بر شما.
آقايى كه اين نشانهها را داشته باشد حجّت امام غايب، بر
شماست. مردم با حجّت، خداشناس مىشوند، مردم با حجّت، محبّ خدا مىشوند، مردم با
حجّت، وجدان را صيقل مىدهند، مردم با حجّت، انسانيّت را اعتلا مىدهند، مردم با
حجّت، عدالت را مىپرورانند، حجّت در زمان غيبت، آقايى است كه فقه خوانده باشد و
اين چهار نشانه را داشته باشد. من به پسر پيغمبر عرض مىكردم كه بگذاريد در
محافلمان در مورد گذشته و حال شما سخن بگوييم، مردم بعداً كه شما را از دست
مىدهند، غصّه مىخورند و اين ضايعه است، گفتند كه زنده باد غربت، درود بر
مظلوميّت، ما پيروان اصحاب كهفيم، ما خانهنشينيم، ما را با مردم چه كار، اين كه
ايشان وصيّت كردند كه در مسجد خودشان دفن شوند، به خاطر اين است كه مردم، تشييع
جنازه هم نكنند، باور مىكنيد ايشان با تشكيل مراسم سوّم هم مخالف بودند؟ مىگفتند
نه ما به درد اين مردم مىخوريم، نه مردم به درد ما مىخورند!
ايشان تقريباً هشتاد سال قبل، در بروجرد در يك خانوادهى
مذهبى و بيت مرجعيّت به دنيا آمدند، پدرشان آقا سيّد طاهر كاظمينى بروجردى از
مراجع بزرگى بود كه هم در علوم معقول و هم در علوم غريبه و هم در علوم منقول صاحب
رأى و اثر بود. اگر به جاى استفاده از عناوين براى اينها، بگويند پسر پيغمبر، خيلى
بهتر است، چون اينها سعى كردند كه آبروى جدّشان را نبرند و به رسول اللّه لطمه
نزنند، بزرگترين افتخارشان اين است كه اگر نمىتوانند كسى را وارد حوزهى اسلام
كنند، باعث خروج كسى نشوند. ايشان بيستوسه سال قبل در سن نودوپنج سالگى از دنيا
رفت، معالِم بسيارى داشت كه به صورت كتابهاى خطّى در رشتههاى مختلف گردآورى شده
بود كه متأسّفانه در همان روزهاى شلوغ نخست رحلتش، از منزل به سرقت رفتند كه اگر
الآن موجود بودند، دست و بال خيلى از دانشمندان در رشتههاى مختلف باز مىشد.
منزل ايشان در بروجرد هنوز باقى است و تخريب نشده،
مزارشان در گورستان بزرگ شهر است و مقبرهاى دارد، من چند سالى در حوزهى ايشان در
بروجرد درس خواندم، او دايرةالمعارف انسانيّت و الفباى شاخص عدالت بود، به همين
علّت، خاطراتش در سلولهاى مغزى من ثبت شده است.
پدر ايشان آقا سيّد ابوالقاسم از علماى بزرگ و مراجع
شناخته شده بود، قبر ايشان در پارك شهر (صامتيّه) بروجرد قرار دارد كه در حدود صد
سال قبل، آنجا قبرستان بوده است و هنوز هم آثارى دارد، ايشان هم صاحب انفاس قدسيّه
بودند كه مردم گرفتار مىآمدند و به اذناللّه با اشارهاى مشكلشان رفع مىشد، روى
سنگ قبر آقا سيّد ابوالقاسم نوشته شده است: هر گرفتار بيمارى كه سر قبر من بيايد،
به اذن اللّه نقاهتش را درمان مىكنم. ايشان، در چنين خاندانى متولّد شدند، همهى
پدران و اجدادشان تا امام زينالعابدين كه پدر بيستوهفتم بنده است، همگى از علماى
بزرگ و مراجع و مدافعين تشيّع بودند.
ستارهى خاندان ما، آقا سيّد محسن مقدّس اعرجى بغدادى
است كه در شهر كاظمين، كنار مقبرهى امام موسى بن جعفر(ع) مقبره دارد، در كتابهاى
رجال از قول بزرگانى چون سيّد حسن صدرالدّين عاملى و ميرزاى قمى، صاحب كتاب حوزوى
قوانين، تعاريف بسيارى از ايشان شده است.
پدرم براى تحصيلات به نجف اشرف رفتند، در زمان مرجعيّت
آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى كه هركس، هفتاد، هشتاد سال از عمرش گذشته باشد از ايشان
تقليد كرده و ايشان سهمى در پرورش اين پسر پيغمبر داشته است، سپس به قم آمدند و در
محضر مراجع بزرگ آن زمان، ادامهى تحصيل دادند.
پنجاه سال قبل به امر مرحوم آيت اللّه العظمي حاج آقا حسين
بروجردى، براى پيشوايى و زعامت مردم تهران به اين شهر آمدند، زمين اين مسجد را
مرحوم آيت اللّه سيّد ابوالقاسم كاشانى به ايشان داد كه با كمك رجال اقتصادى محل،
مسجد بنا گرديد، ايشان فقط پيشنماز نبودند، چهل سال قبل يك نهضت قلمى ايجاد كردند
كه آثارش امروزه در كتابخانههاى معروف كشور يافت مىشود.
ايشان در زمانى كه كار فرهنگى زيادى از طرف علما ديده
نمىشد، كتابهايى دربارهى تشيّع، توحيد و نبوّت، نوشتند و چاپ كردند و به صورت
رايگان پخش كردند، تقديراتى كه سى چهل سال قبل، از كتابهاى ايشان شده، نمايانگر
اين است كه قلم ايشان مورد تأييد بزرگان آن عصر بوده. ايشان كار فرهنگى مىكردند،
زمانى اينجا پايگاه ولايت اهل بيت بود، اگر مىخواهيد بدانيد ايشان چگونه از آل
اللّه دفاع كردند، كتابهاى مخالفين معروف اهل بيت را بخوانيد، نام ايشان را به
عنوان مقدّمةالجيش آورده و بعد به مقابله با ايشان پرداختهاند. يكى از تأليفات
معروف ايشان جواهرالولايه است كه به خاطر دفاع بسيار بالا از اهل بيت، بيشترين رقم
تهاجمات را در پى داشته است، حتّى اخيراً كتابى براى ايشان آورده بودند كه در
ادامهى حملات، بعد از چهل سال، باز هم به كتاب جواهرالولايه حمله كرده بود، كار
علمى ايشان اين گونه بود.
ايشان، همسنهاى زيادى دارند، هنوز هم خيلىها، از اقوام
يا علما يا مردم عادى به سنّ ايشان هستند و خوب زندگى مىكنند، خوب مىخورند، خوب
مىگردند، خوب عيش و نوش مىكنند، ولى ايشان در يك رياضت كامل به سر مىبرد،
غالباً غذايش نان و ماست بود، پارسال وقتى كه زمين افتاد و پايش شكست، چند ماه در
بخش عمومى و بخش مراقبتهاى ويژهى بيمارستان و همچنين در منزل بسترى بود، ما
اعتراض مىكرديم بابا آنقدر كه نان و ماست خوردهايد، اينچنين ضعيف شدهايد،
مىگفت: اگر فرزند علىّبنابيطالب هستم ماستش هم زيادى است. پنجاه سال پيش كه به
تهران آمد، خانهاى كه در قم داشت را فروخت و با پولش خانهى فعلى را خريد، همين
خانهاى كه مادرم در آن زندگى مىكند، ده سال بعد چند تن از رجال اقتصادى محل، به
علّت اينكه اين خانه با صدسال قدمت، امنيّت نداشت آنرا تجديد بنا كردند، الآن اين
خانه هم مال سى چهل سال قبل است.
من در اين حادثه خيلى جگرم سوخت، نه به خاطر پدر، كه هر
كسى پدر دارد و يك روزى هم پدرش مىميرد، چيز مهمّى نيست، به خاطر اينكه اگر
اسرار زندگى ايشان باز مىشد، نقاب از چهرهي خيلى از مدعيان برداشته ميشد و
خيليها هم به خدا مىرسيدند، او حجّت زمانه بود.
اين پسر پيغمبر كه در اينجا صداى مرا مىشنود پنجاه سال
مجتهد پايتخت بود، با اين حال در زندگى بسيار احتياط مىكرد، ده روز قبل وقتى
ايشان در منزل سكته كردند، نيمه شب بود، بچّهها دستپاچه شدند، ايشان را در يك
بيمارستان درجهى سه بسترى كردند، دوستان به من خيلى اعتراض كردند كه چرا يك چنين
شخصيّتى در بيمارستان درجهى سه بسترى شده، آنهم بابت ناراحتى قلبى! در تماس تلفنى
كه همان شب با مادرم داشتم، گفتم، فردا مىخواهيم حاج آقا را به بيمارستان بهترى
منتقل كنيم، مادر به من گفت، ما پول نداريم، گفتم خاك بر سر دنيا، گفتم تف به صورت
دنيا، پسر پيغمبر، روى خطرناكترين مسئلهى پزشكى، اندوختهاى در خانه ندارد! گفتم
زنده باد پدرم على كه گفت: اى دنيا از ما دور شو، ما بچّههاى تو نيستيم، بچّههاى
تو معاويه است و ابوسفيان. خيلى ناراحت شدم، ولى چون دكترها گفته بودند خطر برطرف
شده، گفتيم خب، در همان بيمارستان درجهى دو بسترى باشند، بالاخره به خير گذشته،
مىروند به بخش و مىآيند خانه و تمام مىشود.
بارها در اين سالها به ايشان مىگفتند اجازه دهيد
رسالهتان را چاپ كنيم و بين مردم پخش كنيم، ولى مىگفتند كه همهى رسالهها مثل
هم هستند، مىخواهيد ده ميليون تومان بدهيد رساله چاپ كنيد؟ اسراف است، بگوييد از
يك رساله استفاده كنند و مسائل اختلافىاش و يا سئوالات جديد را از من بپرسند.
پيغمبر فرمود: بهترين نام در دنيا و آخرت كه بر هر نامى
شرافت دارد اسم محمّد و على است. اين عزيز، محمّد على بود و با محمّد و على زيست و
به محمّد و على ملحق شد. بار تقوايش خيلى زياد بود، اگر پدر من نبود، به مردم
معرفىاش مىكردم، تا همه بدانند در عصر تجارت دين، صحنه از اوليا خالى نبوده.
آنقدر روح و جسمش تطهير شده بود كه غذايش مثل غذاى اميرالمؤمنين علىّبن ابيطالب
شده بود و عيشش مثل موسى بن جعفر. از اولياء ناشناخته و مجهولالقدر غيبت بود.
سال گذشته كه در حياط خلوت منزل پايش شكست، علّتش اين
بود كه يكى از علماى قم آمده بود و براى نيازمندان آن شهر، وجوه مىخواست، ايشان
رفته بود وجوهات بدهد و برگردد، موقع برگشت به داخل خانه، افتاد و پايش شكست، چون
سن او بالا بود، دكترها گفتند براى عمل استخوان بيهوش نمىكنيم، ولى وسط عمل ديدند
حال ايشان خيلى بد است، ناچاراً بيهوش كردند و در همانجا يكبار سكته كردند. به
ايشان مىگفتيم، يك خادم بگيريد تا درب خانه را براى مراجعين باز و بسته كند، صلاح
نيست با اين سن و سال، با اين موقعيّت و با اين مقام شما اين كار را انجام دهيد،
از نظر امنيّتى هم صلاح نيست، به مسلمين اهانت است، مىگفت: پدرم زينالعابدين،
نيمه شب، با دستان خودش زنبيل را از آرد و گوشت و روغن و خرما پُر مىكرد و
مىانداخت روى دوشش و مىرفت شش كوچه آنطرفتر در مىزد، مىگذاشت روى زمين و برمىگشت،
فقير در را باز مىكرد صورت امام سجّاد را نمىديد. مىگفت چرا حاجبى ايجاد كنم،
خودم با اين دستهايم مىدهم تا روز قيامت شهادت بدهند.
آنهايى كه مرا مىشناسند و با اصول فكرى من آشنا هستند
بدانند كه اين پسر پيغمبر، هم استاد من بود، هم مرشدم و هم طبيبم، هر وقت دلم
مىگرفت، از خانه يكسره مىآمدم منزل ايشان، نگاهش مىكردم، نيرو مىگرفتم، گاهى
وقتها، فقط نيم ساعت آنجا بودم و مىرفتم، اينهمه راه را با تاكسى مىآمدم، سلام
مىكردم، به من نيرو مىداد، نه به عنوان پدر، بلكه به عنوان كسى كه گفت عدالت و
عدل را انجام داد و من از او ياد گرفتم، فقط نگفت، هم گفت هم عمل كرد، به من گفت
پشتيبان اجدادت باش، خودش هم پشتيبانى كرد. در طى پنجاه سال كه در پايتخت براى اهل
بيت كار تبليغى مىكرد، بارها مورد توطئه قرار گرفته بود.
در اخلاق، معركه بود، به جز مواقعى كه بدنش درد مىكرد،
هرگز كسى او را اخمو نمىديد، هميشه لبخند بر لب داشت، مهماننواز بود، اصرار
مىكرد مهمان در منزلش بماند، رئوف بود، مهربان بود، مهربانى را او به من آموخت،
او به من نشان داد كه چشم از دنيا ببندم و خادم اجدادم باشم.
روابطش با ارواح مقدس اجدادش فوقالعاده بود، ولى هركه
را اسرار حق آموختند، مُهر كردند و دهانش دوختند، اهل ادّعا نبود، صبح كه
مىديدمش، نمىگفت كه ديشب آقا، اينجا بوده، با هم چايى خورديم، ابداً! مىرفت
اعتكاف مىكرد، چلّه مىگرفت، باران مىآمد، نمازها را كه مىخواند، توسّلات را كه
تمام مىكرد، مىگفت باران مىآيد، نترسيد، زمزمهى زلزله كه بلند مىشد، توسّل
مىكرد، چند روز بعد مىگفت، رفع شد. معرفى اينها، معرفى دين است، الآن اگر دين
ثباتش را از دست داده بايد اين چهرهها به ميدان بيايند، تا باعث قوّت قلب مسلمين
شود، در توسّل و دعا، يد طولايى داشت، در تواضع، معركه بود، در خلوت كه كلنجار
مىرفتم دستش را ببوسم، نمىگذاشت، حتّى در خلوت! مىگفتم من از اين دستبوسى
انرژى مىگيرم، مىگفت: اين دست، بوسيدن ندارد.
بىاعتنايى به مرگ ايشان، بىاعتنايى به دين است، يك
دودى است كه بلند مىشود، به چشم همه مىرود، ما روزى كه ايشان از دنيا رفتند، به
خبرگزاريها اعلام كرديم، گفتند اجازه نداريم انعكاس دهيم! مهم نيست، اهميّتى
ندارد، خود ايشان، منزوى بود، گوشهنشين بود، خود ايشان با اين تبليغات مخالف بود،
ولى به زودى، دودش به چشم همه مىرود، به زودى اهالى اين شهر و كشور، خلاء وجودى
ايشان را خواهند ديد.
پنجاه سال قبل، مرحوم آيت اللّه آملى، در مسجد مجد
تهران، تقديرات بسيارى از ايشان كرده و همچنين مرحوم آيت اللّه شيخ على اكبر
برهان، همرزم و همكلاس ايشان در عرفان، كه حدود چهل - پنجاه سال قبل، مسجد
لرزاده را بنا كرده است. اينها دوستان او بودند، مرحوم سلطان الواعظين شيرازى،
صاحب كتاب نفيس شبهاى پيشاور، از دوستان ايشان بودند، با هم بودند، شاگردانش هم
بسيار بودند.
چون مىدانم ايشان دوست نداشته و راضى نيست، دست به قلم
نمىبرم، و برايش زندگينامه نمىنويسم، ولى اگر بخواهيم بنويسيم، كتابها مىشود،
تهجّدش با مرحوم آيت اللّه حاج آقا حسين بروجردى، توسّلاتش در مدرسهى فيضيّه، از
لسان ديگران، چون خودش نمىگفت، از لسان همكلاسىها و هم حجرهاىهاى آن زمان، كه
الآن جزء اعاظم هستند يا گمنامند شنيديم. تقديراتى كه در اين پنجاه سال از او شده
بود، از اعاظم و بزرگان حوزههاى نجف و كاظمين و كربلا و مشهد و اصفهان و قم و
تهران، اينها را هر وقت مىخواستيم رو كنيم، مىگفت براى چى؟ كه چى؟ حالا مردم هم
شناختند، هياهو هم كردند، آمدند درِ خانهام، دهها ميليون مقلّد هم پيدا شد، آخرش
كه چى؟ رها كن، هميشه به من سفارش مىكرد كه پسرم، من نان ابىعبداللّه را به تو
دادهام، تو با خون فاطمه بزرگ شدى، هرجايى نيستى، آلوده نيستى، نكند لحظهاى دست
از حمايت اجدادت بردارى، گاهى اوقات در اين سالهاى اخير كم مىآوردم، آتش
مىگرفتم، با ناراحتى مىرفتم پيش او عقدههايم را خالى مىكردم، مىگفتم اين چه
وضعى است؟ اين چه زمانى است؟ مىگفت: دوست ندارى، آينهى موسى بن جعفر در زمان
غيبت باشى؟ مىگفت: دوست ندارى كه به عينه نشان بدهى، امام جعفرصادق چگونه از آئين
تشيّع دفاع كرد؟
تا وقتى سرپا بود، در تبليغات اهل بيت در مسجد نور، سعى
بليغ كرد، از جان مايه گذاشت، مسجد نور ميدان خراسان، در بيست سى سال قبل، مركز
مباحثات و منازعات علمى بود، كتابهايش را مطالعه كنيد، تماماً معرفت آلاللّه است،
به عنوان يك پدر عملاً درس مىداد، نه با زبان، مىخواست بگويد، بد نكنيد، بد
نمىكرد، نه اينكه كارش را توجيه كند، آن زمانى كه حال و حوصله داشت، اينجا يكى
از مراكز مهم تبليغاتى تهران بود، بهترين وعّاظ، ظهر و شب در ماههاى رمضان و
محرّم و صفر، برنامه داشتند، اينجا معركه بود. خيلى از وعّاظ از مسجد ايشان مشهور
شدند، از جمله سخنران و روضهخوان معروف، شهيد حاج شيخ احمد كافى، همچنين واعظ
شهير، مرحوم حاج شيخ عباس كبيرى.
ايثارگرى بود كه همهى وجودش امروز، در اين مضجعش، شهادت
مىدهد كه به دنيا بىاعتنايى كرده، سال گذشته، خيلى از ارادتمندانشان آمدند و
درخواست كردند شما را به بهترين بيمارستان ببريم، يا خارج ببريم، ايشان قبول نمىكرد،
مىگفت: مبالغ هنگفتى، خرج منِ پيرمرد بشود؟ يك مقدارى از اسرار را اين اواخر، رو
مىكرد، مثلاً، اوايل فاطميّهى امسال به مادر گفته بود، والدين من در فاطميّه
رفتند، بنده هم در اين فاطميّه مىروم، هنوز به بيمارستان نرفته بود، تنها انگشترش
را كه ساليان متمادى در دست داشت، به برادرم داد و گفت: ديگر به درد من نمىخورد.
من هر وقت از ليل و نهار خسته مىشدم و مىرفتم پيش او، سنگ صبور بود، ناله
مىكردم، جزع مىكردم، مىگفت: كار تمام است، ظهور نزديك است ولى من بايد بروم، من
ظهور را نمىبينم، امّا صبر داشته باش كه ظهور خيلى نزديك است.
رابطهاش با اجدادش محكم بود، من كمتر سيّدى را ديدهام
يا در خاطراتى خواندهام كه اين چنين پيوند محكمى با والدينش على و زهرا داشته
باشد، آن زمان كه توان داشت و ما اينجا منبر داشتيم، به مسجد مىآمد، دو ساعت در
اين محراب مىنشست، مىگفتم من خجالت مىكشم، شما مريض هستيد، پايتان درد مىكند،
قلبتان ناراحت است، شما برويد، با كمال خضوع و تواضع مىگفت: من مىنشينم كه
استفاده كنم، كدام پدر از بچّهاش اينچنين تمجيد مىكند؟ اين يعنى لِهكردن تكبّر،
اين يعنى شكستن منيّت.
فانى فى اللّه بود، غير از خدا هيچ نمىديد، اگر
مىگفتند يك لشكر، دم در خانه آمده است، تو را بكشد، باكش نبود، شعارش حسبى اللّه
بود، كلامش، وَمَن يَتَوكَّل عَلَى اللّه بود، تمام آجرهاى اين مسجد، شب اوّل
قبرش، رفتند و گواهى دادند كه اين پسر پيغمبر، سنگ تمام گذاشت، نه اهل گردش بود، نه
اهل مسافرت بود، نه اهل خوشگذرانى، گاهى وقتها ايشان را با همسنهايش، با
همكلاسىهايش و با همدورهاىهايش، مقايسه مىكردم، خُرد مىشدم، اعصابم به هم
مىريخت!
الآن هم وضع روحى و جسمىام خيلى خراب است، در اين چند
روز چند بار به حال سكته رفتم، نه به خاطر از دست دادن پدر، عرض كردم، عمر است
ديگر، هركسى مىآيد كه برود، يك اقيانوس معرفت اللّه گمنام، توى اين گوشهى خيابان
خراسان ماند و هيچكس نشناختش، حتّى من، من اگر او را مىشناختم، تمام عمر، حلقهى
غلامىاش را به گوشم مىانداختم، نه اينكه روزى يك ساعت بيايم، بگويم سلام، يك
چايى بخورم و بپرسم كارى نداريد، خداحافظ، من هم نشناختمش، اطرافيان هم به چشم
فاميل به او نگاه مىكردند. در يك سال اخير اتاق شخصىاش را ترك كرده بود و روى
تخت بود، پيش از آن در اتاق خاصّى به طور مخفى مناجات مىكرد، يك روز لاى در باز
بود و شنيدم كه مىگفت: اى زمانه بگذار اين لحظات هم تمام شود، ما برويم، يك روزى
اهل زمان سر و صورت خراش مىدهند و فرياد مىكنند و نشان ما را مىگيرند كه ديگر
نيستيم.
ديروز كه وصيّتنامهاش را براى اجرا باز مىكرديم،
ديديم هيچ ندارد، فارغالبال، نه نگران باغش بود نه ناراحت ماشينش، نه نگران
درگيرى ورثه، راحت، وقتى بيستوپنج سال قبل مىخواست براى من زن بگيرد، پدر زن من
يكى از مقلّدينش بود، به او گفت: فلانى به شخصيّت اجتماعى من نگاه نكن، من چيزى
براى سيّد حسين نگذاشتم، مىخواهى به او زن بدهى، هيچى ندارد، و افتخار مىكرد، مىگفت:
همهى لذّت من اين است كه اگر خدا در روز يك قرص نان به من داد، نصفش را به شش سر
عايله دادم و نصف ديگرش را دادم به فقرا.
بارها اهل خانه سر نقّاشى خانه با او درگير بودند كه
بابا خانه دود زده، مىگفت: خيلى زود، طومار زندگى پيچيده مىشود، نمىارزد، يك
عمر نماز شب مىخواند، ولى كسى صدايش را نمىشنيد و متوجّه نمىشد، حتّى من كه
بعضى شبها در خانهى ايشان بيتوته مىكردم. موقعى كه سالم بود روزه مىگرفت، بدون
اينكه به كسى بگويد، وجوهات مىآوردند، مىلرزيد، يكى از علماى بزرگ كه از دوستان
و همكلاسىهايش است، خوب است براى او هم يك دعايى بكنيم، مرحوم آيت اللّه سيّد
احمد شهرستانى است، به ايشان گفته بود كه فلانى، وجوهاتى كه براى يك آخوند يا يك
ملّا يا يك آقا مىآيد، آن را مخفى مىكند، روز به روز به فقرا مىدهد، نبايد
همهاش را رد كنى، فردا مىخواهى چه كنى؟ ايشان پاسخ دادند كه حرف شما درست است،
روحانى شناخته شدهاى كه هر روز درب خانهاش را فقرا مىزنند و كمك مىخواهند،
بايد هميشه توى جيبش پول باشد، اگر بگويد ندارم، بد است، ولى آقاى سيّد احمد
شهرستانى! با اجل چهكنم، مگر من مهمان نيستم؟ اگر مرگ آمد مرا بُرد، اين پولهايى كه
در خانه مانده، تكليفش چه مىشود، ضمانت اجرائيش، با چه كسى است؟
بارها مىشد، برايش وجوهات سنگين مىآمد، خدا را شاهد
مىگيرم، مىديدم كنار سطل آشغال در حياط خلوت، يك پلاستيك مشكى گذاشته، مىگفتند:
وقتى رفتى اين پلاستيك مشكى را بردار و ببر، تقسيم كن، من به خود مىگفتم، حتماً
دو كيلو پرتقال است يا چهار كيلو سيبزمينى است، برمىداشتم، مىديدم همهاش هزارى
است، پدرش هم مثل خودش بود، من پدربزرگم را در يك مقطعى كه طلبهى ابتدائى بودم و
رفتم بروجرد به ياد دارم وقتى وجوهاتى برايش مىآمد، سهم گرفتاران و نيازمندان را
پرداخت ميكرد و سپس اگر مقدار باقيمانده سنگين بود سريع مىرفت حوزهى نجف و تقسيم
مىكرد و برمىگشت، اگر نيمه سنگين بود مىرفت حوزهى قم و اگر هم سبكتر بود
حوزهى بروجرد و استان لرستان، بارها مادربزرگم اعتراض مىكرد، مىگفت بابا آخر ما
هم آدم هستيم ما هم حقّى داريم. به اين پسر پيغمبر هم بارها خانواده مىگفتند وقتى
وجهى مىآيد مقدارى را بگذار سهم خانواده، الباقىاش را تقسيم كن، شعار فاطمه را
مىداد، الجّار ثمّ الدّار، در عوض مىگفتيم، توكه باب اجابت دارى، براى خودت دعا
كن، عين دعاى مادر را مىخواند: اللّهُمّ اجعَل وَفاتى سريعا.
ستارهى سِير عرفان عينى بود و تماماً دِين خود را ادا
كرد، من در قيامت شهادت مىدهم با همهى وجودم. حجّت را بر خانواده و دوستانش تمام
كرد، لذا همانطور كه او دفاع كرد بايد دفاع نمود. نيم قرن براى احياى مكتب
آلاللّه قلم زد، هم مىنوشت و هم منتشر مىكرد و هم به خرج خود به اقصى نقاط
ايران و ديگر كشورها مىفرستاد. خيلى از طلبههاى علوم دينى از تعاليم و كتب اين
عزيز بهره گرفتند و به جايى رسيدند.
با آنكه مربّى و معلّم من بود، در خلوت و جلوت، مغرورانه
به ترويج و تأييد اين پسر بىمقدار مىپرداخت و بىهراس، تبليغ اين ناچيز مىكرد
تا سرحدّ برافروختگى و فشار درونى، از اين جمله كه در تدريس مىگفتم كه سگ امام
عصر هستم، به شدّت ناراحت مىشد و به خيلىها فرموده بود هربار كه اين حرف را از
او مىشنوم، كفّاره مىدهم، زيرا كه او فرزند شجرهى طيّبه است.
امروز كه جوانمردى و ايثار او را در سِير امامان آسمانى
به خاطر مىآورم، بسى خجل و شرمنده مىشوم كه او با آن همه عظمت علمى و عزّت
نفسانى و قدرت عبادى، به دستگيرى و حمايت از اين منادى و مبشّر فرهنگ آلاللّه
مىپرداخت و به عشيره و خاندان خود در نحوهى برخورد و ذهنيّت، نسبت به بنده هشدار
مىداد كه از بازكردن آن ايّام، معذورم و به آلبوم خاطرات وجودى ديگران، اكتفا
مىنمايم.
در ليالى قدر كه در مسجد نور، برنامهى احيا و توسّل را
اداره مىكردم، هماهنگ با ما، در تحكيم حبلالقدر مىكوشيد و راه را براى ارتقاى
ارواح متوسّل باز مىنمود و خدا را گواه مىگيرم كه وقتى در تارهاى عنكبوتى نفوس
مطروده، گير مىكردم و صدايم، محبوس در حدوث لعينه مىشد، به ناگاه نيرويى از
بيتالنّورِ آن مرجع مظلوم، به ياريم مىآمد و تنفّس تازه را بر حنجرهام
مىرساند.
اين بازماندهى دردمند و شكستهبال و فروافتاده در
رنجخانهى زمان، هرچه دارد از مكارم و محاسن و محامد، همه را از او دارد و اگر
توانسته است رهگشاى طيفى شَود، مرهون حُسن تربيت و كمال معيشت و جمال پرورش اوست،
پس با تمام توان به او درود مىفرستم.
تذكرهاى ازدلهاى تفتيده:
- صبيّهى محترمهى مرجع مظلوم، بانوى علويّه،
خانم سادات بروجردى نقل مىكنند: از آنجايى كه خداوند توفيق زيارت يوميهى مزار
ايشان را نصيب من نموده و هر روز ساعتى را كنار مقبرهى آن ذخيرهى الهى نيايش ميكنم
و براي مشكلداران و دردمندانى كه حضورى و يا تلفنى از تهران و شهرستان و حتّى
خارج از كشور به من التماس دعا مىگويند، همه را در آن مكان مخصوص اجابت، به
خداوند عرضه مىدارم و از اينكه نتايج ثمربخش دريافت انرژيهاى آسمانى از آن
ذخيرهى اهلالبيت را بالعينه درك مىنمايم، احساس دلگرمى مضاعفى در خود مىيابم.
شبى در خواب ديدم كه طبق روال هميشه مشغول عرض حاجات و درد دل افراد گرفتار به
محضر آن مستجابالدّعوهى زمان هستم، نگاه خاصىّ به من كردند و فرمودند: كسانى كه
حاجت دارند و براى عرض حال به بارگاه حضرت حق به من پناه مىآورند، من بر بالاى
كوهى مىروم و دستها را رو به آسمان بلند مىكنم و براى آنها از خداوند طلب آمرزش
و رفع مشكلاتشان را مىنمايم، اگر حاجاتشان به صلاحشان باشد، خداوند خواستههايشان
را برآورده مىكند.
- آقاى عبّاس
شبگاهى شبسترى، نويسندهى معاصر كه دهها كتاب در موضوعات مذهبى و تاريخى تأليف
نمودهاند و صاحب اثر ارزشمند "على شاهكار خلقت" هستند، در كتاب
گلواژههايى از شرح حال آن عالم ربّانى، آوردهاند: در روز تولّد امام حسين (ع)
در سال 1380 به همراه يكى از دوستانم براى عرض تبريك به محضر حضرت آيتاللّه
العظمى سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى مشرّف شديم و سپس در جمع ارادتمندان بارگاهش
كه مقابل منزل ايشان حاضر شده بودند، تكبيرگويان عازم مسجد نور شديم، در بين راه،
سه چهار نفر از روبرو به طرف آقا آمدند، در حالى كه بستهاى در دست داشتند، وقتى
به محضر حضرت آقا رسيدند، بيان كردند كه مقدارى پول آوردهايم كه به مصرف برسانيد،
ايشان بلادرنگ فرمودند: شما از فلان شهر آمدهايد، در آنجا تعداد زيادى مستحق وجود
دارد كه بايد اين پولها را بين ايشان تقسيم كنيد! پرسيدند: پس تكليف ما چه مىشود؟
فرمودند: اگر احتياج باشد قبض و رسيدى به شما تحويل مىدهيم. وقتى وارد مسجد شديم
پيش از برگزارى نماز جماعت، عرض كردم آقا، چرا از ايشان وجوهات را قبول نكرديد؟
فرمودند: نيازمندانى در ولايت آنها وجود دارد كه از اينجا مستحقترند.
- در ارديبهشت سال 1381 به محضرشان شرفياب شدم، وضع
ظاهرى ايشان گوياى كسالت شديد جسمى بود، عرض كردم آقا، براى انجام كارى بايد به
خارج بروم، لذا آمدهام براى خداحافظى، چشمان زيبايش پر از اشك شد و فرمود: عبّاس،
بايد بار سفر را بست و آمادهى حركت بود، عرض كردم من فدايت شوم اينگونه فرمايش
نكنيد، فرمود: عجب، پس تو از خداوند اجازهى هزاران سال زندگى را گرفتهاى! عرض
كردم آرزو مىكنم قبل از شما بروم، لبخندى زدند و فرمودند: عاقبت به خيري مهم
است، انشاء الله شفاعت مادرم فاطمه شامل حالت باشد.
- ايشان نقل مىكند كه دائم به من مىفرمودند: عبّاس،
خداوند آنهايى كه در دلشان حسد و كينه و بخل نباشد و محبّت سفراي عرشي را داشته
باشند، حتماً به بهشت مىبرد و گناهان صغيرهى آنها را به كرمش عفو خواهد نمود.
- آقاى اسداللّه نظمى، شاعر و نويسندهى معاصر و مؤلّف
كتاب "على ابرمرد خلقت" كه از مريدان با اخلاص حضرت آيت اللّه
كاظمينى بروجردى بود و هرهفته به زيارت ايشان مىشتافت و كسب فيض مىنمود، در
مجموعهى خاطرات خود آورده: روزى از آقا خواستم نظر خود را پيرامون شخصيّت
مولىالموحّدين، اميرالمؤمنين بفرمايند، قطرات اشكى در چشمان حضرت جمع شد و فرمود:
شخصيّتى كه مورد مدح خداست و حضرت رسول به وجود آن عشق مىورزد، منِ سيّد چگونه
وصف آن على را بگويم كه آيات سورهى هلاتى و آياتى در سورهى مائده گوياى عظمت
شخصيّت ايشان است.
- آقاى نظمى مىنويسد: در جلسهاى از آقا پرسيدم: آيا
شما حضرت ولىّعصر ارواحنا له الفدا را ملاقات مىفرماييد؟ آقا عمّامهى خود را
برداشتند و به زمين گذاشتند و با چشمانى پر از اشك فرمودند: هر مريدى، عاشق مرادش
مىباشد، آقا بر همه جا و همه مكان اِشراف دارند.
- آقاى نظمى همچنين مىنويسد: در جلسهاى درخواست كردم،
حديثى به من بفرماييد كه دنيا و آخرتم را كفايت كند، فرمودند: اگر چنين نيّت پاكى
داشته باشى، عاقبت به خير خواهى شد و سعى كن هميشه قبل از رفع مشكلات خود در حلّ
گرفتارى و همّ و غمّ ديگران بكوشى.
- در كتاب گلواژههايى از شرح حال آن عالم ربّانى آمده:
خانم ساناز شريفى كه از ارادتمندان اين خاندان هستند، تعريف مىكنند: بعد از عرض
همدردى و تسليت به فرزندان آقابزرگ، در رؤيا ديدم كه بيابان بزرگى است و مردم از
هر طرف صف بستهاند و منتظر اقامهى فريضهى نماز هستند و در اين موقع بلندگو
اعلام كرد كه نماز به امامت حضرت آيت اللّه سيّد محمّد على كاظمينى بروجردى
اقامه خواهد شد، ما در صفها ايستاده و منتظر شروع نماز بوديم كه يك دفعه از طرف
محراب نورى طلوع كرد و موجودى مانند كبوتر سفيدبال، پَرزنان به سوى آسمان اوج گرفت
و همه حيران، اين صحنه را نظاره مىكردند، ولى در جاى حضرت آيتاللّه، شخصى در
محراب تشريف داشتند، دقت بيشترى كردم و ديدم ايشان، فرزند روحانى آقا (آيتاللّه
آقا سيّد حسين بروجردى) هستند كه به امامت ايشان نماز را برپا كرديم.
- آقاي حاج احمد لباف اين سعادت را داشتهاند كه در
تغسيل و آمادهسازى مكان تدفين پيكر مطهّر ايشان حضور داشته باشند، لحظات آخرى كه
ايشان بدن پاك آن ذرارى زهراى مرضيّه را داخل قبر قرار مىدادند، مكرّراً فرياد
مىزدند يا زهراء، بعداً از ايشان علّت آن فريادهاى رسا را پرسيدند، نقل كرد: در
آن لحظات، يكدفعه احساس كردم كه زير پايم خالى شده و در هوا معلّق شدهام، از
داخل قبر، دستانى بيرون آمد و صدايى طنينانداز شد كه پسرمان را به خودمان تحويل
بده، رعشهاى تمام وجودم را گرفت و ناخواسته فرياد "يازهرا" را سر دادم.
دريچهاى به شهرخاطرات:
-
از ايشان نقل شده: قبل از عزيمت از نجف به ايران، به حرم مولاى متّقيان، امير
مؤمنان (ع) رفتم و توسّلى گرفتم و حالت خوبى به من دست داد، ناگهان ديدم از داخل
ضريح سيّدى با ابهّت بيرون آمد و فرمود: چه مىخواهى؟ حقير جميع خواستههايم را
فراموش نمودم، ليكن با تصرّف ولايةاللّهى امام، به قلبم افتاد كه عرض كنم: آقا از
اين تاريكىها مىخواهم بگذرم، چراغ مىخواهم، بعد از طرح خواستهام، حضرت دست
مباركش را به داخل ضريح مطهّر بردند و چراغى روشن به حقير دادند و فرمودند: اين چراغ
را بگير، از تاريكىها نجات مىيابى، ديگران را نيز از تاريكىهاى زمين و زمان
برَهان.
ايشان همواره به اين تشرّف مباهات مىنمود و افتخار
مىكرد كه از يداللّه الواسعه، نورالْانوار گرفتهام، و با اين نورانيّت ولائى،
محراب و منبر مسجد نور را تابش داد و طىّ نيم قرن، طلوعى ديگر به مسلمين بخشيد و
سلسله مجلّدات منشورات مقدّس نور را منتشر كرد و اينك از مزار مطهّرش تشعشعات
جبروتى به قلوب زائرينش مىرسد و چشمهاى پاك، چراغ برگرفته از نجف اشرف را
مىبينند و اشراق مىگيرند. آقاي دكتر حسين پايندان اين موضوع را در غالب شعري به
تصوير ذهني كشاندهاند.
- در زمان اوّلين توزيع كتاب جواهرالولايه، تعدادى از
صاحبان مكاتب انحرافى كه ولايت علوى را برخلاف منافع خويش مىديدند، گفتند: اين
كتاب را يكجا به چند برابر قيمتِ تمام شده از شما مىخريم شما هم از انتشار مجدّد
آن پرهيز كنيد و حتّى بيش از آن هم به شما پول مىدهيم، ايشان نهتنها قبول نكرد
بلكه جواب داد: اين كتاب را براى رضاى خدا و تبليغ اجدادم به طور رايگان در اختيار
عموم مردم قرار مىدهم، در جواب تهديدات پياپى كه شما را آزار مىدهيم و مىكشيم،
فرمود: هيهات منّا الذّلّة، يك روز آمدهايم و يك روز هم مىرويم، آنها دست از
آزار و اذيت برنداشتند تا آنكه در يك مجلس عزادارى امام حسين كه ايشان به آنجا
دعوت شده بود از طريق يكى از عمّال نفوذى خود، به نام "ح.انصاريان" (كه
اكنون جزء روحانيون مطرح در حوزهي دين فروشي است) در غذاى ايشان سم ريختند كه
باعث بروز بيمارى شديدى در معده و سپس كبد ايشان شد.
وخامت حالشان باعث شد كه پزشكان معالج جلسهاى مشترك
برگزار كنند كه پس از آن اعلام شد به علّت نفوذ كامل اين سمّ خطرناك به اعضاء بدن،
راه جبران عوارض آن وجود نداشته و هر نوع امكان علاجى مردود است، پس از گذشت مدّتى
با وجود تحمّل درد و نقاهت شديد در همان حال طبق روال گذشته، در مسجد حاضر مىشدند
و به ارائهى خدمات به مراجعين اشتغال داشتند، اوضاع برايشان غير قابل تحمّل شده
بود، در يك نيمه شب جمعهاى كه مشغول مناجات و عبادت بودند، در حالى كه از تمام
بدن ضعيفشان عرق مىريخت و در تب شديد فرو رفته بودند و تنفّس به سختى انجام
مىشد، با تمام وجود به اضطرار رسيدند و عريضه دادند كه خدايا، ديگر اين وضعيّت را
نمىتوانم تحمّل كنم، يا شفايم ده و يا مرا از دنيا ببر، در همان حال و هواى رو به
موت، در آن تاريكى نيمه شب، حال خاصي پيدا شد و تمام شواهد و اثرات آن سم از
بدنشان محو گرديد و پزشكان معالج را شگفتزده كرد!
-
چنان نفوذى خدا در چشمهايش گذاشته بود كه خيلىها در دهههاى گذشته براى قتلش
مىآمدند، ولى هيبت صورتش را كه مىديدند، عقب عقب برمىگشتند. فرمود: در سالهاى
1361-62، يكروز كه براى اداى نماز صبح مىرفتم به مسجد نور، در آن تاريكى ديدم
يكى دواندوان به جانب من مىآيد، يك چيزى هم در دست دارد، چنان باسرعت و شتاب
مىآمد كه با يك ضربه كارم را تمام مىكرد، منهم ايستادم و دستم را از زير عبا
بيرون آوردم و عصايم را به سمتش گرفتم و به صورتش نگاه مىكردم، تا رسيد به من،
مكثى كرد و دوباره با همان سرعت برگشت.
- هرگاه با افراد مغرض و بدبين مواجه مىشد با همهى
توان، قلم را بر كاغذ مىچرخاند و فرياد را رسا مىنمود. در غائلههايى كه در طول
دهههاى گذشته در ابعاد سياسى، اعتقادى، اجتماعى و صنفى به وقوع مىپيوست، همواره
پيشقراول نهضتهاى جهادى و عقيدتى بود.
تأليفات
و آثار قلمى:
از كلمات جاودانهى نبوى است كه فرمود:
مِدادُالْعُلَماءِ اَفْضَلُ مِنْ دِماءِ الشُّهَداء: مُركّب سياه ايثارگر ميادين
فرهنگى، از سرخى خون شهدا در مصاف با منكرين الهى بالاتر است.
ايشان حدود 30 جلد رساله و كتاب به رشتهى تحرير
آوردهاند كه تحت عنوان "سلسله منشورات مقدّس نور" در زمان شاه و بعضا
اوائل انقلاب چاپ شدهاند. ناشرين آثار ايشان غالبا براي معرفي مؤلف اثر از اين عبارت استفاده ميكردند: "علامه آية الله حاج سيد محمد علي كاظميني بروجردي":
|
1- نهاية الكلام فى حقّ رسولالْاسلام
2- نهاية المقام لِابناء الْامام
3- اعجازشناسى
4- جامع الْاحاديث المنتخب
5 - ناصح الطّالبين
6- مراحل الْآخرة
7- لسان المسلمين
8 - منتخب اللّئالى
9- خلاصة المطالب
10- تنبيه النّاس
11- جواهر الولاية
12- صوت الْولاية
13- معاجز الولاية
14- بازگشت روح
15- مجموعهى دانش
16- گنجينهى معارف
17- فيوضات ربّانى
18- شيعه و ديگران
19- بحثى در اعتقادات
20- تفسير سورهى حمد
21- تفسير سورهى واقعه
22- آسايشآوران مقدّسترين داوران
23- پيروزمندان مظلوم جهان
24- اسلام و تشيع
25- مشعلداران جهان
26- عدلگستر جهان
27- رساله قاعده لاضرر
28- رسالهى رجال
29- شيعهشناسى
30- رساله عمليه |
 |
 |
منشورات مقدّس نور، از ديدگاه بزرگان:
از مجموعهى اسناد و نامههاى مربوط به تقدير و تشكّر و
قدردانى از آثار قلمى و همّت ايشان در ارسال آن تأليفات به مراكز مختلف، صدها نامه
و سند از آيات عظام، مراجع تقليد، علما، رؤساى حوزهها، دانشگاهها، كتابخانهها،
وعّاظ، مبلّغين مذهبى و ... از مشهد، قم، تهران، تبريز، نيشابور، اصفهان و ديگر
شهرهاى داخل و خارج موجود است كه بخش عمدهاى از آنها در كتب منتشر شده از منشورات
مقدّس نور در زمان شاه، چاپ شده است كه به علّت اختصار اين مجموعه، امكان درج آن
اسناد و حتّى بيان همهى اسامى وجود ندارد.
ولى آنچه كه اهمّيّت مجاهدات قلمى و علمى ايشان را به
اهتزاز در مىآورد، آن است كه بسياري از اعاظم فقه و دين، با ابلاغات كتبى و عملى
و شفاهى، شخصيّت ايشان را تأييد و آثارشان را گرامى داشتهاند و به عموم مؤمنين
مطالعهى آن تأليفات را توصيه و سفارش نمودهاند. از جمله:
آيت اللّه العظمى سيّد محسن حكيم از نجف،
آيت اللّه العظمى سيّد ابوالقاسم خوئى از نجف،
آيت اللّه شيخ عبدالحسين فقيهى گيلانى، نمايندهى منصوب
آيت اللّه العظمى طباطبائى بروجردى در عربستان،
آيت اللّه العظمى سيّد هادى ميلانى و آيت اللّه مصباح،
از مشهد (آستان قدس رضوى)،
آيت اللّه العظمى سيّد كاظم شريعتمدارى، مرجع بزرگ شيعه
كه بخاطر مخالفت علني و عملي با آقاي خميني، اعتبار فقه اصيل و دين غير استبدادي
را جاودانه كرد،
آيت اللّه العظمى سيّد محمّد تقى خوانسارى، كه در زمان
جنگ جهانى دوّم، نماز باران خواند و نزول آن باران پربركت، باعث شد بسيارى از
افسران متّفقين تحت تأثير قرار گرفته و مسلمان شوند،
آيت اللّه العظمى شيخ عبدالنّبى نجفى عراقى و آيت اللّه
العظمى سيّد شهابالدّين مرعشى نجفى و آيت اللّه شيخ محمّد تقى آملى، از قم،
آيت اللّه سيّد
عبدالحسين دستغيب از شيراز،
آيت اللّه العظمى سيّد احمد خوانسارى و آيت اللّه سيّد
احمد شهرستانى و آيت اللّه ميرزا زين العابدين سرخهاى و آيت اللّه سيّد محمّد
بهبهانى و عارف كامل آيت اللّه شيخ على اكبر برهان، از تهران،
خطيب برجستهى عالم اسلام، سلطان الواعظين شيرازى، صاحب
كتاب شبهاى پيشاور.
- در ابلاغيهاى كه از سوى آقا شيخ عبدالنّبى نجفى عراقى
و همچنين آقا شيخ محمّد تقى آملى صادر شده بود، چنين آمده است:
جناب مستطاب، عالم فاضل عماد الْاعلام، ذخرالعلماء و
نخبة الفقهاء، مروّج الشّريعه، صفوة السّادات، آقاى شريعتمدار، آقا سيّد محمّد على
بروجردى كاظمينى ادام اللّه توفيقاته الوليّه كه صاحب تصنيفات عديده مىباشند از
مطبوع و غير مطبوع، زحمات و رنجى عظيم و خدماتى بزرگ متحمّل شدهاند، ... پس اميد
است كه مؤمنين، قدردانى نمايند و از خداوند عزّ اسمه، خواهانيم كه بر توفيقات
ايشان افزوده و اجر دارين عطا فرمايد.
-
روزى آيت اللّه العظمى آقا سيّد احمد خوانسارى، شخصى را به منزل آيت اللّه كاظمينى
بروجردى فرستاد و پيغام داد كه وقتى تعيين شود كه يا من به منزل شما بيايم يا شما
به منزل بنده تشريف آوريد. ايشان به منظور حفظ مقام و موقعيّت آقا سيّد احمد
خوانسارى، فردا صبح زود جهت ديدار با آن بزرگوار به محل سكونت وى رفت. مرحوم
خوانسارى پس از اظهار لطف فراوان گفته بود: من به جهت تقدير و تشكّر و ارجگزارى
تأليفات و تصنيفات شما، قصد داشتم شخصاً مراجعه كنم و بگويم كه آثار قلمى
شما بينظير ميباشد و خدمت بزرگى است به عالم تشيّع و هر كارى كه از من ساخته است، بگوييد تا جهت
سهولت و تقويت تلاشهاي شما انجام دهم، ايشان پاسخ داده بودند: بهترين كمك و مساعدت شما
همين قدردانى و تشويق و تأييد حقير است و جز اين نيازى ندارم مگر دعا.
- شهيد آيت اللّه سيّد عبدالحسين دستغيب كه دهها اثر
ارزشمند تأليف نمودهاند، 30 سال قبل، طىّ نامهاى چنين تقدير كردهاند: قلم شما
بسيار جامع و روان و قابل فهم مىباشد و كتابهاى شما از كتابهاى اينجانب خيلى بهتر
است.
- براى درك شخصيّت علمى و عملى آيت الله العظمي كاظميني بروجردي،
كافيست كه به كتاب "تشيّع علوى و تشيّع صفوى" تأليف دكتر شريعتى بنگريد
كه در تحليل هويّت علماى شيعه، علّامهى مجلسى را از قدما و ايشان را از متأخّرين
به شهادت گرفته و مورد نقد و بررسى تحقيقى و تاريخى خود قرار مىدهد، گرچه ديدگاه
او به عنوان يك جامعه شناس بسى تلخ و ثقيل است، امّا حقيقتى را ظاهر مىنمايد كه
هم وزن علّامهى مجلسى در اين عصر، ايشان مىباشد.
-
آيات عظام، مرحوم علامه مرعشي نجفي و سيد محمد رضا گلپايگاني و سيد احمد خوانساري، از جمله مراجعي بودند كه در توزيع آثار ايشان به نقاط مختلف كشور اهتمام ورزيدند.
در تلاشيم تا متن آثار قلمي اين مجتهد جامع الشرايط را گردآوري
و در همين سايت منتشر كنيم.
سرودههائي در رثاي ايشان:
سرودهاى از دكتر حسين پايندان:
|
السّلام اى يادگار عارفان
|
السّلام اى ياور صاحب زمان
|
|
السّلام اى نايب عام امام
|
السّلام اى مهربان با خاص و عام
|
|
يادگار مادرم زهرا تويى
|
ما همه چون قطره و دريا تويى
|
|
در نجف با زارى و حال خراب
|
رفته بودى پايبوس بوتراب
|
|
آنچنان از دوريش كردى خروش
|
تا زِ فرط درد و غم رفتى زِ هوش
|
|
ناگهان آن جلوهى نور خدا
|
حيدر كرّار علىّ مرتضى
|
|
جلوهگر شد با دوصد نور جلى
|
گفت فرزندم چه خواهى از على؟
|
|
عرض كردى اى ولىّ كائنات
|
علّت غائى جمله ممكنات
|
|
گشته تاريكى به چشمم جلوهگر
|
يك چراغى مرحمت كن اىپدر
|
|
تو پريشان از غم و درد فراق
|
داد بر تو مرتضى روشن چراغ
|
|
گفت برگير اين تو را كافى بود
|
تو و اتباع تو را ناجى بود
|
|
بعد از آن گشتى مدافع از على
|
عرضه كردى دين خود را بر ولى
|
|
چوننمودىعرضهبرصاحبزمان
|
گشت تأييد امام انس و جان
|
|
بعد از آن تأليف كردى سى كتاب
|
در دفاع از اهل بيت بوتراب
|
|
نهضت وهّابيت تا شد عَلم
|
رد نمودى گفتههاشان با قلم
|
|
سيّدا اى زادهى خير النّساء
|
راكبى بر كشتى خيرالورى
|
|
پيش مولى من ندارم آبرو
|
با زبان پاك خود او را بگو
|
|
غرق درياى گناهم دست گير
|
هم ذليلم هم مريضم هم اسير
|
|
|
|
|
|
|
سرودهاى از
عبّاس شبگاهى شبسترى:
|
پريد مرغ محبّت زِ آشيانه برفت
|
هزار حيف كه آن مرجع يگانه برفت
|
|
كه بود عالم خاكى ورا چو زندانى
|
بسوى خالق خود حجّت زمانه برفت
|
|
امام و مجتهد و هم وحيد يگانهى دهر
|
بلى بسوى خدا صابر فسانه برفت
|
|
شكست قامتعشق، عشق گشته شرمنده
|
به پيشگاه خدا او به اين بهانه برفت
|
|
ز گلشن گل طاها گلى ز شاخه فتاد
|
براى ديدن مادر همان شبانه برفت
|
|
فراق گل به چمن بلبلان كنند ناله
|
هزار حيف كه آن عزّت زمانه برفت
|
|
بلى فراق گلى، گلستان كند ويران
|
صفاى گلشن و گُل شور و شوق خانه برفت
|
|
كسى كه در همه عمرش اميد رأفت بود
|
اميد ما ببريد و از اين ميانه برفت
|
|
شده است خون دل از ديدگان من جارى
|
متين و صابر و صادق ز آشيانه برفت
|
|
چهگويم از غم هجران چه نالم از غم و درد
|
صفاى گلشنِ دين نغمه و ترانه برفت
|
سرودهاى از اسداللّه نظمى
ايرد موسى:
|
كمترين وصف تو گويم قلمم عاجز بود
|
بودى آن جاذبه عشق و رخت نورستان
|
|
آيتى بود ز آيات خدا بهر عموم
|
من ندانم كه چرا رفتى تو اى گنج نهان
|
|
من چسان وصف تو گويم كه نباشم لايق
|
هرچه وصفت بكنم ذرّه نگنجد به ميان
|
|
هر حديثى كه به من گفتى آقا مىدانم
|
درّ بود آن سخنان جارى از آن شهدلبان
|
|
هرچه دارم ز تو دارم تويى استاد حقير
|
جز تو محتاج نباشم به عطاى دگران
|
|
بودى از نسل حسينزادهى آزاده دين
|
زين صفت بودى تو دارا بودى فرياد رسان
|
|
تو بودى مرجع دين عاشق و دلدار وحيد
|
عشق تو قلب همه دانى نهانست و عيان
|
|
آن سفارش كه نمودى نرود خاطر من
|
گفتى هر آن بنگر قبل خود حال دگران
|
|
گفتى عاشق نشناسد كه سفر كردهى
|
من همه جا هست ولى فاقد هر كوى و مكان
|
|
آيت اللّه بروجردى، بدان زندهاى تو
|
حسن خُلقت همهجا ذكر تو هست جمله زبان
|
سرودهاى از حاج
اسماعيل نظمى ايردموسى:
|
ماه طلعت روح اطهر حامى قرآن رفت
|
آن فقيه و عارف و آن عصمت ايمان رفت
|
|
مرگ علم رخنه در اسلام و دين آرد پديد
|
آن زعيم بىنظير آن عالم اديان رفت
|
|
از رُخ نورانيش عشق ولايت منجلى
|
كاظمينىالبروجردى با دلى سوزان رفت
|
|
عشقمهدى بر دلو يابنالحسنگويان ولى
|
عالم پاك و منزّه عارى از نقصان رفت
|
|
روح پاكش غرق نور در پرتو انوار عشق
|
در لبش با ذكر مهدى عجّلوا گويان رفت
|
اشعاري نيز از آيت
الله سيد حسين كاظميني بروجردي در رثاي پدر، در همين سايت آمده است.
در سالهاي اخير، بسياري از مردم، غروب هر پنجشنبه و جمعه در مسجد نور ميدان خراسان حاضر ميشدند و ياد آن فقيه شهيد را زنده نگه ميداشتند و تفكرات او را احيا ميكردند.
حكومت براي به فراموشي سپردن جايگاه اين مكان مقدس، مدتها درب مسجد را قفل زد تا مردم نتوانند مراجعه كنند ولي حمايت مردمي به گونهاي بود كه پشت درهاي بسته مسجد، طبق روال مربوطه حاضر ميشدند.
اين امر منجر به ضرب و شتم و بازداشت زائران ايشان در تابستان و پائيز 1385 (2006) شد.
تخريب كامل مقبره و آثار موجود، در پائيز همان سال صورت گرفت، و اين مسجد قديمي به مصادره كامل حكومت درآمد و به پاتوقي براي گروههاي فشار و بسيج تبديل شد.
مدتي بعد ادعا كردند كه پيكر ايشان را از قبر خارج كرده و به جاي نامعلومي منتقل نمودهاند!!
اكنون، هيچ اثري از آن مكان در مسجد نور ميدان خراسان وجود ندارد.
تمامي اين موارد و بايكوتهاي خبري و تحريف و سانسور و شايعهسازيهاي رژيم بر عليه خاندان آيت الله كاظميني بروجردي و برگزاري دادگاه بدون وكيل در پشت درهاي بسته، همگي نشان از ترس شديدي است كه حكومت از اسلام اصيل احساس ميكند و اينكه نميخواهد مردم با حقايق دين آشنا شوند.